وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
359
512
1842
2620333
9579
13510
2625446

 

اینجا ایران شرقی نیست

 

 

 

نوشتۀ اسد الله " ولوالجی "

فهرست مطالب

1-     پیشگفتار

2-     پیشدادی ها

-          کیومرث

-          هوشنگ

-          طهمورث

-          جمشید

-          فریدون

-          ضحاک

-          فریدون

-          منوچهر

-          نوذر

-          زو یا زاب

-          گرشاسپ

3-     جغرافیای حاکمیت پیشدادیان

4-     آریایی ها از کجا آمده اند

5-     ایران و فارس

6-     پیشنۀ ایجاد حکومت در ایران

7-     توران شمالی

8-     توران جنوبی

9-     عشق آباد مهد تمدن

10-آغاز و تداوم استفاده از زبان تورکی در آسیای میانه

11-نتایج بدست آمده از یافته های باستان شناسان

12-سیتوسکا ها که ایرانی پنداشته شده اند

13-سیتوسکاها را که از لحاظ نام...

14-ملحقات

-          متن مفصل نتابج بدست آمده از یافته های باستان شناسان

-          داستان طوفان

15-پی نوشت های متون که از ریگویدا نقل گردیده است

16-منابع و مآخذ

17- زندگی نامۀ مؤلف

 

 

 

پیشگفتار

پیش از اینکه محدوده جغرافیایی افغانستان کنونی و آسیای میانه در سال 539 قبل از میلاد مورد هجوم کوروش دوم قرار گیرد، اقوام وقبایلی که در ساحات یاد شده سکونت داشتند، از رسم الخط تصویریی که با رسم الخط هیروغلیف شباهت داشت، استفاده می کردند. کاربرد این رسم الخط درنوشتن مطالبی که درلوحه های گِلی وسنگی نقرمیشد، درحدی وسعت نداشت که میتوانست گوشه ای ازطرز زندگی انسان های آنروزگاررا تعریف کند تا میشد به آگاهی اندک ازآن دست می یافتیم. با ورود هخامَنِشیان در این منطقه، رسم الخط آرامی که از رسم الخط میخی مشتق شده بود،رواج یافت وبه مرور زمان در آسیای میانه از رسم الخط آرامی، رسم الخط های سغدی، خوارزمی، اویغوری، تورکی رون یا اورخون - ینیسی و در جنوب هندوکش و هندوستان، رسم الخط های خروشتی، برهمنی و دیواناگری مورد استفاده قرار گرفت. از این جمله رسم الخط برهمنی به صفت رسم الخطی که از آن بخاطر نوشتن متون دین برهمنی و از رسم الخط دیواناگری جهت نوشتن متون دین بودا کار گرفته شد. چنان که از رسم الخط دین دبیره جهت نوشتن کتاب اوستا استفاده به عمل آمد. خط آرامی رسم الخطی بود که مردم فارس قدیم با آن کتابت می کردند. پس از متلاشی شدن حاکمیت هخامَنِشی ها توسط اسکندر مقدونی در سال1330ق- م کشور هایی که در شرق تحت تصرف او در آمدند و از آن به شاهان یونانو باختری به میراث ماندند، ازرسم الخط یونانی به صفت رسم الخط رسمی استفاده به عمل آمد. با وسعت یافتن مناطق اشغالی یونانو- باختری ها تا قسمت بزرگی از  کشور هند، رسم الخط خروشتی  به صفت رسم الخط زبان پراکریت مورداستفاده  قرارگرفت.یونانو- باختری ها اگر در روی راست سکه های خویش از رسم الخط و زبان یونانو- باختری استفاده می کردند، ترجمه ی مطلب  مذکور در روی  چپ سکه را، با رسم الخط خروشتی می نوشتند.پس از یونانو باختری

ها، شاهان  کوشانی با تقلید از مسکوکات ایشان، درحدود صدسال از رسم الخط یونانی استفاده کردند.از آن به بعد، کوشانی ها خود رسم الخطی را بنام رسم الخط یونانو کوشانی که از چپ به راست نوشته می شد،  به وجود آوردند. این روند تا مشرف شدن مردم آسیای میانه و افغانستان کنونی به دین مقدس اسلام، ادامه داشت. آنچه که از این همه داشته های کتبی به میراث مانده ، متن های مفصل دینی مانند ویدا ها، اوستا و آثار دیگری از این قبیل میباشد. اضافه از این، کتیبه هایی که در قرن های اخیر توسط باستان شناسان کشف گردیده به جز از سنگ نوشته های تخت جمشید در ایران، آثار کتبی مفصل دیگری در دست نیست که بتوان از طریق خوانش آن به اطلاعات وسیعی از شیوهٔ زندگی گذشته های خویش دست می یافتیم. آنچه که در این مورد برای نسل های بعدی به میراث مانده، کتیبه هایی است که متون نقر شده در آنها به حدی مختصر اند که نمی توان از خوانش آنها موفق به استحصال آگاهی حد اقل از گوشه های زندگی گذشته گان مان میشدیم. به گونه مثال میتوان از کتیبه های ذیل یاد آور شد:

1-                 کتیبه ایکه از " درونته " بدست آمده، دارای ده انچ طول و هشت انچ عرض میباشد. مطلبی که در آن نقر شده با خط آرامی بوده و دارای هشت و نیم سطر ناقص است. به این خاطر مفهومی از خوانش آن گرفته نمی شود.(1)

2-                 کتیبه قندهار که از حوالی چهل زینه بدست آمده ، متون نقر شده در آن به زبان و رسم الخط های یونانی و آرامی می باشد. این کتیبه یکی از فرمان های آشوکا را در خود دارد که جهت منع شکار ماهی و حیوانات، اطاعت از والدین، سالخورده گان، مهار کردن خواهشات نفسانی و احترام به تمام زنده جان ها، صادرگردیده است. (2)

3-                 سنگ نوشته هایی که از لغمان و قندهار کهنه که در جوار حوزه ارغنداب قرار دارد، بدست آمده، یکی از آنها به زبان و رسم الخط آرامی و دیگرش به زبانها و رسم الخط های یونانی و آرامی نوشته شده است.(3)

4-                 کتیبه آشوکا که از قندهار یافت شده روی سخره ای واقع در پهلوی کوه سر پوزه و جوار چهل زینه قندهار نقر گردیده است. این کتیبه دارای شکل مستطیل بوده  طول آن دونیم متر و عرض اش یک متر و ده سانتی میباشد. در قسمت بالایی کتیبه  مطلبی به زبان و رسم الخط یونانی نوشته شده، دارای  سیزده و نیم سطر است. در پایان کتیبه مضمونی به زبان و رسم الخط آرامی تحریر گردیده که دارای هفت و نیم سطر میباشد.(4)

5-                 کتیبه های ارزگان که از فاصله 150 میلی شمالغرب قندهار کشف گردیده، تعداد آن دو لوح میباشد. کتیبه اولی که روی آن دو سطر به رسم الخط شکست یونانی نقر گردیده متعلق به دوره یفتلی ها است. باستان شناسان آن را (یونانو- یفتلی) گفته اند.کتیبهٔ دومی نسبت به کتیبهٔ اولی از راه کاروان رو چپ افتاده و فاصله آن با کتیبه اول نیم میل میباشد. این دو کتیبه تا زمانیکه کهزاد در مورد آن دو مقاله را به چاپ رسانید، خوانده نشده بودند.(5)

به همین ترتیب کتیبه های بدست آمده از "سرخ کوتل" و " رُباتک " ولایت بغلان که اولی به زمان فرمانروایی کنیشکا یکی از امپراطورهای مقتدر کوشانی ها و دومی به دوران حاکمیت یونانو باختری ها تعلق دارد، مطالب انعکاس یافته در آنها نیز نمیتوانند آگاهی زیادی از وضع زندگی مردم و شیوۀ حاکمیت در آن دوره ها را انعکاس دهند.

این محدودیت های اطلاعاتی سیب شده است تا عده یی از پژوهشگران در  عرصۀ باستان شناسی با اسناد به مفاهیمی که از متون مندرج در آنها بدست آمده حدسیاتی را به آن ضمیمه می سازند و کلماتی را به گونه یی معنی کنند که منافع قومی و ملی ایشان به آن پیوند دارد، به گونه مثال، از این جمع دو را به شرحی که می آید، می آوریم137

1-     جناب صالحی صاحب دریکی ازمولفات خویش تحت عنوان ( کوشانی سترواکی ) نوشته اند: « یوچی ها» دراصل کوچی ها هستند، وکوچی هاازلحاظ تباری پشتون ها میباشند".این درحالی است که کلمه کوچی که مصدر آن کوچماق میباشد یکی ازاصیل ترین کلمه زبان تورکی است.مثلاَ اگرتورکها ازیکجا به جای دیگربروند، می گویند: " بیزبیردن کوچه میز" ( ما از اینجا کوچ می کنیم ) ویا اگربخواهند بدانند که یکی ازدوست های ایشان قصد کوچیدن ازیک منطقه به منطقۀ دیگر را دارد، می گویند: «سیزبیردن کوچه سیز؟» (شما از اینجا کوچ میکنید؟) علاوه براین، درزبان تورکی ازکلمه کوچ به معنی قوت نیزاستفاده شده و ضرب المثلی نیز در این مورد وجود دارد که میگویند:" الو دی قوزغه  دینگ اوچه دی، همسایه نی قوزغه دینگ، کوچه دی"( اگر آتش را شور دادی خاموش میشود و اگر همسایه را شور دادی کوچ می کند)

2-                 منوچهر ستوده اظهار می دارد: "مارکوارت میگوید: "ائیریانم وئجوAiryanemvaejo " یعنی "ایران" یا سرزمین اصل ایرانیان همین خوارزم است. در صورتی که تاسر چشمه های رود زرافشان و آمو دریا و سیر دریا در طول تاریخ ایرانی نیشین بوده است. و بیشتر دهکده های کنار آنها تا امروز از دید نژاد شناسی و زبان شناسی و جامعه شناسی ایرانی هستند. چرا تمام این همه را ما " ایرانویچ "  ندانیم و این نام را فقط به ناحیه محدودی اطلاق کنیم که از نظر طبیعی دشت است و هیچ گونه حفاظ و پناهی ندارد. به نظر اینجانب هر جا که فرهنگ و تمدن ایرانی ازقدیمترین ایام در این پهنه ریشه داوانده، باید جز خاک ایرانویج بشمار آید.  خصوصاَ نقاطی که از دستبرد ایلات و طوایف صحرا گرد بر کنار بوده اند. چرا سّغد یا بدخشان یا تخارستان با داشتن جمیع مشخصات ایرانی از این سامان محدود بر کنار بماند؟ (6)

همچنان  اکثر محقیقین غربی وافغانی بدون این که دلیل موجهی داشته باشند، شهر بلخ را پایتخت شاهان پیشدادی دانسته اند. از آن جمله " احمد علی کهزاد " در یکی از مقالات تحقیقی خویش تحت عنوان "یا ما پسر آفتاب طالع"  نوشته است: " البته این امر در تاریخ ادوار باستانی افغانستان شایان بسیار توجه است که " یا ما " و دوره او هر قدر هم جنبه عمومی و آفاقی داشته باشد به خاک های شمالی کشور ما به سرزمین باختر و به شهر بلخ خالی از ارتباط نیست. به نحوی که او را اولین پادشاه بلخ می توان خواند. زیرا او از پادشاهان معظم سلاله پیشدایان بلخی است و پیشدایان همان دودمان(پاراداتا)است که عیناَ معنی لغوی آن "پیشدادیان" میشود.(7)

حالانکه واقعیت امر چنین نیست. بنا بر این، جهت دریافت آنچه که بر مبنای اسناد و شواهد استوار بوده و گویا واقعیت ها می باشد، باید به منابعی چون اوستا، ریگویدا، بندهش و شهنامه مراجعه گردد. به این اساس  باید قبل از همه دانسته شود که " زرتشت" به صفت نویسنده کتاب دینی اوستا  چه کسی بوده و  از چه سابقهٔ تاریخی بر خوردار است. و بعد از آن به موارد دیگری که این بحث  به آنها علاقه می گیرد، مراجعه شود. پس بهتر این  است که جواب این سوال خویش را از متنی که جلیل دوستخواه یکی از اوستا شناسان  در مورد شرح حال زرتشت نوشته است،دربیابیم.

او می نویسد:

در مورد زادگاه زرتشت نیز نظریه های گوناگونی کمتر از اختلافات آرا در بارۀ زمان زنده گی وی نیست. گروهی زادگاه اورا جایی در باختر و جمعی در خاور ایران ( یعنی همان سرزمین نشر دین زرتشتی) می دانند وعده یی کرانه دریاچۀ " چیست " (اورمیه یا اورومیۀ کنونی؟) را زادگاه وی می شمارند و برخی برآنند که زرتشت در شهر باستانی "رکا" یا "  رغا" (ری امروزی) چشم به جهان گشوده و در بزرگسالی به خاور ایران کوچیده است."

هوا داران هیچ یک از این نظریه ها، دلیلی روشن و پذیرفتنی برای ثابت کردن گفتۀ خود ندارند و بیشتر دلیل ها و  توضیح های آنان ناهم آهنگ و نا سازگار است.از خود اوستا نیز خواه از گاهان، خواه از بخشهای اوستای نو چیزی در این زمینه یافته نمیشود.در جغرافیای اساطیری ودین ایرانیان گذشته از "ایرانویج"  که جای آن به درستی دانسته نیست و بیشتر سرزمین ها و رود ها و دریا ها و کوه ها به طور نسبی به سرزمین ها رودها و دریا ها ودریاچه ها و کوه های واقع درخاور ایران قابل تطبیق است.اما گیریم که این تطبیق قطعی هم باشد بازهم کمکی به روشن شدن مسلۀ زادگاه زرتشت نمیکند و تنها منطقۀ نشر، دعوت و گسترش دین وی را مشخص میکند. دلیل های زبان شناختی نیز تا اکنون نتوانسته است این امر را از پرده ابهام بدر آورد، زیرا با آن که تقریباَ همه پژوهشگران و اوستا شناسان در نسبت دادن "گاهان" به شخص زرتشت همداستانند در بارۀ چگونگی و کجایی زبان این سرود ها برداشت های گوناگون و غالباَ متناقضی وجود دارد. و هر گاه چنان که بسیاری از دانشوران معتقداند، زبان گاهان را یکی از زبان های خاوری ایران بدانیم باز هم نمیتوانیم پاسخ این پرسش را بیابیم که: آیا این زبان ، زبان مادری زردشت بوده ویا اوپس از کوچ به ایران خاوری این زبان را که در آن جا معمول و رایج بود و زبان رسمی و طبعاَ ادبی بشمار میآمده، برای سرودن نیایش های دین خود به کار برده است؟ بنا بر این ناگزیر باید از بحث در بارۀ زادگاه و بنیاد خانواده گی زرتشت بگذریم و به پذیرفتن نتیجۀ پژوهش های بیشتر اوستا شناسان که جای نشر دعوت زرتشت را در خاور ایران میدانند، بسنده کنیم و بگوئیم:

"زردشت کهنترین داد گذارو شاعر اندیشه ور ایرانی از جایی در ایران زمین برخاست و در خاور این سر زمین دین و پیام خویش را آشکار کرد."(8)

گذشته از این، با مراجعه به کتاب "زرتشت " مزدیسنا و حکومت" اثر تالیفی مهندس جلال الدین آشتیانی می بینیم که اوستا شناسانی چون نیبرگ، آلنهم، لومل هنینگ، هومباخ، شدر، بویس، هینتس،مارسلیوس، لنتس، ملیز، زهنر، رودلف، زوستروایلرس، که اکثر " آلمانی تبار هستند، زادگاه زرتشت و ساحۀ پخش دین او را حصصی از مناطق شمالشرق ایران دانسته، عمدتاَ " بلخ و خوارزم را با اتکا به شرقی بودن زبان گاهان و مشخصات جغرافیایی تشریح شده در این بخش اوستا ، زادگاه ، محل زیست و پخش دین آن برمی گزینند. بار تولد لومه، گلدنر، جکسون، هرتسفلد و هرتل را عقیده براین است که زرتشت در غرب ایران تولد یافته بارسیدن به سن بعثت به اشاعۀ دین خود پرداخته و در اثرفشاری که بروی وارد آمده بجانب شمالشرق ایران فرار کرده است .

همچنان مولتون پیرامون این موضوع اظهار میدارد: " زبان گاتها لهجۀ قدیمی بسیار خاص است که متعلق به منطقه ای در بین پارتیا و ایندوس میباشد، که میتوان تقریباَ " سیستان کنونی را در نظر گرفت. چون این لهجه زیاده ترنزدیک به ویداهای قدیم است، پس باید بسیار نزدیک به اقوام ودایی شکل گرفته باشد. سیستان قدیم، در ضمن برای رمه داری و زراعت بسیار آماده گی داشته و به فضای گاتها بسیار نزدیک است." (9)

آنچه که به  شرحش پرداخته شد، مقدمه ای بود بخاطر آشنایی با  زندگی زرتشت و چونی و چرایی سرایش اوستا . با این پیش در آمد بحث مانرا از تعریف پیشدادی ها آغاز و ادامه میدهیم.

پیشدادی ها

پورداوود پیشدادی ها را اینگونه تعریف کرده است:

" نام اصلی این سلاله " پردات " است. " پر" به معنی پیش و مقدم و " دات " به معنی داد و قانون ، یعنی کسی که قانون ساخت و داد گری کرد. در تفسیر پهلوی اوستا به خصوص برای توضیح کلمه " پردات " (پیش داد) در فقره قید شده است . یعنی کسانی که قانون گذاشته اند. مثل هوشنگ.

پژوهشگران ، تعداد پادشاهان پیشدادی را ده نفر گفته اند .

این ده نفر عبارت میشوند از :

1-     کیومرث 2- هوشنگ 3- طهمورث 4- جمشید 5- ضحاک 6- فریدون 7 منوچهر 8- نوذر 9- زو 10 گرشاسپ.

این ده نفر فرمانروای پیشدادی در اوستا ، ریگویدا ، شهنامه فردوسی و پندهش باالترتیب به این شرح تعریف شده اند:

1-کیومرث

کیومرث در شهنامه اولین فرمانروایی  میباشد که در موقعیت کوهستانی نا معلوم بر تخت نشسته و با استفاده از لباسی که از پوست پلنگ تهیه دیده است، بسرمیبرد. او را پسری بنام "سیامک " است، که در جنگ علیه دیو کشته میشود. دراوستا راجع به کیومرث آمده است:

1-                 فَروَشی گاو خوب کُنُش و کیومرث اَشَوَن را می ستایم (10)

2-                 فَرَوَشی کیومرث اَشَوَن را میستایم.(11)

3-فَرَوش های اَشَوَن مردان را می ستایم. فَرَوَشی های اَشَوَن زنان را می ستایم. همه فَرَوَشَی های نیک توانای پاک اَشَوَن را از فَرَوَشَی کیومرث تا سوشیانت پیروز می ستایم.(12)

4- فَرَوَشی "کیومرث " اَشَوَن را می ستاییم.(13).

نخستین کسیکه به گفتارو آموزش اَهُورَه مزداگوش فراداد و از اوخانوادۀ سرزمینهای ایرانی و نژاد ایرانیان پدید آمد.(14)

-فَرَوَشَی های اَشَوَن مردان همۀ سرزمینها را می ستاییم.            

-فَرَوَشَی های اَشَوَن زنان همه سرزمینها را می ستاییم.             

-همه فَرَوَشَی های نیک توانای پاک اشونان را از " کیومرث " تاسوشیانت پیروزمند می ستاییم.(15)

2- هوشنگ

در شهنامه هوشنگ پسرسیامک است. او، تحت نظر پدر کلان خویش کیومرث پرورش می یابد.از پری، پلنگ، شیر،گرگ، ببر، دَد و دام و مرغ سپاه  میسازد. هوشنگ در جنگی که با  دیو به راه می اندازد، برآن پیروز میشود و بعد از مرگ کیومرث براریکۀ قدرت تکیه میزند. هوشنگ در جریان جنگ با مار، سنگی را به جانب آن پرتاب میکند. دراثراصابت سنگ پرتاب شده به سنگ دیگر، جرقه ای از آتش تولید میگردد. این رخداد موجب کشف آتش توسط هوشنگ میشود. و او، بخاطر بزرگداشت از این پیروزی، آتش بزرگی رامی  افروزد و با میگساری در اطراف آن، جشنی را بر پامی کند.از این جشن که بعد ها بنام جشن سده یاد میشود، همه ساله تجلیل به عمل می آورد. همچنان پادشاه مذکور با استفاده از آتش به ذوب آهن میپردازد و با کشیدن نهر از دریا، زمین های لامزروع را قابل زرع می سازد. حیواناتی چون گاو، خر و گوسفند را اهلی ساخته، از گوشت و قابلیت کاری آنها استفاده می برد . از پوست سنجاب،قاقم، روباه و سمور به تهیۀ لباس می پردازد. در زمان هوشنگ چر مگری نیز رواج می یابد. قرار یکه دراوستا دیده میشود، هویت هوشنگ روشنتر از کیومرث  بوده  و متون مربوط به  این پادشاه پیشدادی در کتاب مذکور به این شرح  قید گردیده.

1-هوشنگ پیشدادی در پای کوه البرز، صد اسپ و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...و از وی خواستار شد: ای آرد ویسور اناهیتا ! ای نیک! ای تواناترین! مرا این کامیابی ارزانی دارکه  بزرگترین شهر یار همه کشور ها شوم ، که برهمۀ دیوان و مردمان دروند و جادوان و پریان و " کویز" های ستمگار، چیره گی یابم، که دوسوم از دیوان مزندری و دروندان وَرَنَ را برزمین افگنم. آرد ویسوراناهیتا، که همیشه خواستار زَوَر نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامرواکند او را کامیابی بخشید.(16)

1-هوشنگ پیشدادی در پای کوه زیبای مزدا آفریدۀ البرز صد اسپ و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد. و زَوَرنیاز کنان چنین خواستار شد:

ای ددوَر اسپ! ای نیک ! ای تواناترین!

مرا این کامیابی ارزانی دار که بر همه دیوان مَزَندری چیره شوم که از بیم دیوان، هراسان و گریزان نشوم، که همه دیوان نا گزیر از من  هراسان و گریزان شوند و ازبیم به  تاریکی روی نهند.(17)

1-هوشنگ پیشدادی در پای کوه البرز به فَلز پیوسته(؟)

بر تخت زرین، بربالش زرین، بر فرش زرین، در برابر بَرَسم گسترده، با دستان سر شار او را بستود ....و از وی خواستار شد:

ای اندر وای زبردست!

مرا این کامیابی ارزانی دار که دوسوم از دیوان مَزَندری و دروندان وَرَن را بر افگنم.

اندروای زبردست، این کامیابی را بد و ارزانی داشت و هوشنگ پیشدادی کامرواشد. (18)

هوشنگ پیشدادی در پاه کوه البرز بلند زیبای مزدا آفریده، اورا بستود و از وی خواستار شد:

ای اَشَه نیک بزرگوار!

مرا این کامیابی ارزانی دار که بر همه دیوان مزندری چیره شوم که من از بیم دیوان هراسان و گریزان نشوم، که دیوان نا گزیر از من هراسان و گریزان شوند و از بیم به تاریکی روی نهند. اَشَه نیک بزرگوار شتابان فرا رسید و هوشنگ پیشدادی را کامروا کرد. (19)

.....که دیر زمانی از آن هوشنگ پیشدادی بود. چنانکه بر هفت کشور شهر یاری کرد بر دیوان و مردمان دروند و جادوان و پریان و کوی های ستمگار و کَرَپ ها چیره و دو سوم از دیوان مَزَندری دروندان وَرَن را بر انداخت.

3- طهمورث

طهمورث در شهنامه پسر هوشنگ معرفی شده.در زمان وی از پشم بز و گوسفند ریسیدن تار آغاز گردید، استفاده از پویندگان رواج یافت و خورانیدن گیاه و جو به آنها معمول شد. طهمورث مرغ را اهلی ساخت و از جمله ددان سیه گوش و یوز و از پرندگان شاهین و باز را تحت تربیه گرفته است. مرد متدین و پارسا منشی بنام "شیداسپ" پس از راه یافتن به دربار طهمورث او را به تزکیه نفس دعوت کرد  و پس از  پالوده گردیدنش از بدیها ، اهریمن را با افسون به بند کشیده و با استفاده از اسپی،جهان اطراف خویش را به گشت و گزار  پرداخت .این امر دیو ها را خوش نیامد.به این اساس سر از اطاعت او بیرون کردند. طهمورث آماده گی جنگ  با ایشان می گیرد و در برخوردی که میان طرفین اتفاق می افتد، دو حصه دیو ها را به افسون و یک بخش دیگر شانرا قسما با گرز از بین  برد و قسمتی را هم به اسارت کشید.

دیو های اسیر شده، از طهمورث طلب عفو کرد  و در عوض آماده شدند تا فن خواندن و نوشتن به سی زبان را به او بیاموزند. طهمورث چنین پیمانی را با ایشان بست  و بعد از دسترسی به موفقیت های ذکر شده، چشم از جهان پوشید .در اوستا نام طهمورث تنها در موارد ذیل ذکر شده است:

طهمورث زیناوند بر تخت زرین، بر بالش زرین ، بر فرش زرین، در برابر بَرَسّم گسترده. بادستان سرشار او را بستود. و از وی خواستارشد:

ای اندر وای زبردست!

مرا این کامیابی ارزانی دار که برهمۀ دیوان و مردمان درون، برهمه جادوان و پریان پیروز شوم، که اهریمن را به پیکر اسبی در آورم و سی سال سوار بر اوتا دوکرانۀ زمین تاخت آورم.

اندروای زبردست، این کامیابی را بدو ارزا نی داشت و تهمورث کامرواشد.(20)

...فرکیانی نیرومند مزدا آفریده را میستایم با هوم آمیخته به شیر، با بَرَسَم با زبان خردو "منتزه" با اندیشه و گفتار و کردار نیک، با زورو با سخن رسا " ینگهه ماتم " که از آن تهمورث زیناوند بود، چنان که برهفت کشور شهر یاری کرد و بر دیوان و مردمان دروند و جادوان و پریان و کوی های ستمکاره و کرپها چیره شد.

... چنان که بر همۀ دیوان و مردمان دروند و جادوان و پریان چیره شد و اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و سی سال سوار براو به دوکرانۀ زمین همی تاخت.(21)

3-     جمــشید

جمشید یکی از موفق ترین پادشاهان پیشدادی است . کارنامه های ابتکاری  وی در شهنامۀ فردوسی اینگونه انعکاس یافته است:

 در زمان حکمروایی خویش از آهن جوشن تیار کرد و از کتان و ابریشم و موی قز،تکه بافت. شسّن و دوختن را رواج داد. کسبه کاران را صنف بندی کرد و از آنجمله پرستندگان را در کوه جایگاه داد. از جنگاوران لشکر آراست، کشاورزان را طوری دسته بندی کرد و از حقوق اجتماعی بر خوردارشان ساخت که از جانب هیچ مرجعی  توهین نمی گردیدند و هر کسی را به اندازۀ استعدادش کار و بخشش عنایت میشد.

دیوان را وظیفه سپرد تا با یکجا کردن آب و خاک، ِگل تیار کنند و از آن خشت بزنند. در زمان او دیوها از سنگ و گچ به شکل هندسی دیوار ساختند، ایوانها بر پا داشتند و گرمابه ها را طرح ریزی کردند.

جمشید، یاقوت، بیجاده، طلا و نقره را مورد استفاده قرار داد، کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب را کشف کرد. همچنان طبابت را رایج ساخت، راهی کردن کشتی برآب را پی افگند و آلات جنگی از قبیل خفتان، درع و گستوان جز اختراعات او به حساب می آید.به همین ترتیب  طرز ریشتن و بافتن را به رعایای خویش تعلیم داد تا با استفاده ا زآن کالای جنگی بسازند.

جمشید گروه کاتوزیان را بوجود آورد تا وظیفۀ پرستش را بجا آورند.او پس از نظم دادن به کارهای فوق، تختی را تهیه دید و به افتخار نشستن بر آن جشن بزرگی را سازمان داد.ازین جشن تا  امروز بنام جشن نو روز در افغانستان فعلی، ایران و کشور های آسیای میانه  در اول هر سال برگزار میگردد.

تخت شاهی جمشید را دیوان برمیداشتند و ازیک نقطه به نقطۀ دیگر انتقال میدادند.

جمشید با دستیابی به پیروزی های مذکور بخود حق داد تا دعوای خدایی کند و ادعا ورزد  که در عوض اینهمه بهروزی و آرامی ایکه برای رعایای خویش ارزانی داشته است،قابل پرستش  میباشد.

این دعوی وی،  اهورا مزدا را بر آشفت و مردم ایران او را مرتد اعلان کردند. از این رو، ایشان به ضحاک مراجعه کردند و او به اساس حمایت مردم این کشور بر جمشید چیره شد، و جمشید راه زابلستان را در پیش گرفت.

دراوستا جمشید یگانه پادشاه پیشدادی میباشد که در بخش گاهان اوستا از او نام برده شده و  در بخش های دیگرآن اینگونه معرفی شده است:

-" جم و یونگهان " نیز که برای خوشنودی مردمان خویشتن خداوند جهان را خوار شمرد، از این گناهکاران نامبردار است. (22)

- زرتشت بدو گفت: درود بر هوم ! ای هوم! کدامین پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟

آنگاه هوم اَشَوَن دور دارنده مرگ، مرا پاسخ گفت:  کدامین پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟

نخستینباردرمیان مردمان جهان استومند" ویونگهان" از من نوشابه گرفت و این پاداش بدو داده شد و این  بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد:

جمشید خوب رمه، آن فره مند ترین مردمان، آن حورچهر، آن که به شهر یاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاهان را نه خشکیدنی و خورا کهارانه کاستنی کرد. به شهر یاری جم دلیر، نه سرما بودونه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه اشک دیو آفریده، پدر و پسر هردو به چشم دیگری پانزده ساله می نمود.

چنین بود. به هنگامی که جم خوب رمه، پسر ویو نگهان شهر یاری میکرد.(23)

جمشید خوب رمه در پای کوهگر صد اسپ ، هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد از وی خواستار شد:

ای آردویسور اناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این بزرگترین شهریار همه کشور ها شوم که همه دیوان و مردمان دروند و جادوان و پریان و گوی ها و کرپ های ستمکار چیرگی یابم. که من دیوان را از دارایی وسود ، هر دو از فروانی و رمه هر دو ، از خوشنودی و سرافرازی  هر دو بی بهر کنم.

آرد ویسور اناهیتا که همیشه خواستار به زور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند او را کامیابی بخشید.(24)

جمشید خوب رمه در پای کوهگر صد اسپ و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و زورتبازکنان چنین خواستار شد :

ای دور اسپ! ای نیک ! ای تواناترین !

مرا این کامیابی ارزانی دار که آفریدگان مزدا را گله بپرورم ، که آفریدگان مزدا را جاویدانگی بخشم ...

که گرسنگی و تشنگی را از آفریدگار مزدا دور بدارم.

که ناتوانی ، پیری و مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم.

که با باد گرم و باد سرد را هزار سال از آفریدگان مزدا دور بدارم

دور اسپ توانای مزدا آفریده آشون پناه بخش که خواستار زور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند او را کامیابی بخشید. (25)

جمشید خوب رمه در پای کوه بلند سراسر درخشان و زرین هُگر بر تخت زرین، بر بالش زرین ، بر فرش زرین در برابر بَرَسَم گسترده با دستان سر شار او را بستود.. و از وی خواستار شد: ای آندروای زبردست ! مرا این کامیابی ارزانی دار که فره مند ترین مردمان باشم، که در میان مردمان حور چهرباشم. که به شهر یاری خویش، جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاهان را نخشکیدنی و خوراکها را نکاستنی کنم.

"به شهر یاری جم دلیر نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود نه مرگ و نه اشک دیو آفریده"

-زرتشت از اهورا مزدا پرسید:

ای اهو را مزدا! ای ... ترین مینو! ای دادار جهان استو مند! ای آشَوَن ! تو که آهورا مزدایی، جز من که زرتشتم، نخست با کدام یک از مردمان، همپرسگی کردی؟

کدامین کس بود که تو دین اهوره و زرتشت را بدو فراز نمودی؟                                        

اهوره مزدا پاسخ داد:

ای زرتشت اشون!

جم حور چهر خوب رمه، نخستین کس از مردمان بود که پیش ازتو زرتشت، من اهورا مزدا با اوهمپرسگی کردم وآنگاه دین اهوره وزرتشت رابدو فرازنمودم. 

ای زرتشت !پس من که اهورا مزدایم، اورا گفتم:

هان ای جم حور چهر، پسر ویونگهان !تو دین آگاه ودین بردار من در جهان باش ،ای زرتشت! 

آنگاه جم حورچهر مرا پاسخ گفت:من زاده وآموخته نشده ام که دین آگاه ودین بردارتو (درجهان)باشم.

ای زرتشت! آنگاه من که اهوره مزدایم، اورا گفتم: ای جم! اگردین آگهی و دین برادری را از من بپذیری پس جهان مرا فراخی بخش. پس جهان مرا ببالائی و نگهداری (جهان ) سالار و نگهبان آن باش.

ای زرتشت!

آنگاه جم حور چهر، مرا پاسخ گفت :

من جهان ترا فراخی بخشم. من جهان تراببالانم و به نگاهداری (جهانیان) سالار و نگهبان آن باشم.

به شهر یاری من. نه باد سرد باشد، نه باد گرم، نه بیماری و نه مرگ، پس منکه اهوره مزدایم، او را دو زین بخشیدم: "سوورا"ی زرین و" اشتر"ی زر نشان.( اینک) جم برندۀ شهر یاری است.                                                                   

آنگاه به شهر یاری جم، سیصد زمستان بسرآمد و این زمین پرشد از رمه و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ و سوزان و رمه ها و ستوران و مردمان براین "زمین" جای نیافتند. پس من به جم حور چهر آگهی دادم:ای جم حور چهر پسر ویونگهان!  این زمین پرشد و بر هم آمد از رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان و رمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند. آنگاه جم به روشنی بسوی نیمروز به راه خور شید فراز رفت و این زمین را به "سوورای" زرین برسفت وبه "اشترا" بشفت و چنین گفت: ای سپندارمذ! به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رمه ها و ستوران و مردمان را برتابی. پس جم این زمین را یک سوم بیش از آنچه که پیشتر بود فراخی بخشید و بدان جا رمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چو نانکه کام هر کس بود آنگاه به شهریاری جم، ششصد رمستان به بَر آمدو این سرمین پُر شد از رمه ها                                                                                      و ستوران و مردمان و سگان و پرنده گان و آتشان سرخ و سوزان و رمه ها و ستوران و مردمان به این (زمین ) جای نیافتند. پس آنگاه به جم حور چهر آگاهی دادم: ای جم حور چهر، پسر ویونگهبان!

این زمین پرشد و بر هم آمد از رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ و سوزان و رمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند. آنگاه جم به روشنی، به سوی نیمروز، به راه خورشید فراز رفت، او این زمین را به " سوورای" زرین برسفت و به "اشترا" بشفت و چنین گفت: ای سپند! به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رمه ها و ستوران و مردمان را بر تابی. پس جم این زمین را دوسوم بیش از آنچه که پیشتر بود، فراخی بخشید و بدان جا رمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش چونانکه کام هر کس بود. آنگاه به شهریاری جم، نهصد زمستان بسر آمد، و این زمین پرشد از رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرنده گان و آتشان سرخ سوزان، رمه ها و ستوران و مردمان براین (زمین) جای نیافتند.

پس من به جم حور چهر آگاهی دادم:

ای جم حور چهر پسرویو نگهبان!

این زمین پرشد و برهم آمد از رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان، و رمه ها و ستوران ومردمان بر آن "زمین جای نیابند.

آنگاه جم به روشنی به سوی نیمروز به راه خورشید فراز رفت ، او این زمین را به "سوورا" ی زرین برسفت و به " اشترا" بشفت و چنین گفت: به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رمه ها و ستوران و مردمان را برتابی. پس جم این زمین را سه سوم بیش از آنچه پیشتر بود فراخی بخشید و بدان جا رمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند. به خواست کام خویش و چونانکه کام هر کس بود، و بدان جا رمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند. به خواست و کام خویش چونانکه کام هرکس بود.(26)

دا دار اهوره مزدا بر ( کرانۀ ) رود (دا یتیای نیک در ایرانویج  نامی) با ایزدان مینوی انجمن فراز بود.

جمشید خوب رمه بر کرانۀ رود (دایتیای نیک ،در ایرانویج نامی ) با برترین مردمان انجمن فراز بود.

دادار اهورا مزدا بر ( کرانۀ ) رود دایتای نیک در ایرانویج نامی با ایزدان مینوی بدان انجمن در آمد.

جمشید خوب رمه بر(کرانۀ ) رود (دایتیای نیک در ایرانویج نامی) همگام با مردمان گرانمایه در آن انجمن در آمد. آنگاه اهورا مزدا به جم گفت:

ای جم حور چهر پسر ویو نگهبان!

بدترین زمستان بر جهان استومند فرود آید که آن زمستان سخت مرگ آور است. آن بدترین زمستان بر جهان استومند فرود آید که پربرف است، برفها با رد بر بلند ترین کوه ها به بلندی اردوی.

ای جم! از (جای) ایدرگو(سپند) ان برسند، آنها که از بیمگین ترین جا هایند آنها که بر فراز کوه هایند و آنها که در ژرفای روستا هایند بدان کنده مانها.

ای جم ! پیش از آن (آن) زمستان در پی تازش آب، این سرزمین ها بار آور گیاهان باشند (اما در پی زمستان) و از آن پس که برف ها بگدازند، اگر ایدرجای پای رمه در جهان استومنددیده شود، شگفتی انگیزد. پس (توای جم) آن "ور" را بساز هر یک از چهار برش به درازای اسپریسی برای زیستگاه مردمان، هر یک از چهار برش به درا زای اسپرسی برای ستبل گاوان و گوسفندان و بدانجا آنها فراز تازان در آبراهه ها به درازای یک هاستر. و بدانجا مَرَغها برویان.همیشه سبزو خرم،همیشه خوردنی و نکاستنی،  بدانجا خانه (ها) برپای دارخانه (هایی ) فراز اشکوب، فرا، فروا ورو پیرامون فروا رو بدانجا بزرگترین و نیکوترین تخمه های نرینه گان و ماد ینه گان روی زمین را فرازبر...و بدان جا بزرگترین و برترین تخمه های چار پایان گوناگون روی زمین را فرا بر.(27)

به همین ترتیب در"ریگویدا" راجع به یم(جم) یا جمشید آمده است:

1-                 فرمانروای کشور ارواح مردگان، آن که از کنار سلسله کوه های نیرومند گذشته است،  ومسیر بسیاری از مسافران را زیر نظر دارد.

2-                 پسر«ویوسوت»و گرد آورنده مردم.

3-                 ای «یم» پادشاه، ما نذوررا برای تو تقدیم می کنیم.(1)

4-                 راه ما را نخست «یم» برای ما پیدا کرد.

5-                 این چراگاه ها هرگز از ما گرفته نخواهد شد.

6-                 فرستاده گان "یم" قهوه یی رنگ و پهن بینی حریص و بجان در میان مردم سرگردان

7-                 جایی که نیاکان سلف ما رفتند،و آن ها که بعد به دنیا آمدند،از راه خود رفتند.(2)

8-                 « متالی »(3) با « کویه »(4) ها کامیاب می شوند،« یم » با اخلاف« انگرس »، « بریهسپتی» با « ریکون» ها

9-                 تجلیل کننده گان خدایان،خدایان آنها را تجلیل کرده اند.

10-            بعضی از ستایش، و بعضی از نذور شادی می کنند.

11-            ای « یم » بر این علفزار مقدس بنشین،و پدران ما و انگرس ها را با هم متحد ساز.

12-            اورادی را که دانشمندان میخوانند، به سوی تو می آیند.

13-            ای پادشاه، از این نذر شادی کن.(5)

14-            ای یم، با انگرس های مقدس و پسران ویروپه این جا بیا و شادی کن.

15-            یوسوت را که پدرتو است،وقتی که در این مراسم در روی کاه ها نشسته است،می خوانیم.(6)

16-            انگرسها،پدران ما، « نوگوه » ها، « بهرگو» و « اتهرون » های سوما دوست.

17-            باشد که ما همواره در لطف و مرحمت این دانشمندان مقدس بپاییم.(7)

18-            برو، برو، از آن راه های قدیمی که پدران ما رفتند.

19-            و در آنجا تو- دو پادشاه: و رونای خداوند- و یم را خواهی دید که بر نذور شادی می کنند.

20-            به پدران و یم ملحق شو با پاداش اعمال نیک خویش در عرش اعلی.

21-            به خانه بر گرد، در حالی که همه نواقص را دور ساخته ایم، و با تن خویش با نیروی تمام ملحق شو.(8)

22-            دورشو،از اینجابرو، پراگنده شو: پدران این منزل را برای او آماده کرده اند.

23-            یم این جا را به او بخشیده است تا در آن زندگی کند،جایی در کنار آبها که روز ها و شبها در آن مشخص است.(9)

24-            در راه خود مستقیم به پیش بدو،و از ان دو سگ چار چشم قهوه یی رنگ ابلق که فرزندان « سرما » استند،بگذر، و سپس بپر دران نیکوکاران که در محضر « یم » شادی می کنند، نزدیک شو.

25-            ای پادشاه، این مرده را به دست  آن دو بسپار، آن دو که سگهای محافظ تو می باشند.

26-            ای یم آن دو چار چشم که گذرندگان را می نگرند،و معبر راحراست می نمایند،برین مرده،سلامت و نعمت اعطا فرما.

27-            برای یم، شیره سوما را بفشار،و نذر را به یم تقدیم کن:

28-            قربانی نیکو ساخته به وسیله آگنی به سوی یم می رود.

29-            نذر پر روغن را به پیشگاه یم تقدیم کن و قدم پیش گذار که او ما را به سوی خدایان رهبری کند،باشد که ما زندگی درازی داشته باشیم.

30-            به سوی یم، پادشاه (فرشتگان) این نذر شیرین چون عسل را تقدیم نما: این است بندگی برای بزرگان قدیم، سازندگان باستانی راه.

31-            یم، سه قربانی (تری کدروکه)را به دست می آورد. شش زمین و یک (دنیای متحرک) بزرگ،

« گایتری » و « تریشتپ » و تمام بحور مقدس(علم عروض) در « یم » متمرکز می گردد.(28)

 

124

یم و یمی (11)

1-                 آرزو دارم که از دوست خویش، دوستی مهر آمیز به دست آورد. از میان اقیانوس پهناور هوا بیاید. زمین و ایام آینده را به خاطر داشته ، پسری به دست آورد که خلف پدر باشد.12

2-                 دوست تو،آن گونه دوستی را که به موجب آن، آنکه خویشاوند نزدیک است، بیگانه می داند،نمی  پسندد. پسران « اسورا» ی نیرومند،قهرمان جمله آسمانها، اطراف خود را می بیند.13

3-                 جاوید ها با اشتیاق این را از تو می خواهند: فرزندان تنها موجود فانی پس بگذار روح من و تو به یک دیگر بپیوندد،و چون شوهری مهربان، همسر من شو.14

4-                 آیا باید کاری کنیم که هرگز نکرده ایم؟ ما که از تقوی سخن می گوییم،آیا اکنون از پلیدی سخن گوییم. گندهرب 15 توفانها بانوی آبها ،این است رابطه ما،این است بالاترین خویشاوندی ما16

5-                 حتی در رحم خداوند توشتری بخش زندگی بخش،و سازنده همه اشکال ،و آفریننده، ما را همسر یک دیگر ساخته است. هیچ کس از قوانین مقدس او تخطی نمی کند،آسمان و زمین معترف است که ما از آن اوییم17

6-                 کی آن روز نخست را که از آن سخن می گویی میداند؟ که او را دیده است؟ که می تواند اعلام نماید؟ بزرگ است قوانین«ورونا» و «میترا»  چه لاطائلاتی به مردم خواهی گفت تاآنها را اغوا کنی؟18

7-                 عشق یم، بر من که یمی استم،مسلط است تا بتوانم در کنار او بر یک بستر بیارامم. من چون زنی خود را تسلیم شوهرم می نمایم،مانند چرخهای ارابه بشتابید تا به یک دیگر برسیم.19

8-                 نگهبانان خدایان که پیرامون ما در حرکت اند، هرگز آرام نمی گیرند و چشم خود را نمی بندند. مرا واگذار ای لاابالی و به سوی دیگر بشتاب،و چون چرخ ارابه سرعت بگیر تا بدو برسی20

9-                 باشد که چشم « سوریا» با شب و روز بر آن ببخشد و نور آن در  پیش پای او ( یم ) بتابد.در آسمان و زمین آن جفت خویشاوند به هم می پیوندد.عمل نابرادرانه یم، به گردن یمی باشد.21

10-            به راستی ایامی متوالی خواهد آمد که برادران و خوهران کارهایی نه در خور خویشاوندی انجام دهند. اما من اهل آن نییم ای زیبا،شوهر دیگری بجوی و بازوی خود را بالش همسر خویش ساز.22

11-            آیا وقتی ویرانی می آید، باز هم او خواهر است؟ عشق من، مرا به گفتن این سخنان ناگزیر می سازد، نزدیک  آی، و مرا تنگ در آغوش بگیر.23

12-            من دست خود را به دور تن تو حلقه نخواهم کرد، و وقتی کسی به خواهر خویش نزدیک شود، آن را گناه می خوانند. من اهل آن نیستم ،حظ خویش را برای دیگری آماده ساز، برادر تو آن را از تو نمی خواهد، ای زیبا!24 دریغا ای یم، تو به راستی ضعیف استی، ما در تو اثری از دل و روح نمی یابیم. همانگونه که گیاه پیچک به درخت می پیچد و به بالا می رود، دیگری چون کمر بندی به گردن تو خواهد چسپید.25

13-            کس دیگری را در آغوش گیر ای یمی بگذار تا دیگری مانند پیچک که بر درخت می پیچد ، ترا در آغوش گیرد. دل او را به دست آور، و بگذار که او عشق تو را تحصیل نماید، و او با تو پیوند مقدسی به وجود آورد .(29)

 (این گفت و شنود" یم" با خواهر اش یمی است. یمی از یم تقاضا می کند تا او را به همسری خود قبول کند.یم راضی نمی شود.)

5- ضحـــــــاک

ضحاک در فصل 31  6 بندهش اینگونه معرفی شده است: دهاک پسر حرو اسپ، حرو اسپ پسر زینگاو، زینگاو پسر ویروفشک، ویر فشک پسر تازی، تازی پسر فراواک، فراواک پسر سیامک. به همین ترتیب در باره سلسله نسبی مادر ضحاک آمده است:

دهاک فرزند اودی، اودی فرزند بیک، بیک فرزند تمبیک، تمبیک فرزند اووخم، اووخم فرزند یاوروسم، یاوروسم فرزند گذویشو، گذویشو فرزند دروگاسکان، دروگاسکان فرزند گناک مینوی.

پور داود در مورد زادگاه ضحاک نوشته است:

"بَوَری" همان بابل است. به مناسبت اینکه حرف(ل) در زبانهای ایرانی نبوده، آن را به (را) تبدیل کرده اند. بابل در کتیبه های هخامنشیان بابیروس و در اوستا" بَوَری" شد.(30)

ضحاک در محلی که برای "وایو" (فرشته هوا) فدیه آورد نام آن کویرنیت است. و کویر نیت الحال بنام " کرند" یاد می شود.

این قصبه کوچک در بالای کوهی واقع است که میان بابل و ایران حایل است. همان کوهی که در بندهش در فصل 12 و فقرات 29و 26  بنام اسپروح  و یونانی ها آن را "زوگروس" خوانده اند. و در شهنامه سپروز نامیده شده است. (31)

فردوسی از آن به این شرح یاد کرده است:

همی رفت آن شاه گیتی فروز

به زادهگاه در پیش کوه سپروز.

در شهنامه، ضحاک یا بیور اسپ، پسر شخصی نیکونامی به اسم " مرداس" است، که بزرگی قبایل دامپروررا که خود آنها برخواسته بود به عهده داشت و توسط فرزند خود به قتل رسید. ضحاک پس از متوسل شدن به قتل پدر، عنان قدرت را در دست گرفت و بنا به در خواست مردم ایران که از جمشید ناراض بودند، آمادۀ مقابله در برابر وی شد، ومدتی بعد با لشکری که از مردم ایران و عرب تهیه گردیده بود، قصد ایران کرد وتخت و تاج شاهی کشور مذکور را بدون کدام مقاومتی بدست آورد. جمشید که به ساده گی از مقام خود کنار رفت، بعد از یکصد سال آواره گی در کنار رود چین بدست گماشته های ضحاک افتاد وبه قتل رسـید.

ضحاک بعد از دستیابی به مقام پادشاهی ایران، راه ظلم و استبداد را در پیش گرفت و همه روزه از مغز سر دو جوان ایرانی، برای مار هایی که در دوشانه داشت، غذا تهیه میکرد. این پادشاه مستبد در حالیکه با " ارنواز" خواهر جمشید همبستربود، خواب دید و هراسناک از جا برخاست وموضوع را با ارنواز در میان  گذاشت. بعد از مشوره با ارنواز، تعبیر کننده گان خواب در بار را احضارکردواز ایشان خواست خواب وی را تعبیرکنند، از آنجمله یکی اظهارداشت که شاه به دست جوانی بنام فریدون کشته خواهد شد.

ضحاک ازمُعَبِرمذکورخواست تادلیل این اقدام فریدون را شرح دهد تعبیر کننده گفت! چون شاه پدر وی را به قتل می رساند و بعداَ گاوی که برایش شیر می دهد توسط شاه هلاک می گردد، این امر سبب میشود تااو به چنین عملی دست یازد. مدت زمانی نمی گذردکه فریدون در خانۀ آبتین چشم به جهان می گشاید و همینکه پدرش به دست ضحاک کشته میشود، مادرش "فرانک" او  را به مرغزاری انتقال میدهد و تسلیم پاده بانی می کند که گاو شیرده برای فریدون در پادۀ آن است. پس از گذشت سه سال شیر خواره گی فریدون، فرانک پیشبین میشود که ضحاک بر گاو وپسرش نیز دست خواهد یافت، نزد پاده بان میرودوطفل سه سالۀ خودرا ازپاده بان میگیرد وپس از انتقال اوبه دامنۀ کوه البرز و تسلیم دادن آن برای مردی پارسامنشی که در آنجا مصروف عبادت است . ضحاک از آدرس گاو اطلاع حاصل میکند و آنرامی کُشد. مدتی نمی گذرد که در اثر شورش کاوۀ آهنگر و فریدون، ضحاک از پادشاهی خلع میگردد و در چاهی در کوه دماوند افگنده می شـود.

در کتاب اوستا از ضحاک به این شرح یاد آوری شده است:

"اژی دهاک" سه پوزه در سرزمین " بوری"، صد اسپ، هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...و از وی خواستار شد: ای اردو سیور اناهیتا! ای نیک! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دارکه هفت کشور را از مردمان تهی کنم.

اردویسور اناهیتا او را کامیابی نه بخشید.(32)

اژی دهاک سه پوزه در " کویرینت " ی سخت راه بر تخت زرین. بر بالش زرین و بر فرش زرین در برابر بَرَسم گسترده بادستان سرشاراو را بستود... و از وی خواستار شد:

ای اندروای زبردست!

مرا این کامیابی ارزانی دارکه همه هفت کشور را ازمردمان تهی کنم. اندر وای زبر دست، این کامیابی را به ستایشگر به آرزومند به ناجوانمرد نیاز کنندۀ زوَر ارزانی نداشت.

سپند مینووانگر مینو، به چنگ آوردن این فرنا گرفتنی را کوشیدند و هر یک از آن او چالاکترین خویش را در پی آن فرستاد.

سپند مینو، پیک های خویش بهمن، اردیبهشت و آذر مزدا اهوره را گسیل داشت و انگر مینو پیکهای خود "آکَ مَنَ" و خشم خونین درفش و اژی دهاک و  "سپیتیور" را آنکه تن جم را به اره دونیم کرد، روانه داشت. پس آنگاه آذر مزدا اهورا، اینچنین اندیشه کنان به پیش خرامید:

من این فرناگرفتنی را به چنگ آورم" اما اژی دهاک سه پوزۀ زشت نهاد، اینچنین پرخاش کنان ازپی اوبشتافت: ای آذر مزدا اهورا ! واپس روکه اگر تو این فرناگرفتنی را به چنگ آوری، هر آیینه من ترا یکباره نابود کنم.

بدان سان که نتوانی زمین اهوره آفریده را روشنایی بخشی. آنگاه آذر اندیشناک از بیم (تباهی) زندگی و برای نگهداشت جهان اَشه دستها را واپس کشید، چه اژی دهاک سهمگین بود. پس از آن اژی دهاک سه پوزۀ زشت نهاد، اینچنین اندیشه کنان بشتافت:

من این فرناگرفتنی را به چنگ آورم. اما آذر مزدا اهوره اینچنین پرخاش کنان ازپی اوشتافت:

ای اژی دهاک سه پوزه ! واپس روکه اگر تو این فرناگرفتنی را بچنگ آوری، هر آیینه من ترا از پس بسوزانم و بر پوزه های تو آتش بر افروزم، بدان سان که نتوانی تباه کردن جهان اَشه را بر زمین اهوره آفریده گام نهی.

آنگاه اژی دهاک، اندیشناک از بیم (تباهی) زندگی دستها را واپس کشید، چه آذر سهمگین بود.

فره به در یای فراخ کرت جست. آنگاه اپام نپات تیزاسپ ، در یافت کرد و آرزو نمود که آنرا به چنگ آورد: من فرناگرفتنی را به چنگ آورم از تک دریای ژرف(33)

6- فریــــــــدون

پور داود سلسله نسبی فرویدن را به این شرح بیان میدارد:

نام فریدون در اوستا" ثراتئون" آمده است. اسم پدرش " آتویه" می باشد. در سانسکریت آپتیا گویند و در اوستا آتویانه.(34)

ازفقره 17 فرگرد وندیداد میتوان استدلال کرد که " گیلان" مسقط الراس فریدون می باشد چه در فقره مذکور آمده است :

چهاردهمین کشوری که من اهوارامزدا بیافریدم" ورنه چهار گوشه" میباشد. درآنجایی که فریدون کشنده "اژی دهاک" تولد یافت.اما اهریمن بد کنش در آنجا خیض غیر طبیعی و غیر آریایی (خارجه را) بیافرید و بر آن مملکت مسلط داشت.(35)

همین که کاوۀ آهنگرجهت براه انداختن قیام علیه ضحاک سپاه بزرگی را گرد می آورد، به جستجوی فریدون می پردازد. بعد از رسیدن به باشگاه فریدون  در کوه البرزوتصمیمی را که خود و بزرگان ایران علیه ضحاک گرفته اند، با او درمیان میگذارد. فریدون پس از آنکه توافق خویش را با طرح کاوه  اعلان میدارد، موضوع رابا بردران خود کیانوَش وشادکام شریک می سازد. همینکه ایشان نیزباطرح یادشده توافق میکنند، فریدون برای آنها دستور میدهدتا به بازار آهنگران بروند و گرزی را برایش آماده سازند. سپارش وی بجا می آید وبعد ازآن خود به صفت سپهسالار لشکر ایران به قصد جنگ با ضحاک حرکت میکند. حکایت مربوط به این اقدام فریدون در شهنامه به این شرح قیدگردیده است.

براندو بدش کاوه پیش سپاه               دلش پرزکینۀ ضحاک شاه

برافراشته کاویانی درفش                 همایون همای خسروانی درفش

به اروند رود اندر آورد روی          چنان چون بود مردِ دیهم جوی

اگرپهلوانی ندانی زبان                     به تازی تو اروند را دجله خوان

سوم منزل آن شاه آزاده مرد             لب دجله شهربغداد کرد

چو آمد به نزدیک اروند رود            فرستاد زین رود بانان درود

که کشتی و زورق هم اندرشتاب       گذارید یکسربرین روی آب

مرا با سپاهم بدان سو رسان             از اینها کسی را بدین سوممان

به خشکی رسیدند سه کینه جوی        به بیت المقدس نهادند روی

چوبر پهلوانی زبان راندند                همی گنگ دژهوختش خواندند

ضحاک در نبردی که با  فریدون انجام میدهد، به شکست مواجه میشودوتوسط فریدون اسیرمی گردد.  فریدون او را در چاهی واقع درکوه دماوند زندانی می سازد وخود براریکه قدرت تکیه می زند. پس از مدتی. به "جندل" وظیفه می سپارد تا برای فرزندان سه گانۀ وی همسران شایسته دریابد.

"جندل" سه دختر شاه یمن را جهت وصلت با سه شهزاده بر می گزیند و مراسم بزرگی را بخاطر ازدواج سه شهزاده با سه دختر پادشاه یمن بر گزار می کند. پس از بجا آمدن تشریفات ازدواج آنان، فریدون سرزمین تحت اداره اش رامیان سه پسر خود (تور، سلم و ایرج) به این شرح تقسیم می کند. توران را به تور، روم را به سلم و ایران را به ایرج می دهد.

این حدبخشی فریدون مورد قبول سلم قرار نمیگیرد. سلم که از قرار گرفتن تاج وتخت ومرکز شاهنشاهی به برادر خوردش ایرج رضائیت نداشت موضوع را با تور درمیان می گذارد و او را نیز به اعلان مخالفت علیه تصمیم پدر خویش راضی میسازد.مدتی نمیگذرد که فریدون و ایرج از مخالفت ایشان آگاه میشوند.

آنگاه ایرج با نامۀ پدر نزد تور میرود و توسط وی به قتل میرسد. از ایرج، فرزندی بجا نمی ماند.این در حالی است که ایرج به اساس رابطه ایکه با کنیزکی بنام "ماه آفرید"  داشته، از آن دختری به دنیا می آید و بارسیدن به سن بلوغ ازدواج وی با برادر زادۀ فریدون شخصی بنام پشنگ صورت می پذیرد.از وصلت پشنگ و دختر ایرج، منو چهر بدنیا می آید و تحت تربیه پدر کلان خویش قرار می گیرد. منوچهر با رسیدن به سن بلوغ، آمادۀ خونخواهی از تور و سلم میشود. فریدون که کارنواسه اش را طبق مراد می بیند، تخت و تاج ایران را برایش تسلیم میدهد و فرمان جنگ علیه قاتلین ایرج را صادر میکند.

در جنگهایی که منوچهر با تور وسلم انجام میدهد، هر دو را بقتل می رساند و مناطقی را که قلمرو حاکمیت آن دو را تشکیل می داد، تصرف می کند و پس از سروسامان دادن به اداره آن مناطق، به فارس بر می گردد.*

از فریدون در اوستا، به شرح ذیل یاد آوری شده است:

ای هوم! کدامین کس، دیگر باره در میان مردمان جهان استومند از تونو شا به بر گرفت؟ کدامین پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟ آنگاه هوم اشون دور دارندۀ مرگ مرا پاسخ گفت:

دومین باردر میان مردمان جهان استومند" آتبین" از من نوشا به گرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که اورا پسری زاده شد:

"فریدون " از خاندان تو انا ...

... آنکه "اژی دهاک" سه پوزۀ شش چشم را، آن دارندۀ هزار گونه چالاکی را، آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمند ترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیاره گی در جهان استومند بیافرید.(36)

_______________________________________________________

با مراجعه به ص 32 ج اول کتاب تاریخ ده هزار سالۀ ایران تألیف عبدالعظیم رضایی می بینیم که فریدون را دو همسر بوده. همسر اولی اش دختر ضحاک است که از آن    " سلم و تور " تولد شده و همسر دومی اش ایران دخت میباشد که ایرانی الاصل بوده و از او " ایرج " به دنیا آمده است.

فریدون پسر "آتبین" از خاندان توانا، در سرزمین چهار گوشۀ " وَرِنَ" صد اسپ، هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد... از وی خواستار شد:

ای اردویسوراناهیتا! ای نیک ! ای تواناترین! مرا این کامیابی ارزانی دار که بر " اژی دهاک" سه پوزهٔ سه کلۀ شش چشم آن دارندۀ هزار " گونه " چالاکی آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دروند آسیب رسان جهان و آن زورمند ترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه به پتیاره گی در جهان استومند بیافرید، پیروز شوم و هر دو همسرش " سنگهوک " و " ارنوک" را که برازندۀ نگهداری خاندان و شایستۀ زایش و افزایش دود مانند، از وی بربایم.

اردویسور اناهیتا که همیشه خواستار زور نیاز کننده به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند او را کامیابی بخشید.(37)

دومین بار آن فربگسست، آن فر جمشید، فری جم پسر ویو نگهبان به پیکر مرغ و آروغن به بیرون شتافت.

این فرِ از جم گسسته را فریدون پسر خاندان آتبین برگرفت که به جز زرتشت پیروز ترین مردمان بود.

آنکه اژی دهاک را فروکوفت ( اژی دهاک ) سه پوزۀ سه کلۀ شش چشم را و آن دارندۀ هزار( گونه ) چالاکی را، آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمندترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه به پتیاره گی در جهان استومند بیافرید

چهاردهمین سرزمین و کشور نیکی که من، اهوره مزدا آفریدم " وَرَنَ" ی چهار گوشه بود که فریدون فروکوبندۀ اژی دهاک، در آن زاده شد. پس آنگاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیاره گی " دشتان " نابه هنجار زنان و بیدادگری فرمانروایان بیگانه را بیافرید. (38)

6-     منو چهر

 با به قدرت رسیدن منوچهر، فصل حماسی شهنامه آغاز میگردد وسپه سالارانی چون سام نریمان، گرشاسپ، قارن، قباد و رستم در ایران روی صحنه می آیند.

درین فصل رستم شخصیت محوری در بدست  آوردن پیروزیها درمیدان جنگ علیه ارتش توران درشهنامه است که از وصلت رودابه دخترمحراب کابلی بازال زربه دنیا می آید و پس از در گذشت منو چهر، کوره راه های آزمایش را باموفقیت درمی نوردد. و در بخش داستانهای حماسی شهنامه یکی از قهرمانانی است که به صفت حامی در وفاداری به خانواده سلطنتی ایران اساسی ترین نقش را بازی کرده و به افتخار آمیزترین مرتبت نظامی دست می یابد.

به همین ترتیب، در سالهای اخیر فرمانروایی منوچهر، مرزهای جغرافیایی ایران و توران مشخص میشود و کلمه های ترکی و فارسی در ادبیات شهنامه به ظهورمیرسد. همچنان، پشنگ منحیث اولین پادشاه توران، با بهره مندی از مقابله های قهرمانانۀ پسرش افراسیاب در برابر ایرانیان، گرد ونۀ قدرت در توران را به حرکت در می آورد و به رنگینی صحنه های حماسی داستان های شهنامه می افزاید.

همچنان شروع کار پهلوانی در توران، با سهم گرفتن  افراسیاب  به صفت سپه سالار تورانیان در جنگهای ایران و توران  صورت  میگیرد، برادرش اغریرث و همقطاران وی، کروخان، شما ساس و خیز روان از جملۀ کسانی هستند که قسمتی از داستان های جنگی ایران و توران را به خود اختصاص میدهند. بعدها پهلوانانی چون ویسه و پسر وی پیران بزرگ در قلمرو توران روی صحنه می آیندوالی آخرین لحظه های حیات خویش، یکجا با جنگاوران سرشناس برخاسته ازفامیل خویش، به زنده گی غرور آفرین خود ادامه می دهند. در اوستا از منوچهر تنها یک مرتبه نام برده شده و برجستگی چندانی ندارد که روی آن حساب گردد، به این اساس از نقل متون مختص به آن منصرف می شویم.

8ــ نــــوذر

نوذر، در شهنامه یکی از مهره هایی است که آنقدر مورد حساب نمیباشد. با مراجعه به این بخش داستانی شهنامه، پیش از همه و صیتی را به خوانش میگیریم  که منوچهر در لحظۀ در گذشت خود به "نوذر" میکند. در قسمتی ا زآن آمده است:

وزان پـس بـیاید ز ترکان ســپاه     نهنداز بــــر تـــــخـت ایـــــران کلاه

زمانه شود پرز آشـوب و شـور     چنین گشت خواهد شد از چرخ هـور

گزند تو آید ز پـور پشنــــــــگ     ز تــــوران شود کارها بر تو تـــنگ

نوذر که بعد از در گذشت پدربرتخت شاهی ایران تکیه میزند، ظلم و استبداد پیشه  میکند ومردم ایران مجبور میشوند تا بخاطر رهایی از بیدادگری وی به  سام مراجعه  کنند و از اوتقاضا به عمل آورند تا عنان قدرت را  بدست گیرد.

سام به تقاضای ایشان پاسخ مثبت نمیدهد و نوذر را از طریق نصیحت به خیر خواهی و مردم پروری تشویق میکند.

پشنگ، پادشاه کار کشتۀ توران، با دریافت خبراز در گذشت منوچهر، برای پسر خود افراسیاب وظیفه میسپارد تا سپاهی را تهیه وبرایران حمله کند.

نوذر از موضوع  آگاه میشود و لشکر بزرگی را تحت سر پرستی قارن تهیه و به استقامت دهستان طوری حرکت میدهد که خود نیز وظیفۀ حمایت از لشکر اعزامی اش را به عهده دارد.

در جنگی که میان این دو سپاه در دهستان در می گیرد شاهپور سپهسالار ایران کشته می شود و در اثر این حادثه، لشکر نوذر شکست میخورد و دژ دهستان توسط تورکها گشاده میگردد.

نوذربخاطر اینکه اسیر دشمن نشود، راه فارس را در پیش میگیرد. افراسیاب از عقب نشینی وی اطلاع حاصل میکند و به تعقیبش  پرداخته، در حوالی فارس جنگی را که با نوذر انجام میدهد، سپاه ایران هزیمت میکند و نوذر به اسارت می افتد. این در حالی است که، ویسه بخاطر خونخواهی پسرش بارمان، بدنبال قارن ره میسپرد و در نزدیکی نیمروز با وی مصاف میدهد، در آغازین لحظه های مواجه گردیدن با وی، حرفهایی را به آدرس او حواله می  کند، فردوسی نکاتی از آن را به این شرح  در شهنامه قید کرده است:

زقلب سپه، ویـــسه آواز داد                 که شد تاج و تخت بزرگی بباد

ز قـنوچ تا مرزکابل ستان                   همان تا در بست وزابل ستان

همه سربه سر جمله در چنگ  ماست      بر ایوانها نقش اورنگ ماست

در این جریان لشکر دیگری از تورانی ها به سرکردگی شما ساس و خزروان به استقامت زابل حرکت می کند. فردوسی شرح موضوع را اینگونه به نظم در آورده است:

سپاهی که از شهر ارمان شدند               به کینه سوی زابلـستان شدند

شما ساس کزپیش جیحون برفت             سوی سیستان روی بنهاد تفت

خزروان ابا تیغ زن سی هزار              ز تورکان بزرگان خنجر گذار

مهراب کابلی از نزدیک شدن سپاه مذکور به قلمروِ تحت حاکمیت خویش آگاه میشودو با فرستادن نامه ها و هدایای زیاد، لشکریان افراسیاب را به این بهانه که فعلاَ زابل در تحت تصرف وی است و آنچه را که شاه توران هدایت دهد، بجا خواهد آورد، از جنگ باز میدارد. بعداَ با استفاده از فرصت ، نامۀ دیگری برای زال میفرستد و از وی تقاضا بعمل می آورد تا در صدد چاره برآید.

زال زر، پس از بدست آوردن نامۀ مهراب و آگاهی از جریان قضیه، بجانب کابل حرکت میکند و جنگ علیه تورانیان را سازمان میدهد. لشکر توران بعد از کشته شدن خزروان و کلباد از دست زال، روبه شکست می نهد و شما ساس که وظیفۀ ادارۀ این لشکر را به دوش دارد عقب می نشیند.

افراسیاب بعد از بدست آوردن اطلاع از آنچه که صورت گرفته بود، در حالی که اداره ایران را بدست دارد. نوذر پادشاه ایران راکه در اسارت وی  قرار داشت به قتل میرساند. فردوسی در مورد تصرف پایتخت ایران (فارس) توسط افراسیاب سروده است :

 

وزان پس سپهدار ترکان و چین              سپه را پراگند دل پر زکین

چو این کرده شد، سازرفتن گرفت           زمین زیراسپان نهفتن گرفت

زپیش دهستان سوی ری کشیـد       از اسپان برنج و به تک خوی کشید

ز توران بیامد به ایــران زمــین              جهان را در آورد زیر نگین

کلاه کیانـــی به ســـــر بر نهــــاد              به دینار دادن در اندر کشاد

به شاهی نشست اندر ایران زمــین       سری پرزجنگ و دلی پر زکین

ذکر نام نوذر در اوستا به شرح ذیل رفته است:

"ویستورو"از خاندان نوذر برکرانۀ آب "ویتنگوهیتی" اینچنین گفتار راست برزبان، اورا پیشکش آورد:

ای آردویسورانا هیتا! این سخن به (آیین) اَشَه و بدرستی گفته میشود که من به شمارۀ موهای سرم دیو پرستان را برخاک افگنده ام ، پس تو، ای آرد ویسوراناهیتا! مرا گذر گاهی خشک از یک کرانه به دیگر کرانۀ "ویتنگو هیتی" پدید آور.

آنگاه آردویسوراناهیتا به پیکر دوشیزۀ زیبا، برومند، برزمند، کمر برمیان بسته و راست بالا، آزاده نژاد و بزرگوار موزه های زرین در پا و به زیورهای بسیار آراسته روانه شد. یک رشته از آب را از رفتن باز داشت  و دیگر رشته ها را بدان سان که بود، به رفتن رها کرد و گذرگاهی خشک از یک کرانه به دیگر کرانۀ " ویتنگوهیتی" نیک پدید آورد.(39)

 

9ـــ زو یـــــــــــا  زاب

قرار حکایت نظم یافته در شهنامه، پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب ، کشور ایران دچار پراگنده گی  می گردد. طوس و گستهم بخاطر انتخاب شاه بعدی ایران به زابلستان می روندو موضوع را با زال درمیان میگذارند.

زال مجمع بزرگی از سالاران ایران را گرد میآورد و در مورد طرح پیشنهادی طوس و گستهم با ایشان به مشوره می نشیند. بزرگان ایران بعد از شور و مشوره " زو" پسر طهماسب را که در آن زمان مرد کهنسالی بوده است، به پادشاهی بر می گزینند. "زو"، همینکه اداره ایران را بدست می گیرد، از پادشاه توران میخواهد تا روی تامین صلح میان دو کشور به مذاکره بنشینند. شاه توران از این پیشنهاد وی استقبال میکند. پس از مذاکراتی که میان ایشان صورت میپذیرد، هر دو پیمان میبندند  تا صلح میان ایشان بر قرار گردیده و به خصومتی که سبب اشتعال جنگ در بین شان گردیده بود، نقطه پایان گذارند. از این رو  جنگ دوامداری که در بین ایرانیان و تورانیان ادامه داشته است، قطع گردیده و جای آنرا صلح میگیرد. داستان این صلح در شهنامۀ فردوسی به شرح ذیل به نظم در آمده  است:

چو زینگونه آمد سخن در میان          بــــــزرگان ایـــــران و تورانیان

نشستند با صــــــلح  گـفتند باز           که از کیــــنه با هم نگیریم ســـاز

ز جیحون همی تاسر مرز تور          از آن بخش گیتی زنزدیک و دور

روارو چنین تا به چین و ختن           سپردند شاهـــــی بدان انــــــجمن

ز مرزی کجا مرز خرگاه بود           ازو زال را دســــت کوتــاه بــود

ازین روی ترکان جوینده راه            چنین بخش کردند تـــخت وکلاه

سوی زابلــستان شــــد زال زر        جهان را گرفتند هـــر یک به بر

همـــان لشکر ترک رفـــتند باز        برآسوده از کین و پیکارو ســاز

نام "زو" در اوستا تنها یکبار ذکر گردیده است. و دارای محتوای پرارجی نمیباشد که بر آن مکث گردد.

10- گرشاسپ

در شهنامه راجع به سلسۀ نسبی گرشاسپ آمده است:

گرشاسپ پسر اترط، اترط پسر شم، شم پسر طورگ، طورگ پسر شیداسپ، شیداسپ پسر تور، تور پسر جمشید . به هیمن ترتیب در فصل 31 و در فقرات 26 و 27 بندهش راجع به سلسلۀ خانوادگی گرشاسپ به این شرح تماس گرفته شده:

گرشاسپ و "اوروخشیه" دو برادر از پسران "اترت" پسر تورک، تورک پسر سپانیاسپ، سپانیاسپ پسر دوروشاسپ، دوروشاسپ پسر تورک، تورک پسر فریدون بوده اند.(40)

 با مراجعه به اوستا میبنیم که :

1-زرتشت از اهوارامزدا سوال میکند: کیست در میان پرهیزگاران و دانایان و کامگاران و توانگران و رایومندان و تهمتن  ها(دلیران) و پیشدادیان، نخستین مردی که ناخوشی را بازداشت ، مرگ را باز داشت، زخم نیزه پران را بازداشت؟ اهورامزدا در پاسخ می گوید:

ای سپتمان زردشت! " تریت " در میان پرهیزگاران و دانایان و کامگاران و توانگران و رایومندان و تهمتن ها (دلیران) و پیشدادیان، نخستین مردی است که ناخوشی را باز داشت، مرگ را باز داشت، زخم نیزه پران را باز داشت، حرارت تب را از تن مردم باز داشت.(41)

2-در یسنای نهم و فقره دهم اوستا آمده است:

هوم در پاسخ به زردشت می گوید:

سوم کسی که مرا مهیا ساخت، "تریت" (پدر گرشاسپ) از خاندان سام است که از نیکخواه ترین است. در عوض، خداوند به او دو پسر داد، یکی او رواخشیه که زاهد و قانونگذار بود و دیگری گرشاسپ که دلیر و نام آور بود.(42)

 این در حالی است که در بخش ملحقات شهنامه و بندهش در مورد او بحث مفصلی به این شرح صورت گرفته است:

3-در فقره پنج فصل 19 و ندیداد زردشت به اهریمن می گوید:

بدان ای اهریمن نابکار، من تا روز طهمورث سوشیانس، مخلوقات آفریده دیو عفریت لاشه و مردار آفریده ، دیو و خنه ثشئیتی (نام یک زن بد کردار) جادو را خواهم بر انداخت.(43)

4-در اوستا در مورد مرگ گشتاسپ  آمده است:

ما به فروهر های  مقدس نیک و توانای پاک دینان درود می فرستیم که 99999 نفر از انان به پاسبانی جسد سام گرشاسپ مجعد موی(دارنده گیسوان) و مسلح به گرز گماشته هستند.(44)

5-در فقره 136 فروردین یشت  اوستا آمده است:

ما به فروهر پاک سام گرشاسپ مجعد موی و مسلح با گرز، درود می فرستیم، تا انکه بر ضد بازوان قوی دشمن و لشکرش و سنگر فراخش و درفش بر افراشته اش مقاومت توانیم نمود تا آنکه بتوانیم در مقابل راهزنان پایداری نمود.(45)

6-به اساس فقره 37 آبان یشت، گرشاپ از زابلستان بوده و  به قول "سنت "، حالا هم گرشاسپ در منطقه ای بنام" پیشین" که در زابلستان در جنوب غزنه و مشرق قندهار واقع است، به خواب رفته .(46)

7-در فصل 3 و فقرات 58 و 62  در اوستا آمده است:

وقتی اژی دهاک زنجیر گیسخته پر از آز به جهان روی  آورد،  گناهان بی شمار را  مرتکب شود. یک ثلث از مردمان و ستوران و گوسفندان و سایر مخلوقات ایزدی را نابود کند، به آب و آتش و گیاه لطمه وارد آورد، آنگاه آب و آتش و گیاه، به درگاه اهورامزدا دعا میکنند و اظهار میدارند که اگر خواهش ما بر آورده نشود ما را  قوه پایدار در جهان نخواهد ماند.(47)

به همین ترتیب به اساس روایتی که در بخش ملحقات شهنامه فردوسی قید گردیده ، "گرشاسپ" کسی است که سلسله نسبی رستم به آن می رسد. فردوسی در این مورد سروده است:

بزرگان این تخمه کز جم بدند

سر اسر نیاکان رستم بدند

اضافه براین، در مورد مذکور نظریات مختلف وجود دارد، که ما روایاتی چندی را به صفت نمونه  از آنها به شرحی که می آید نقل می کنیم:

1-تعدادی از محققین می گویند که این حکایت توسط "اسد طوسی" به نظم در آمده. (48)

2-میر خوند در این مورد  نوشته است:

از "گرشاسپ نامه" نقل است که جمشید مجهول وار گرد عالم می گردید. تا در حوالی سجستان ساکن شده و دختری از آن قوم بخواست و از او فرزندان متولد شدند که گرشاسپ از آن نسل و رستم از آن تخمه است.(49)

3-به قول" نولدکه" خاندان رستم منسوب به گرشاسپ اوستا نیست.(50)

علاوه بر آنچه که در فوق گفته شد، این نیز در مورد او اضافه گردیده است:

گرشاسپ از جمله یاران موعود زرتشتی است، که در نو نمودن جهان و بر انگیختن مرده گان  و آراستن رستاخیز با سوشیانس همراهی خواهد کرد.(51)

 

 

 

 

 

 

جغرافیای حاکمیتِ پیشـــدادیان و ارتباط آن با " بلخ "

در اوستا ، اهورامزدا در مورد " بلخ " گفته است:

" چهارمین سرزمین و کشوری که من اهورامزدا- آفریدم ، " بلخ "  بر افراشته درفش بود. پس آنگاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و پتیاره گی " برور" را بیافرید."

گذشته از این همانگونه که در مباحث قبلی اظهار شد ، عده یی از محققین را عقیده بر این است که "بلخ" مرکز فرمانروایی پیشدادیان بوده و " یاما " یا " جمشید " اولین پادشاه از این سلاله است که اساس حکومت در بلخ را گذاشته است. پذیرفتنی نبودن این ادعا های دیگر سبب شد ، تا در آغاز، صحبت های مانرا را به شکل مفصل و مشرح شکل دادیم ، تا توانسته باشیم به ابعاد زندگی ، چگونگی حاکمیت و جغرافیایی را که آنها در آن فرمانرانده اند ، روشن سازیم.

به این لحاظ ، کار خویش را از کیومرث آغاز می کنیم :

1-     کیومرث

در شهنامۀ فردوسی دیدیم که کیومرث در منطقه کوهستانی ایکه آدرس آن معلوم نیست  فرمانرانده  و در اوستا گفته شده که :" کیومرث نخستین کسی است که به گفتار و آموزش "اهورامزدا" گوش فرا داد و از او خانواده و سرزمین های ایرانی و نژاد ایرانیان پدید آمد.

2-     هوشنگ

در اوستا دیده شد که هوشنگ در زمان زمامداری خویش چهار مرتبه در دامنه کوه البرز قربانی میکند و در بحث مربوط به آن از " کوه البرز" ،"مزندر"(مازنداران) و " وَرنه" نامبرده شده . حال به شرحی که می آید، می بینیم که چی تعریفی از  این سه محدوده جغرافیایی  صورت گرفته است:

الف- کوه البرز

در اوستا "البرز" را " هره بره زیئیتی" ، در زبان پهلوی " هره بُرز" یا " هربورس" و در ادبیات فارسی"برزکوه" گفته اند.

علاوه بر این ، پورداود در مورد این کوه نوشته  است:

کوه مذکور نیز " هرائیتی " گفته شده است . در ترجمه پهلوی هربرزو در فارسی البرز گوئیم . هر چند که امروز البرز کوه مخصوص دماوند که دارای 5628 ارتفاع است و از بلند ترین قلل آن به شمار است. معلوم همه کس  میباشد. ولی در ادبیات مزده یسنی تعین این کوه بیرون از اشکال نیست . در زامیاد یشت در فقره 1 آمده است که کوه هرا تمام ممالک شرقی و غربی را احاطه کرده است. در رشن یشت در فقره 135 مذکور است که " مهر " فرشته فروغ نخستین ایزد مینوی است که پیش از بر آمدن خورشید از کوه هرا به سراسر ممالک آریایی میتابد . در فقره 50 همین یشت آمده است که بارگاه مهر در بالای کوه هرا واقع است ، در آنجایی که نه شب است و نه ظلمت نه باد گرم می وزد و نه باد سرد. از ناخوشی ها بری و از آلایش و نا پاکی اهریمن عاری است . مه و بخار متصاعد شود.

در فصل 12 بندهش راجع به کوه البرز آمده است:

در مدت 18 سال کوه ها نمو نمودند. اما البرز در مدت هشصد سال به درجه کمال در آمده ، در مدت 200 سال به کره ستاره گان رسید ، در مدت 200 سال به فلک ماه رسید ، در 200 سال بعد به فلک خورشید رسید و در 200 سال دیگر به چرخ فروغ بی پایان (انیران) رسید و 2244 کوههای دیگر روی زمین از البرز منشعب شده است .(52)

در عصر حاضر ، جغرافیا شناسان در مورد این کوه گفته اند:

"البرز رشته کوهی در بخش شمالی ایران است. این رشته کوه از سوی غرب از تالشان جمهوری آذربایجان آغاز می شود و در سوی شرق تا درون ترکمنستان وافغانستان ادامه دارد. بخش بزرگی از البرز در راستای کناره جنوبی دریای مازنداران کشیده شده است. در این بخش ، جبهه شمالی البرز سر سبز و جبهه جنوبی آن خشک است. دلیل این تفاوت این است که رشته کوه البرز، همچون سد طبیعی از گذر رطوبتِ برخاسته از دریای خزر به سوی جنوب جلوگیری می کند و بیشتر این رطوبت در جبهه شمالی البرز می بارد.

بلندترین قله کوه البرز" دماوند" است که 5671 متر ارتفاع دارد، و در نزدیکی تهران واقع است. دامنه ها و دره های البرز از تفریحگاه مهم مردم آستان های تهران، البرز، قزوین و سمنان است. از مهم ترین رود های دامنه شمالی البرز، سفید رود و دامنه های جنوبی آن " کرج " و حاجر رود می باشد. رشته کوه البرز و قله دماوند و به خصوص قارن کوه(کوه قاف) در ناحیه شمال سمنان نقش برجسته ای در متون تاریخ طبرستان و افسانه های ایرانی دارد.(53)

ارتفاع قله های مربوطه به این کوه:

*        دماوند 5671متر

*        آزاد کوه 4395 متر

*        خلنو 4375 متر

*        ناظر بزرگ(شکر لقاس) 4350 متر

*        بالدن گردن 4250 متر

*        کلون ستک 4200 متر

*        سرکچال 4150 متر

*        وروشت 4100 متر (54)

ب‌-     مازنداران

به اساس اسناد دقیقی که در مورد تعریف مازنداران ارائه شده، دیده می شود که مساحت آن 64546 کیلومتر مربع بوده، در قسمت شمال اش دریای خزز، در قسمت جنوب آن تهران و سمنان، در قسمت غرب آن گیلان و در قسمت شرق آن منطقه ای بنام گلستان قرار دارد و سلسله کوه های البرز مانند دیوار بلند ساحات ساحلی و جلگه های کنار دریای خزر را احاطه کرده است.

از لحاظ اقلیمی مازنداران دارای  زمستان  سرد و یخبندان و تابستانش معتدل و کوتاه و سرد است.(55)

ج‌-                 به همین ترتیب، در اوستا،"وَرَنه" زادگاه فریدون بوده ، و محققین  آن را بنام "دیلم یا گیلان " می شناسند.(56)

3- طهمورث

به اساس آنچه که دربحث قبلی پیرامون دورۀ حاکمیت طهمورث اشاره شُد، دریافتیم که او درشهنامه فرمان روایی است که دردور حاکمیت اش تغییری در حدود جغرافیایی که از گذشته گان خویش به ارث برده بود بوقوع نپیوسته است. ولی، در اوستا می بینیم  که پادشاه مذکور برهفت کشوری که از آنها نام برده نشده فرمانرانده است.

4- جمشید

ü                 در ریگویدا راجع به جغرافیایی که به زندگی و حاکمیت جمشید ارتباط دارد آمده است که او فرمانروای کشور ارواح مردگان است که از کنار سلسله کوههای نیرومند گذشته، مسیر بسیاری از مسافران را زیر نظر دارد و راه پیروان خویش را برای نخستین بار  پیدا کرده است.

ü                 در اوستا اسم سرزمینی مشخصی که جمشید در آن زندگی و یا پادشاهی کرده معلوم نیست.

ü                 درمتن اصلی  شهنامه نیز از سرزمین و یا منطقه ای نامبرده نشده که به اساس آن ، مرکز فرمانروایی و چارچوکات سرزمین تحت اداره اش تثبیت  گردد. ولی با مراجعه به بخش ملحقات شهنامه دیدیم  که او پس از هزیمت از ضحاک، وارد زابلستان می شود،  و از آنجا   راه هند و از هند به چین را در پیش می گیرد. پس از جاگزین شدن در چین، توسط یکی ازگماشته گان ضحاک به قتل می رسد.

5-  ضحاک

طوریکه دربحث قبلی دیده شد،راجع به اینکه ضحاک در کجا بدنیا آمد و سرزمینی که  بر آن حکم  راند، دارای چه نام و چه حدودی بوده است حرفهایی رفت . اضافه بر آن پور داود ، در مورد " بوری " که زاد گاه آن گفته شده ، نوشته است:

" بَوَری" همان بابل است. به مناسبت آنکه " ل" در زبانهای ایرانی نبوده ، آنرا به (را) تبدیل کرده اند. بابل در کتیبه های هخامنشیان "بابیروس" و در اوستا" بوری" شد.(57)

به همین ترتیب در فقره 19 رام یشت اوستا آمده است که اژی دهاک در " کویرنیت" در بالای تخت زرین برای " وایو" (فرشته هوا) فدیه آورد. و پورداود راجع به  کویرنیت نوشته است: کویرنیت همان بابل است که الحال موسوم به " کرند" می باشد. این قصبه کوچک در جایی که ضحاک فدیه نثار فرشته هوا نمود، در بالای کوهی قرار دارد که میان بابل و ایران حایل است. همان کوهی که در بندهش در فصل 12 و فقرات 26 و 29  آن، اسپروج و در شهنامه اسپروز نامیده شده است. (58)

فردوسی در مورد این کوه گفته است:

همی رفت آن شاهی گیتی فروز              به زادگاه در پیش کوه سپروز

اضافه بر آنچه که گفته شد، یونانی ها آن را "زوگروس" خوانده و در اوستا آمده است که ضحاک :

ü                 در منطقه ی بنام "بَوَری" قربانی می کند .

ü                 در محلی بنام" کویرنیت " بر تخت زرین نشسته و بر بالش زرین تکیه داده است ...

 

6-     فریدون

پور داود در مورد زادگاه فریدون نوشته است:

از فقره 17 " فرگرد" و ندیداد می توان استدلال کرد که " گیلان" مسقط الراس فرویدن بوده است. 

ü                 در آبان یشت "واسپ یشت " و "زمیادیشت" " وَرَنه" را غالب مستشرقین "دیلم" یا " گیلان" حالیه دانسته اند.

ü                 تفسیر پهلوی اوستا نیز " وّرّنه " را "پدیشخوارگر"  تفسیر کرده است که عبارت باشد از ناحیه کوهستانی جنوب غربی دریای خزر که در طبرستان و گیلان واقع است.(59)

اضافه براین ، طوری که دربحث قبلی دیدیم، فریدون، سفر جنگی ایرا که به قصد مقابله با ضحاک انجام میدهد در این سفر از اروند رود(دجله) ، بغداد و بیت المقدس نام  برده شده. و پس از جنگی که او با ضحاک انجام می دهد، ضحاک را به اسارت می کشد و در کوه دماوند زندانی اش می سازد.

کوه دماوند کوهی است که در قسمت مرکزی سلسله کوه البرز و جنوب دریای خزر قرار داشته و مربوط به منطقه لاریجان ، شهر آمل و ایالت مازنداران می باشد.

7- منوچهر

با روی صحنه آمدن منوچهر،مرزهای  ایران و توران مشخص می شود ، و به صفت دوکشوریکه فرمانرواهای آنها درخصومت باهم قرار داشتند ، شناخته می شوند. پشنگ اولین کسی است که زمام امور درتوران رابدست می گیرد وبه تعقیب او، پسرش «افراسیاب» روی صحنه آمده و درجنگ هایی که باایرانی ها انجام میدهد، درجایگاه قهرمانان اسطوره آفرینسرزمین توران قرار می گیرد ، و اضافه بر او  پهلوان هایی چون ویسه و پسر وی پیران روی صحنه آمده، و تا ختم داستان های حماسی شهنامه به صفت شخصیتهای محوری توران زمین حضوردارند.

پور داوود افراسیاب را اینگونه معرفی می کند:

از جمله نام آورانی که مکررا در اوستا از او اسم برده شده است، افراسیاب پادشاه توران زمین است. داستان ستیزهٔ او با پادشاهان پیشدادی و پس از آن با شاهان کیانی قسمت مهم شاهنامه فردوسی را فرا گرفته است. آنچه دراوستا راجع به اوآمده است،بامندرجات شاهنامه مطابق است. در اوستا  او به اسم" فرنگزسین" آمده است. و در پهلوی فراسیاب می باشد. در شهنامه، افراسیاب پسر پشنگ، پشنگ پسر زادشم، زادشم پسر تور، تور پسر فریدون است. (60)

همچنان ابوریحان بیرونی در مورد سلسله نسبی افراسیاب، نوشته است:

فراسیاب بن پشنگ، پشنگ بن اینت، اینت بن ریشمن، ریشمن بین ترک، ترک بن زین اسپ، و زین اسپ بن طوج.(61)

به همین ترتیب ، در فصل 31 و فقره 14 بندهش، راجع به این موضوع آمده است:

فراسیاب پسر پشنگ، پشنگ پسر زادشم، زادشم  پسر تورک، تورک پسر سپانیاسپ، سپانیاسپ پسر دوروشاسپ، دروشاسپ پسر توچ و توچ پسر فریدون.(62)

8-     نوذر

با روی صحنه آمدن نوذر، پشنگ برای پسر خود افراسیاب دستور میدهد تا آماده گی جنگ با ایران را بگیرد. در جنگی که میان طرفین در منطقه ای بنام دهستان صورت میپذیرد، ارتش ایران شکست می خورد و بجانب فارس عقب مینشیند، افراسیاب همینکه کار دژ دهستان را یکطرفه میکند، به تعقیب نوذر می پردازد و موفق به اسیر گرفتن او میشود. در این جنگ ویسه یکی از فرماندهان توران جهت گرفتن انتقام پسرش از قارن، تا حوالی فارس وازآنجا به جانب زابل پیش میراند.

در این درگیری وسیع میان طرفین، علاوه بر ساحاتی که نامبرده شد، از مناطقی چون، "هیرمند" و "ری " نیز یاد آوری گردیده است. این درحالی میباشد که در آن زمان دریای آمو به خزر ریخته و دهستان قریه ای است که در نقطعه اتصال آمو به دریای خزر قرار داشته است.

9- زو یا زاب

زو یا زاب پسر طهماسب در زمانی بقدرت میرسد که ایران  توسط افراسیاب اشغال و وضع مردم آن خیلی آشفته بوده است . از این رو شاه جدید که در هشتاد سال عمر داشته و از تجارب زیادی بهره مند بوده. به شاه توران پیشنهاد صلح میکند. شاه توران این پیشنهاد وی را می پذیرد و تا هنگامی که او رهبری مردم ایران را به عهده داشته ، مردم هر دو کشور در فضای صلح و آرامش بسر می برده اند.

10-    گرشاسپ

طوری که در بحث قبلی در بخش ملحقات شهنامه دیده  شد،  گرشاسپ در زابلستان بدنیا آمد و در فقرۀ 37 آبان یشت اوستا، خواندیم که او در کنار دریای " پشین" فدیه  نثار ناهید کرده است.(63)

به این اساس ، زابلستان محل تولد و زندگی گرشاسپ بوده. و به قول "سنت" ، او  حالا هم در پشین که در جنوب غزنه و شرق قندهار قرار دارد، به خواب رفته.  اضافه بر این ، با مراجعه به فقره هفتم فصل 29 بندهش میخوانیم که او یکی از جاویدانی ها است. اما به بخاطر بی اعتنایی ایکه به آیین مزده یسنا انجام می دهد، یک تورانی موسوم به " ینهاک" ( ینهاد، نیاک نیز خوانده شده) او را با یک تیر در دست و پیشانی زخم زده ، خواب غیر طبیعی بوشاسپ را بر او مسلط داشته و ده هزار فروهر پاکان به پاسبانی پیکر او گماشته شده است تا روزی که ضحاک دو باره زنجیر گسیخته و بنای ویرانی گذارد، از خواب برخاسته و او را هلاک کند.(64)

همچنان با مراجعه به ریگویدا، اوستا و شهنامۀ فردوسی راجع به ارتباط داشتن یا نداشتن شاهان پیشدادی با بلخ دیده شد ، که هیچگونه رابطه یی میان این جُغرافیا و پیشدادی ها وجود نداشته است. با این وجود، باز هم جهت بهتر  وضاحت یافتن این موضوع، بحث مؤجزی را پیرامون ابعاد زندگی  " جمشید " که عدۀ زیادی از محققین " بلخ " را مرکز فرمانرایی او میدانند، آغاز و ادامه میدهیم، تا دانسته شود که این ادعا صحت دارد یا نه؟ به این اساس می بینیم که:

جمشید کیست؟

قبل از اینکه به بحث روی این موضوع بپردازیم،  صحبت خویش را از معرفی سلسلۀ نسبی جمشید آغاز و در ادامه خواهیم دید که در ریگویدا، اوستا، و شهنامه از این شاه پیشدادی چی تعریفی صورت گرفته است.

1-                 در اوستا، جمشید پسر "ویونگهوت»، در سانسکریت پسر ویوسوت، در ریگویدا پسرویوسونت است، که در زمان زمامداری شاهان هخامنشی اسم یکی از پروردگار های آنها بوده است.

2-                 البیرونی نام پدراو را ویونجهان واصفحانی ویوجهان گفته اند.

3-                 طبری وبلعمی درمورد آخر کار جمشید نوشته اند:

او پس اینکه توسط ضحاک خلع قدرت می شود، به زاولستان می گریزد و در آنجا با« سمن ناز» دختر کورنگ شاه پادشاه زاولستان مقاربت می کند و از او پسری بنام " تور" بدنیا می آید.

 

 

 

1- جمشید در ریگویدا

در بحث قبلی دیدیم که جمشید در ریگویدا فرمانروای کشور ارواح مردگان است و از کنار کوههای نیرومند میگذرد، مسیرتعداد زیادی از مسافران را زیر نظر دارد، و از لحاظ چهره اینگونه تعریف گردیده است:

" فرستاده گان "یم" قهوه یی رنگ و پهن بینی حریص بجان در میان مردم سرگردان."

همچنان در ریگویدا خواندیم که جمشید یا "یم" خواهری بنام "یمی" یا "یمه" دارد و از برادر خود میخواهد تا با او ازداواج کند. برادرش این درخواست وی  را رد میکند.

2- جمشید در اوستا

طوری که در اوستا آمده ،  جمشید کسی است که نام آن در گاتها ذکر شده و جغرافیای حاکمیت وی با سرزمینی بنام "آریاناویجه" یا " ایرانویچ" پیوند دارد  و "ایرانویچ " در اوستا به این شرح تعریف گردیده:

"نخستین سرزمین نیکی که من اهورامزدا آفریدم "ایرانویچ " بود بر کرانه رود دایتیای نیک. پس آنگاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیاره گی اژدها را در رود "دایتیا" بیافرید و زمستان دیو آفریده را در جهان هستی چیرگی بخشید. در آنجا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در آن دو ماه نیز هوا برای آب و خاک و درختان سرد است."

این در حالی است که در جای دیگر اوستا راجع به وضعی که در زمان پادشاهی جمشید شکلگرفته بود، خواندیم که :

جمشید خوب رمه، آن فرهمند ترین مردمان، آن حورچهر، آنکه به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاه ها را نه خشکیدنی و خوراک ها را نه کاستنی کرد.

به شهریاری "جم" دلیر، نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود نه مرگ و نه اشک دیو آفریده، پدر و پسر هر دو به چشم یکدیگر پانزده ساله می نمود.

چنین بود به هنگامی که جم خوب رمه، پسر ویونگهان شهریاری می کرد.

3-  جمــشید درشهنامه

همانگونه که در بحث قبلی در مورد تعریف جمشید در شهنامه نوشتیم، او در این کتاب به منظوم یکی از با ابتکارترین پادشاهان پیشدادی تعریف گردیده، و در زمان زمامداری خود موفق به انجام کارهای ذیل شده است:

1-                 ازآهن جوش،ازکتان، ابریشم وموی قزتکه بافت

2-                 شستن ودوختن را رایج ساخت.

3-                 کسبه کاران را صنف بندی کرد، وپرستندگان رادرکوه جایگاه ساخت.

4-                 ازجنگاوران لشکرساخت.

5-                 کشاورزان رادسته بندی کرد، ازحقوق اجتماعی بهرمندشان ساخت.

6-                 ازجانب هیچ مرجعی توهین نمی شدند.

7-                 هرکسی را به اندازۀ استعدادش به کارگماشت.

8-                 برای دیوها وظیفه سپرد تا با یکجا کردن آب وخاک، گِل تیارکنند وازآن خشت بزنند.

9-                 دیوها را وظیفه سپرد تا ازسنگ وگچ به شکل هندسی دیواربسازند.

نتیجه

به اساس آنچه که در بحث فوق راجع به جمشید گفته شد، از دیدگاه ما فرآورد آن اینگونه باید باشد:

1-                 در ریگویدا دیدیم که او از لحاظ چهره قهوه یی رنگ و پهن بینی تعریف گردیده، و این تعریف علیه آنچه قرار می گیرد که در مورد چهرۀ آریایی ها گفته شده. یعنی اینکه آریایی ها دارای رنگ سفید، موی زرد متمایل به سرخ، بینی عقابی و چشمان آبی هستند، نه دارای رنگ قهوه یی و بینی پهن.

2-                 اگر سرزمینی که گروههای انسانی متعلق به این نژاد، که جمشید اولین پادشاه آنها دانسته شده، به این شرح تعریف گردیده:

" نخستین سرزمینی نیکی که من اهورا مزدا آفریدم "ایرانویچ بود، در کرانۀ رود دایتیای نیک. پس آنگه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی اژدها را در رود " دا یتیا "  بیآفرید و زمستان دیو آفریده را در جهان هستی چیرگی بخشید. در آنجاه ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان است و در آن دو ماه نیز هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. "

به این اساس اگر قبول گردد که سرزمین اولی آریایی ها که بنام " آریاناویژه " یا " ایرانویچ " یاد شده دارای چنین آب و هوای بوده باشد باید سوال گردد که در ا ینگونه جغرافیایی که تنها دو ماه تابستان دارد و آن دو ماه، هوا برای آب و خاک و درختان سرد بوده باشد، این آریایی ها در چنین جغرافیایی چگونه حیات بسر بُرده اند. چون در این دو ماه نه سبزه یی باید بروید، نه درختی باید میوه بگیرد نه حیوانی باید زنده بماند.

این در حالی است که تعدادی زیاد از محققین گفته اند که سرزمین آریایی ها در فاصله بین آمو دریا و سیر دریا بوده است. یعنی در سرزمین که تاریخ ایجاد مدنیت در آن به 9000 سال قبل از میلاد رسیده و در آن مردم آشنا با کشت و زراعت و مالداری زندگی داشته و اکثریت آنها ساکن بوده اند، نه خانه بدوش.

گذشته از این، در جای دیگری اوستا آمده است: " جمشید خوب رمه، آن فرهمند ترین مردمان، آن حور چهر، آن که به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آب ها و گیاه ها را نه خشکیدنی و خوراک ها نه کاستنی کرد.

به شهریاری " جم " دلیر، نه سرما بود، نه گرما، نه پیری بود و نه مرگ و اشک دیو آفریده، پدر و پسر هردو به چشم یکدیگر 15 ساله می نمُود.

چنین بود به هنگام که " جم " خوب رمه،  پسر " ویونگهان " شهریاری می کرد. به این اساس، ما کدام یک از این دو تعریف از زندگی آریایی ها را قبول کنیم؟ دو دیگر اینکه، اگر جمشید اولین پادشاهی " بلخ " بوده باشد میتوان پذیرفت که او، با مردمی تحت فرمان وی در این جغرافیا، اینگونه زندگی بهشتی داشته باشند.

آریایی ها از کجا آمدند

در پاسخ به این سوال که آریایی ها از کجا آمده اند، نظریات مختلف وجود دارد، از آنجمله محققینی چون " مری بویس " ، " فرید ریک هیرث "  و " گاستون ما سپرو "  می گویند:

1-اشاراتی که در باره خاستگاه آریا ها در سروده های ریگ ویدا و اوستای قدیم به عمل آمده است، منشا این اقوام را بیش از مناطق دیگر به نواحی شمال افغانستان مربوط میسازد و بخش های بسیار قدیمی "مهریشت" که خود یکی از باستانی ترین یشتها است، در بندهای 13 و 14 آن آمده است که میترا یا مترا ( مهر) از فراز کوه هرا ( هرا بوروز- البرز) سراسر جایگاه های استقرار آریاییان را مینگرد و بر آنها دیده بان است. در این مناطق رود های بزرگ به سوی " ایش کت" و "ویئوروت"، "مورورو "(مرو)  " آریا" ( هرات)" " سغد" ( سغدیانا) و " خوائیزم " ( خوارزم) روانند. از این اشاره ها بر می آید که مسلما " سرزمین آریا ها در جوار خوارزم و سغدیا نابوده که همان منطقه بین رود های سیحون و جیحون تا مرغاب در شمال خراسان است.از این رو، مِهر، حافظ سرزمینهای آریایی است و این همان منطقه ای است که در ودا ها نیز در شمال هندوستان حدس زده میشود. ازین اشارات میتوان به احتمال زیاد نتیجه گرفت که آریا ها پیش از رفتن به سوی هند، در نواحی شمال افغانستان می زیسته اند.(69)                     

                

2-"فریدریک هیرث"  و " گاستون ماسپرو" میگویند که آریایی ها از مناطقی شمالی اروپا به سرزمین هند آمده اند. به نظر آنان، آریایی ها همان نوردیک ها هستند که از اروپا وارد روسیه شده و از راه قفقاز به آسیا آمده اند. و نیز عده ای بر این عقیده اند که آنها از طریق بوسفور وارد آسیا شده اند. بر اساس این ادعا که هیچگونه پایه و اساس علمی ندارد، سه کوچ بزرگ از اروپا و از طریق بوسفور به اناطولی انجام شده است. این سه کوچ عبارت اند از:

 

الف)آریا ها گویا آنان در اثنای مهاجرت شان از اناطولی به شرق، در سواحل رودخانه فرات میتانیها را رها کرده اند. درحالی که محقق است، میتانی ها نه از اروپا، بلکه از آسیای میانه به آسیای مقدم آمده اند.

 

ب)عنصر هند و اروپای(هیتیت ها): در بین هیتیت ها وجود عناصری که از اروپا آمده باشند و این دومین کوچ بزرگ را موجب شده باشند، صحت نداشته و قطعی است که چنین کوچی صورت نگرفته است و هیچ دلیلی برای اثبات وجود نژاد اروپایی در بین هیتیت ها موجود نیست. تمام اسناد نشان دهنده این امر است که هیتیت ها نیز مانند سومری ها، هوری ها و میتانی ها از آسیای میانه آمده اند.

 

ج)ارمنیان تراکوفرلیقی: بنا براین عقیده، ارمنی ها از تراکیا وارد فریقیه شده، از آنجا در اناطولی پراگنده شده.(70)

به این اساس دیده می شود که هر آنچه که در اوایل راجع به مهاجرت آریایی ها به جانب ایران، جنوب افغانستان و هندوستان گفته شده، از چارچوب حدثیات پا بیرون نه نهاده و بیگانه با علم باستان شناسی بوده است.

بعدها، با پیشرفت علوم بخصوص علم باستان شناسی در اخیر نتایجی که از تحقیقات در این باره بدست آمده ، در اوایل حدس زده می شد که وطن اصلی آریایی ها در سواحل دریای " آدیل " (لگا) بوده، و بعدها گفته شد که این طیف نژادی پیش از اینکه دست به مهاجرت به جانب شرق بزنند، در سواحل دریای بالتیک زندگی میکردند. از آن به بعد با پیشرفت علم باستان شناسی این نظر قوت یافت که وطن اصلی آریایی ها در شمال اروپا و به شکل اخص در شبه جزیرۀ اسکندناوی بوده است. به هر حال، با گذشت زمان پرونده تحقیقات در این باره پس از بدست آمدن اسناد و مدارک معتبر بسته خواهد شد.

حال به بحث روی زندگی تاریخی و ترکیب اجتماعی مردم ایران یا پارس که وارثین آریایی های سکونت گزیده در "پازارگاد" هستند، می پردازیم.

 

ایران یا فارس

این سرزمین، وطن دومی آریایی هایی است که پس از مهاجرت از  " آریاناویچه " یا " ایرانویچ " در آن مستقر شدند، و ویلدورانت آن را به این شرح تعریف میکند:

" پارس ناحیۀ کوچکی در مجاورت خلیج فارس بود که در آن زمان بنام پارس خوانده میشد. و اکنون آن را بنام " فارس " میگویند، محدوده یی از بیابان های بی حاصل و کوههای فراوان بود. به همین جهت بود که این زمین به تنهایی کفایت زندگی دو ملیون ساکنان آن را نمی کرد و ناچار کسری را از راه بازرگانی و کشور کشائی تأمین کنند. "

حال بحث خویش را روی هویت و ترکیب طیف های طایفوی و قبایلی آریایی ها ایکه در پازارگاد مستقر شده و به زندگی خویش در آنجا ادامه داده اند متمرکز می سازیم.

به این اساس در می یابیم که اسناد و مدارک تاریخی ایکه از زندگی باستانی آریایی ها در "  پازارگاد" طوایف و قبایل متعلق به آریایی های که پس از اشغال جغرافیای بنام " پارارگاد " در آن مستقر شدند، به بخش های زراعت پیشه گان، و مالداران تقسیم شده و گروههای زارع آن از تیره های ذیل تشکیل می گردید:

پازارگاد، ماراقین، ماسپین، پانتالین، دورزین و گرمایتن و بخش دامپرور آن متشکل از تیره های: دائین، مارد، دروپیک و سازگائین بودند.

هخامنشیان که به طایفه پازارگار تعلق داشتند، زندگی ایشان از مالداری به زراعت پیشه گی تحول کرده بود که مدنیت شکوهمندی بجا گذاشت، و امپراطورهای چون کوروش و داریوش کبیر را از خود تبارز داد.

پیشنۀ ایجاد حکومت در ایران

سابقه ایجاد حاکمیت در ایران  با فرمان روایی زنی چهل ساله ای به نام "ایرانبان" یا ایران بانو آغاز می گردد. او، بر مردمی که تعداد جمعیت شان به دو صد هزار نفرمی رسید، حکم می راند. جغرافیایی که این دو صد هزار نفر در آن زندگی می کردند، شامل مناطقی بنام های " نیک" و "سیلک" می شد."سیلک" پایتخت این جغرافیا بود. در فاصله بین " نیک" و "سیلک" یک جهیل قرار داشت.اگر ملکه می خواست که از "نیک" به "سیلک" و از "سیلک" به "نیک" سفر کند، کشتی حامل او را  گوزن ها در ساحل جهیل به دنبال می کشیدند.

جهت دریافت موقعیت سیلک به نقشۀ ذیل بنگرید:

 

 

 

 

 

 

"ایرانبان" را پسری هژده سال  ه ای بنام "زاب" بود. و"زاب" با دختری کوزه گری بنام "رود" که رابطهٔ عاشقانه  داشت ازدواج کرد.  و زاب پس از در گذشت  مادر خویش در نیک و سیلک به حاکمیت رسید. از آن به بعد، فرمانروایی در ایران شامل تاریخ این سرزمین شد و امپراطور هایی مانند کوروش کبیر و داریوش کبیر را به صفت زمامدارانی که تاریخ بشریت نظیر آنها را کم دیده است، به ظهور رسانید.(65)

توران

طوری که در مباحث گذشته دیدیم، توران نام سرزمینی بود که در آن تورکها زندگی میکرد ند. این سرزمین به توران شمالی و توران جنوبی تقسیم میشد. پایتخت توران شمالی " عشق آباد " * و از توران جنوبی قصدار یا قزدار واقع در کویته بلوچستان بود. متون مربوط به  توران در اوستا به این شرح قید گردیده است:

1-                 هنگامی" اشه" نوادگان و خویشاوندان نامور  "فریان" تورانی روی آورد، جهان با تختشایی"آرامیتی" پیشرفت خواهد کرد. پس آنگاه " منش نیک" آنان را بهم خواهد پیوست. و " مزدا- اهوره" سرانجام به ایشان آرامش و رسته گاری خواهد بخشید.(72)

2-                 شمائید که از این پیش، تاخت و تاز و ستیزه " دانو" های تورانی را در هم شکستید. به یاری شما بود که از این پیش " کرشنز" ها همچنین " خشتاوی" ها و سوشیانتها ی دلیر نامور، پیروزمند شدند و خانه های هراس انگیز بیش از ده هزار فرمانرویان " دانو" ها ویران شد. (73)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* املای این کلمه اشک اباد، اشغ آباد یا اشق آباد باید باشد. این نام با کلمهٔ‌ عشق عربی هیچگونه ربطی ندارد. (رحیم ابراهیم)

3-                 کی گشتاسب گرانمایه در کرانه آب دایتیا صد اسپ ، هزار گاو و ده هزار گوسفند را پیش کش آورد. زور نیازکنان چنین خاستار شد. ای دوست ! ای نیک ! ای تواناترین! مرا این کامیابی ارزانی دار تا " اشت اورون" پسر " ویسپ واشتی" که " خود (کلاه)  سر تیز و گردن ستبر دارای هفتصد اشتر است . در پشت " زنیاور خوایذاهه " بجنگم و بر  او پیروز شوم. مرا این کامیابی ارزانی دار که با ارجاسپ خیون(هون) گناهکار بجنگم و بر او پیروز شوم. (74)

به همین ترتیب، نام توران در شهنامه پس از به قدرت رسیدن فریدون به ظهور میرسید. به گونه ایکه فریدون بعد از فتح سرزمینهای اطراف فارس، روم و توران جغرافیای تحت فرمان خویش را به این شرح به فرزندان سه گانه خود تقسیم می کند:

1-                 کشور روم را برای " سلم"

2-                 توران را برای " تور"

3-                 ایران را که مرکز فرمانروایی وی بود، برای "ایرج"

سلم که از این حد بخشی پدر ناراض بود، عدم رضایت خویش نسبت به آن را طی نامه یی برای برادر خود " تور " بیان میدارد. فردوسی مطلب مذکور را به این شرح به نظم آورده است:

بنودش پسندیده بخش پدر                    که داد او به کهتر پسر تخت زر

به دل پُر ز کین شد به رُخ پر زچین      فرسته فرستاد نزد شاه چین

فرستاد نزد برادر  پیام                       که جاوید زی خرم و شاد کام

بدان ای شهنشاه ترکان و چین              گسسته دل روشن از به گزین

ز نیکی زبان کرده گویی پسند              منش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو از من  یکی داستان             کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تخت                یکی کهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهمترم من به سال و خرد             زمانه به مهرمن اندر خورد

گذشته زمن تاج و تخت و کلاه            نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هردو دژم                   کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن              به ایرج دهد او و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین              که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مراپای نیست           به مغز پدر اندرون رای نیست

هیون فرستاده بگزارد پای                 بیامد به نزدیک توران خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد                سر تور بی مغز پرباد کرد

چو این راز بشنید تور دلیر                بر آشتف ناگاه برسان شیر

چنین داد پاسخ که با شهریار               بگو این سخن همچنین یاددار

که ما را به گاه جوانی پدر                 بدین گونه بفریفت ای دادگر

ترا بامن اکنون بدین گفتگوی  بیآید بروی اندر آورد روی

زدن رای هشیا رو کردند نگاه             هیونی فکندن به نزدیک شاه

زبان آوری چرب گوی از میان           فرستاد باید به شاه جهان

طوری که خواندیم، فرسادۀ " تور "  و " سلم " ، آنچه را که ایشان برایش گفته بودند، همه را برای فریدون بیان میدارد، و فریدون در حالی که از گفتار فرزندان خود خشمگین می شود، در پیغامی که به آنان می فرستد، تصمیم خویش در مورد حد بخشی ایکه میان سه پسر خود انجام داده را عادلانه می داند و به " تور " و " سلم " تأکید می کند که آن را بپذیرند و همچنان " ایرج " را از این موضوع آگاه می سازد. ایرج* پس از شنیدن آنچه که پدرش به او می گوید، تصمیم می گیرد که خود نزد برادرانش خویش برود و آنها را با گذشت خویش از تاج و تخت ایران به قناعت برساند. او، جهت بجا آمدن تصمیم خویش نزد " تور " و " سلم " رفته و از دست کشیدن خود از امتیازاتی که پدرش به وی داده و از نظر برادرهایش غیر عادلانه دانسته شده بود، با ایشان سخن می گوید. با این وجود " سلم " و " تور " آن همه را نادیده گرفته و ایرج را به قتل می رسانند. با رسیدن خبر قتل ایرج برای فریدون، وضعش منقلب شده و در انتظار فرارسیدن روزی می نشیند که کنیزکی بنام " ماه آفرید " که از " ایرج " حمل برداشته بود ولادت کند. این روز فرا می رسد و ثمر قرابت ایرج با آن، دختری بدنیا می آید که فریدون آن را تحت تربیه می گیرد و با رسیدن وی به سن بلوغ، نکاهش را با شخصی به نام " پشنگ " می بندد. از وصلت این دو پسری به دنیا می آید و فریدون آن را " منوچهر " نام می گذارد و به مراقبت آن می پردازد. همینکه سن و سال منوچهر به فراگیری علوم متداوله و فنون جنگ مساعد می گردد، پدر کلانش، زمینه های لازم جهت آموزش در هردو عرصه را برای وی مهیا می سازد. دیری نمی گذرد که او، از هردو آزمون موفق بدر آمده، و در پی آن می شود که انتقام قتل پدرکلانش ایرج را از " تور " و " سلم " بگیرد. این در حالی است که ایشان با بدست آوردن اطلاع از قصد منوچهر، سپاه بزرگی را تهیه و جانب ایران ره می سپرند. پس از جنگ هایی که میان هردو جانب صورت می گیرد، " منوچهر " آنها را به قتل رسانیده و  لشکرهای ایشان را منهزم و سرزمین های روم و توران متصرف می گردد.

پس از به قدرت رسیدن منوچهر در ایران و آزاد شدن توران و روم از حیطۀ حاکمیت وی، از نوران " به صفت کشوری که در آن " پشنگ " فرمان میراند، سخن گفته می شود. و مرزهای جغرافیایی که شاهان ایران و توران فرمان می رانند مشخص می شود، و کلمه های تورکی و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با مراجعه به صفحه 31 جلد اول کتاب " تاریخ ده هزار سالۀ ایران " نوشتۀ عبدالحسین رضایی، دیده می شود که فریدون را دو همسر در حبالۀ نکاح بوده است. همسر اول آن دختر ضحاک که از آن " سلم " و " تور " بدنیا آمده، و همسر دومی اش  " اپراندخت " که از لحاظ نژادی ایرانی الاصل و مادر " ایرج " بوده است.

فارسی وارد داستانهای شهنامه میگردد، و قبل از اینکه منوچهر با زندگی وداع گوید، برای پسرش نوذر وصیت گونه یی را اظهار میدارد.

وزان پس بیاید ز ترکان سپاه              نهند از برتخت ایــــــــــران کلاه

زمانه شود پر ز آشوب وشور             چنین گشت خواهد شد چرخ هور

گزند تو آید ز پور پشنگ                   ز توران شود کارها بر تو تنــگ

طوری که خواندیم در این متن از توران یاد شده، و این توران که توران شمالی است. تحت این عنوان به بحث خود ادامه میدهیم.

توران شمالی

اساس حاکمیت در توران مذکور را که " پشنگ " گذاشته است، با مراجعه به شهنامۀ فردوسی دیده می شود که جنگ میان ایران و توران در زمان حاکمیت " نوذر " در ایران آغاز میگردد. و با روی صحنه آمدن وی در ایران، فصل حماسی داستان های شهنامه آغازو سپهسالارانی چون " سام نریمان " پسر " زال زر " ، " گرشاسپ " ، " قارن " و " قباد " در کشور ایران ظهور میکنند. و با گرم گردیدن تنور جنگ میان ایران و توران، " رستم " پسر " سام " با کسب لقب " جهان پهلوان " به صفت شخصیت محوری و قهرمان شکست ناپذیر در ارتش ایران قدمی افرازد. همچنان در سرزمین توران، " افراسیاب " پسر " پشنگ " ، " اغریریس " برادر وی " کروخان " ، " شماساس " و خزوان و بعد ها ویسه و پسر او پیران رهبری سپاه این کشور در جنگ با ایران را بدست دارند.

 

 

آغاز رویارویی سپاهیان ایران و توران

بعد از در گذشت منوچهر، همینکه نوذر زمام امور را بدست میگیرد، پشنگ از این تغییر در حاکمیتِ ایران آگاه میشود و برای پسر خود افراسیاب فرمان میدهد تا آماده گی جنگ با نوذر را بگیرد. افراسیاب  بعد از آراستن لشکری که در تحت فرمانش قرار دارد، به بدانسو حرکت میکند.نوذر که از سوقیات وی بجانب دهستان اطلاع مییابد، جهت دفاع از سرزمین خویش فوج بزرگی را تهیه و جهت مقابله با افراسیاب سوق میدهد. در جنگی که میان این دو لشکر در دهستان صورت میگیرد، نوذر شکست میخورد و دژ مستحکم دهستان، توسط افراسیاب فتح میگردد. 

فردوسی در این مورد  سروده است:

وزان پس سپهدار تــــرکان و چیــن      سپــه را پراگند و دل پـــــر زکــــــین

چو این کرده شد، ساز رفتن گـرفت       زمیـــــن زیر اسپان نهفتن گـــــــرفت

ز پیش دهستان سوی ری کشـــــــید       از اسپان به رنج و به تک خوی کشید

جهت دریافت  موقعیت  " دهستان " و " ری " به نقشه ذیل بنگرید:

گرفته شده از کتاب تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه نوشته حسن پیرنیا *

 

توران جنوبی

توران جنوبی که مرکز آن قصدار بود و درکویته بلوچستان قرار داشت. مورخین و جغرافیا شناسان راجع به آن نوشته اند :

1-                 وقتیکه کوروش وارد توران شد. "پارتیاگ" بایک قشون بزرگ به جنگ کوروش آمد ... کوروش خود فرماندهی  سپاه را بر عهده گرفت وارابه های جنگی خود را مقابل دو جناح وقلب سپاه خود قرار داد...

"پارتیاگ" طوری در قبال حمله ء ارابه های کوروش مستاصل شد که فرمان عقب نشینی عمومی را صادر کرد وچون میدانست که کوروش او را تعقیب خواهد کرد.  مصمم شد که خدعه کندو قشون کوروش را به سوی باطلاقی  موسوم به " ترپه " ببرد . تا اینکه ارابه ها، پیادگان وسواران پادشاه ایران در آن باطلاق نابود شود ...

برای پیدا کردن محل این باطلاق در روی نقشه باید اول سر زمین توران واقع در مشرق ایران کنونی را دریافت و آنگاه در آن سر زمین بین سه شهر " قندابیل " کورگان و"قزدار" یک مثلث بوجود آورد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*         این رود در زمان اسکندر بدریای خزر میریخته و سفاین تجارتی از آمویه بدریای مزبور و از این راه به رود (کوروش) یا کورای کنونی (در قفقازیه) میرفته بعد این رود مجرای خود را تغییر داده و آب خود را بدریای آرال ریخته در 1220 میلادی مغولها برای خراب کردن (ارگنج) پایتخت خوارزم آب رود را بطرف شهر مزبور بردند و در نتیجه آمویه بمجرای سابق افتاد و تقریباً سه قرن این مجری را می پیمود ولی بعد باز تغییر مجری داده بطرف دریای آرال رفت چنانکه حالا هم باین حال باقی است چون دریاچه آرال را در جغرافیا دریا گفته اند مؤلف هم دریا نوشته

اگر آن سه شهر را که روی نقشه مثل سه زاویه یک مثلث  قرار گرفته وسایه ء خطوط را به هم وصل کنند ویک مثلث دیگر بوجود بیاورند، محل باتلاق "ترپه" که تقریبا وسط آن مثلث بوده کشف میشود .

 

بعضی منطقه باتلاقی ترپه را بابیابان "غور"که (غورستان) خوانده می شد، اشتباه کرده اند وتصور نمودند که آنجا که قشون کوروش به باتلاق کشانیده شد، بیابان غور بوده، در صورتیکه محل بیابانی که در قدیم به اسم "غور" که(غورستان) خوانده میشد، مشخص ومعروف است وجزء افغانستان کنونی بشمار می آید ودر حال حاضر آن منطقه سر چشمه  رود هرات "هریرود" میباشد وطوران به طوری که همه میدانند در جنوب افغانستان کنونی بود .(75)

2-                 فردوسی در مورد این توران  سروده است :

چنین گفت رستم به شاه زمــین             کــــه ای نــام بردارِ با آفریــن

برزابلستان یکــی شهـــر بــــــود         کزان بوم وبر تور* را بهر بود

منو چهر کرد آن زترکان تـــهـی           یکی خوب  جاست با فرهــــــی

چو کاووس شد بی دل و پیره سر         بـیفتاد زو نام و فــر و هــــــــنر

گرفتند آن شــــــهر تـــورانـــــیان           پـــس انجا نماندند ایـــــرانیـــان

کنون باژو ساوش به توران بـرند          سوی شاه ایران همـــــی ننگرند

فراوان درین مرز پیلست و گنــج           تــــن بیگناهان از ایشان برنـــج

ز بس غارت و کشتن و تاختن              ســـرازباد تـــوران برافـــراختن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*    فردوسی در این جا اشاره به تفسیم قلمروهای فریدون به پسرانش دارد و سهم تور، توران را درین منطقه بوده است می گوید. (رحیم ابراهیم)

3-                 بخش توران که در بلوچستان امروزی است ودر متن پارتی کتیبه ء بزرگ شاپور (شاه پوهر) در سال 260 میلادی با املای " توگرن" یاد شده است. شاید حاکی از حرکت مردم توران بسوی جنوب باشد. بیشتر محققان منکر رابطه میان این دو هستند. اما دور نیست که پیوند استوار میان این دو بوده باشد ." (76)

در نسخۀ دیگری از همین کتاب که در سال 1342 از طرف فاکولته ادبیات پوهنتون کابل به چاپ رسیده است متن دیگری را به این شرح میخوانیم: " و اندرغزنین حدود این شهرک ها که ما ذکر کردیم، جای ترکان خلخ است. و این ترکان خلخ مردمانی اند با گوسفندان بسیار و گردنده اند بر هوا و گیاه خوار و مراعی. و از این ترکان خلخ نیز اندر حدود بلخ و تخارستان و بست و گوزگانان بسیار اند. و اما غزنین و آن ناحیتها که بدو پیوسته است همه را به زابلستان باز خوانند.

4-                 گذشته از این ، آنچه را که ، اصطخری در کتاب خود تحت عنوان " مسالک المالک " به این شرح گفته است :

" وخلج قومی از ترکان بودند و در قدیم به این سرزمین افتادند. میان هندوستان و نواحی سیستان آرامگاه ساختند. مردمان باشند بر شکل ترکان و زی و جامۀ ترکان دارند. همه زبان ترکی گویند. (77)

 گویای تسلسل زندگی تورک ها اعتبار از آغاز، تا عصری که این دانشمند و جغرافیا شناس نوشته است میباشد.

همچنان ، هنگامی که سبکتگین در سال 977 شهر بست را تصرف کرد ، " بایتوز" تورک بر آن حاکمیت داشت و ابوالفتح بستی به صفت وزیر آن کار میکرد. در هنگام بازگشت او را با خود برد. (78)

اضافه بر این، کلیفورد – اید ماند باسورث در این مورد می نویسد:

" پیش از آنکه سبکتگین در غزنه و زابلستان قدرت را در دست گیرد، والیان چندی از ترکان در مرزهای جنوب قلمرو سامانیان، قلمروی برای خود دست و پا کرده با استقلال تمام حکومت میکردند. سپهسالار قراتگین اسفیجانی در بُست و رخج حکومتی برای خود تشکیل داده بودند. پس از وی، دودمانی از تورکان که وابسته گان وی بودند، در بُست به جانشینی او حکومت میکردند. و اینان همیشه در منازعات با  همسایگان صفاری خود بودند، کشمکش میان دو تن از این ترکان بنام های " طُغان" (توغان) و " بایشوز " بهانه یی برای سبکتگین میدهند و در سال 367 ه.ق مصادف به 977 میلادی مداخله کرده، بُست را به قلمرو خویش می افزاید. (79)

5-                 محالی قزان، کیجکانان وشوره، شهرهای ناحیت توران است وجای بانعمت وچهارپای بسیار واندر وی مسلمانان وگبرگان بسیار، مستقرپادشاه طوران به کیجکانان است.(80)

در همین کتاب که در سال 1342 توسط فاکولته ادبیات دانشگاه کابل به چاپ رسیده آمده است:

wwwwwwwwwwww.jpgwwwwwwwwwwww.jpg" و اند غزنین حدود این شهرکها که ما ذکر کردیم ، جای ترکان خلخ است. و این ترکان خلخ مردمانی اند با گوسفند بسیار و گردنده اند بر هوا و گیاه خوار مراعی و از این ترکان خلخ نیز اندر حدود بلخ و تخارستان و بست و گوزگانان بسیار اند و اما غزنین و آن ناحیتها که بدو پیوسته است همه را به زابلستان باز خوانند.(81)

 

 

 

 

 

نقشه تخمینی بلاد وراه های معروف خراسان ومحلقات آن در اوایل عصر اسلامی ، گرفته شده از چاپ اول کتاب تاریخ افغانستان بعدازاسلام جلد اول صفحه 146 تألیف مرحوم علامه عبدالحی حبیبی        

 

 

 

 

 

Description: 12345.jpgDescription: 12345.jpg

 


گرفته شده از کتاب جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی، تألیف لسترنج ، در مورد راه های مناطق مکران وقسمتی از سیستان

 

گرفته شده از کتاب تاریخ ایران از آغاز

تا انقراض قاجاریه نوشته حسن پیرنیا

بنابر آنچه كه به ذکرش پرداختیم ، ميتوان حكم کرد كه عناصر تورك و مغول، از قدیم ترین ایام بدینسو در آسیای میانه، جنوب هندو كش، حوزه سند و وادي سيستان متوطن بوده اند.

به ادامه مباحثی که به آنها پرداخته شد ، بحث دیگری را آغاز و ادامه میدهیم که روی یافته های باستانشناسان از مراکز باستانی به این اساس آسیای میانه ، افغانستان کنونی ، ایران ، بین النهرین ، هندوستان ، پاکستان ، سینکیانگ ، چین  و مغولستان صورت گرفته است. به اساس صحبت خویش را در این مورد از " عشق آباد " آغاز می کنیم که تهداب قدیمی ترین مدنیت ها در اطراف و نواحی آن گذاشته شده است.

 

عشق آباد مهد تمدن

پس از کاوشهایی که باستان شناسان در اطراف و نواحی عشق آباد انجام دادند، علاوه بر کشف محلات باستانی دیگر که بعدا به آنها خواهیم پرداخت، موفق به کشف مرکز باستانی " انا- او" که در قسمت شمالشرق عشق آباد قرار دارد، گردیدند. به اساس گفته ، ویلدورانت در این مورد ، عمر مدنیت ایجاد شده در " انا-او" به 9000 سال قبل از میلاد رسیده و مردم ساکن در آن ، از همان آغاز به کشت گندم ، جو و ذرت ( جواری) می پرداختند  (82)

به همین ترتیب دانشمند مذکور بحث خود روی این موضوع  را ادامه داده ، در جای دیگر نوشته است:

نقش های روی سفال گویای آن است که 5000 سال پیش از میلاد، ترکستان خود دارای فرهنگ کهن بوده و هنگامی که در نتیجه قهر آسمان و خشکی فراوان زمین، ساکنان این نواحی بنا چار از سه طرف مجبور به مهاجرت شده اند. هنر، فرهنگ و تمدن خود را همراه برده اند. اگر نژاد آن مردم به نواحی دور دست نرسیده باشد، هنر ایشان از طرف خاور به چین، منچوری و امریکای شمالی و از طرف باختر به عیلام و مصروحتی ایتالیا و اسپانیا رسیده است. (83)

همچنان، حسن پیرنیا  عقیده دارد که :

1-                 اما اینکه، آکدی ها از کجا آمده اند، چون در نزدیکی عشق آباد و استرآباد و درهٔ گز، اشیای سفالی و ظروف سنگی و اسلحه مسین و بعضی اشیای دیگر بدست آمده که شیوه ساخت آنها عیلامی است و روی گلدانی از طلا صورت های سومری منقور است. بعضی ها گمان میکنند که بین تمدن عیلامی و تمدن ماورای دریای خزر ارتباطی بوده و شاید سومری ها هم از طرف شمال به راس خلیج فارس و جلگه بابل آمده باشند. (84)

2-                  به هر حال، از حفریات امریکایی ها در " نیپ پور" که یکی از شهر های سومری است و کشف فهرست ده سلسله از پادشاهان این قوم علاوه بر آنچه معلوم بود، محقق شده است که بیش از سه هزار سال قبل از میلاد، سومری ها گذشتهٔ تاریخی و درخشان  داشته و بابل مرکز تمدن آنها بوده است. زبان سومری ها به زبان های " تورانی آلتایی" یا " اورال آلتایی" نزدیک است. خط سومری خط میخی است و سومری ها را مخترع این خط میدانند .(85)

3-                 قدیمی ترین زبان اهالی این مملکت (عیلام یا ایلام) زبان آنزانی است که به عقیده دمرگان در سه هزار سال قبل از میلاد متروک شده و پس از آن زبان سومری و زبان سامی در اینجا رواج یافته ، بعد باز میبنیم که در (1500 ق، م) دفعه زبان آنزانی زنده و استعمال شده و از اینجا میتوان حدس زد که زبان آنزانی در میان اهالی معمول بوده ولی کتیبه ها به زبان سومری و سامی نوشته میشده، زیرا اگر زبانی مرد ،  دیگر زنده نمیشود. درباب زمان آنزانی،

عقیده عالم معروف " پرشیل" که با هیئت علمی فرانسوی بود، این است که زبان مذکور با زبانهای "اورال آلتایی" نزدیک بوده است. (86)

 

صحت این ادعا رامیتوان از  مقایسه 50 کلمه مربوط به زبان سومری  با کلمه های اوزبیکی و تورکی بیرون کشید . که در جداول ذیل رقم یافته است:

 

 

سومری

اوزبیکی

تورکی

دری

Baba

بابا

Baba

بابا

Ugu

اوق

Ooq

 تیر

Kush

قوش

Kosh

 پرنده

Tu

توغ

Tuu

 بزای/ امر

Kan

قان

Kan

خون

Tud

توغیش

Tuudu

زاییدن

Buz

بوز

Buz

ویران نما

Ul

ایل

Ul

قبیله، عشیره

Kur

قور

Kur

بناکن، بساز/ امر

سومری

اوزبیکی

تورکی

دری

El

اول

El

مرگ

Kir

کیر

Kir

چرک

Eshik

ایشیک

Eshik/ کاپی

در، دروازه

Abame

ابه

Appa

بزرگ

Jau

یاو

Jau

دشمن

Tag

تاق

Tag

بیاویز/ امر

Chibin

چِبین

Chibin

زهره/ ستاره

Az

از

Az

کم

Ud

اوت

Ot

آتش

Kyz

قیز

Kez

دختر

Jer

ییر

Jer

زمین

Koru

قوریغ

Koruu

نگهبانی/ نگهبانی شده

Or

اور

Or

بزن/ چکش زدن

سومری

اوزبیکی

-تورکی

دری

Yarym

یریم

Yarym

نیم

Mu

بو

Bu

این

Ane

آنه / انه

Ane

اینجا

Me

مین

Ben,men

من

Yaryk

یاروغ

Yaryk

روشن

Kadau

قداو

Kadau/Kilet

قفل

Uzuk

اوزون

Uzun

دراز

San

سان

San

شمار

San

سنه

Sena

بشمار

Or

اور

Or

بزن/ بفشار

Kal

 قال

Kal

بمان

Yal

یول

Yul

راه

Ez

ایز/اوز

Ez

خود

Tush

توش

Tush/yeen

پایین شو

Alty

آلتی

Alty

شش

Uz

اوز

Uz

کنده کن

سومری

اوزبیکی

تورکی

دری

Ush

اوچ

Uch

سه

Udun

اوتون

Udun

هیزم/ هیمه

Ikki

ایککی

Eki

دُو

U

اون

Un

ده

Ken

کینگ

Ken/Genish

فراخ/ وسیع

Bilga

بیلگی

Bilga

دانش

Ne

نی

Ne

چی؟

Yun

یونگ

Yun

پشم

Yaz

یاز

Yaz

بنویس

Sen

سین

Sen

تو، شما

 

 

گرفته شده از کتاب " در باره زبان ، خط و فرهنگ نویسی تورکی – اوزبیکی

تالیف محمد حلیم یارقین و دکتور شفیقه یارقین

 

 

 

 

آغاز و تداوم استفاده از

زبان تورکی در آسیای میانه

طوریکه گفته شُد، زبان تورکی قدیم (اورال آلتایی یا توران التایی) توسط مهاجرین آسیای میانه به بین النهرین انتقال یافت و به صفت زبان رسمی عیلامی ها یا ایلامی ها، سومری ها، آکیدی ها و هیتیت ها مورد استفاده قرار گرفت. به همین ترتیب طوایف و قبایل مستقر در آسیای میانه و سرزمینهای تورک نشین در شرق آسیا تا به نواحی دور دست مغولستان نیز از لهجه های مختلف زبانهای اورال آلتایی و توران آلتایی کار می گرفتند. این معمول تا ورود هونها به آسیای میانه ادامه داشت . پس از آن این گروه که خود به لهجۀ آلتایی حرف میزد، بر قبایل دیگر تورک که از لهجه های مغولی و تونکوزی زبان تورکی استفاده به عمل می آوردند، چیره گردید و به مرور زمان با قبایلی مانند ماساگیت ها و سکیف ها در آمیخت و از لحاظ زبانی تأثیر بزرگی بر آنها وارد آورد. این روند موجب شد تا تمام طوایف و قبایل تورک که در آسیای میانه زندگی داشتند، در مراودات خویش زبان تورکی آلتایی را بکار برند.(87)

 "مله ییف" یکی از زبان شناسان مشهور، اوزبکستانی پیرامون دگرگونی ها و تحولاتی که در مقاطع مختلف زمانی در عرصۀ زبان در آسیای میانه صورت پذیرفته، اظهار میدارد:

" در هزاره های اول پیش از میلاد ، اکثریت زیستمندان آسیای میانه به لهجه های گوناگون و مشابه با هم سخن میزدند. ازجمع جغرافیا دانان و مورخان یونان باستان " سترابو" از نزدیکی و مشابهت زبان های مردمان باکتریه ، سغدیانه و مدیه ، با همدیگر نیز یاد آور میشود.

این موضوع را سیاح مشهور چین " سی مه چیان" در سده های اول و دوم پیش از میلاد نیز تائید نموده و از آن چنین یاد آور میشود: " زبان مردمان سرزمینهای ، " دوان" ، " فرعانه " تا پارتیا همه با یکدیگر نزدیکی و مشابهت دارد. مردمان آنجا با زبان یکدیگر آشنایی و بلدیت داشتند.

لهجه های زبان فارسی ، به ویژه تاجیکی هم در زمان حاکمیت دولتهای هخامنشی و هم در دروه حاکمیت " گریک و بودیک" یا " گریگو باکتریا " نیز حفظ می گردد.

در زمان شاهان " باکتریا" زبان یونانی زبان رسمی و دولتی و درباری میشود ، و زبانهای محلی به دربار راه پیدا نمی کند.(88)

 

رسم الخطی که تورکهای قدیم جهت کتابت از آن استفاده میکردند

رسم الخطی را که تورکها در نوشتن مطالب و متون مختلف به زبان آلتایی از آن استفاده میکردند، رسم الخط اورخون و چند رسم الخط دیگر بود. به مرور زمان ، رسم الخط اورخون جای رسم الخط های دیگر را گرفت. این رسم الخط که از زمانه های بسیار دور در بین تورکها به شمول تورکهای " آوار" که در قسمت وسیعی از اروپا حکومت میکردند رایج ، و تا قرن هفتم میلادی مورد استفاده بود. الفبای اورخون 38 حرف داشت ، و به این نامها نیز یاد میشد، "خط اورخون- ینیسی" ، "خط ینیسی – اورخون" ، "خط سیبر " و " خط تورکی "رون " که نسبت به دیگران مشهور تر بوده.

 

 

الفبای خط اورخون را در جدول ذیل بنگرید.

         

گرفته شده از کتاب " در بارۀ زبان، خط و فرهنگ نویسی تورکی (اوزبیکی) تألیف محمد حلیم یارقین و شفیقه یارقین

 

 

آثار کتبی ایکه با این رسم الخط نوشته شده و بعد از آن به صفت میراث تاریخی تورکها بجا مانده است  اولی آن کتیبه یی می باشد که از " ایسیق کول" واقع در پنجاه کیلومتری " آلماتا" پایتخت قبلی قزاقستان بدست آمده و بعد از آن کتیبه هایی میباشند که به بنا های یاد گاری خاقانهای " کوک تورک"  تعلق داشت و در سده های پنجم و ششم نوشته شده اند. این هفت کتیبه ، عبارت اند از :

 

1-      سنگنوشته کول تگین

2-      سنگنوشته بیلگه قاآن

3-      سنگ نوشته تونیوقوق( تونیوکوک)

4-      سنگ نوشته " اونگین" (انگین)

5-      سنگ نوشته کولی چور

6-      سنگ نوشته مایون چور

7-      دستنویس ایرق (فالنامه )

کتیبه های مذکور ، از ساحل دریای"  کوک شین اورخون" که در 400 کیلومتری جنوب اولانباتور قرار دارد ، بدست آمده اند.(89)

از جمع این هفت کتبه یکی از آن ها را با ترجمۀ متنی که در آن نقر گردیده است در این نوشته می آوریم.

1.                 زمانی که در بالا آسمان نیلگون، در پائین زمین تیره آفریده شد، در میان هردو بنی آدم خلق شد. بالای بنی آدم نیاکان من بومین خاقان و ایستمی خاقان بر تخت نشسته اند. آنها بر تخت نشسته، دولت مردم تورک و رسم و آئین های آن را برقرار داشته، رعایت کرده اند.

2.                 چهار طرف کاملاً دشمن بوده است. لشکر کشیده مردم چهار طرف را همه گرفته و کاملاً مطیع ساخته اند. کسانی را که سر داشتند وادار به تعظیم کردند، انکه زانو داشت به زانو زدن واداشتند. در جلو (شرق) به قدیرقن ییش، به عقب (غرب) تا تیمور قپیق منزل کرده بودند.

3.                 بدون سردار (بدون تابعیت از کسی) ، بدون تناب (به سرزمین بی پایان صاحب شده) تورک اصیل به همین طرز می زیسته است. آنها خاقان دانا بوده اند، خاقان دلیر بوده اند، وزرای آنان نیز بایست دانا و دلیر بوده باشند. بیگهای شان و مردم شان هم در ستکار بوده اند. از همین سبب دولت را به همین طرز نگهداشته اند، دولت را برقرار داشته و رسم و آئین ها را انجام داده اند، خودش همینطور عمل نموده.

4.                 وفات کرده است. عزاداران و سوگواران از شرق – بوکلی ، چولی لیک ال، تبغاچ، توبوت، اپر، پوروم، قیر قیز، اوچ قوریقن، اوتتیز تاتار، قیتن، تتبی – همینقدر مردم آمده، گریسته اند، عزا گرفته اند. چنین خاقان مشهوری بوده است. پس از این برادرش خاقان

5.                 شده است، پسرش نیز خاقان بوده است. پس از آن براردرش مانند برادر بزرگش عمل پیشه نکرده است، پسرش چون پدرش عمل نکرده است. خاقان نادان بر تخت نشسته است، خاقان بدفعلی به قدرت رسیده بود. وزیرش نیز نادان بوده است، ترسو بوده است.

6.                 بیگها و مردمش به سبب بی انصاف بودنشان، به سبب محیل بودن تپغاچ، به سبب عدم خوددار بودن خود، به سبب بوجود فریبگران، به سبب تحریک برادران علیه یکدیگر، به سبب به هم انداختن بیگها و مردمش، مردم تورک دولتی را که در اختیار داشتند، از دست دادند.

7.                 خاقان خود را که به خاقان مشغول بود از میان برداشته، همراه با پسرانش که بر مردم تپغاچ بیگ می شد، برده شد. با دختران زیبایش کنیز شد. بیگهای تورک نام تورکی را انداخته، نام بیگهای تپغاچ را پذیرفته به خاقان تپغاچ مطیع شد. پنجاه سال زحمت و نیروی خود را صرف کرده در شرق، آفتاب برآمد تا خاقانی بوگل لشکر کشیده، غرب تا تیمور قاپیق لشکر کشیده برای خاقانی تبغاچ، دولت و حکومت او را گرفته و سپرده است. تمام اتباع تورک...

از متن اوزبیکی " قدیمگی تورکی تیل " ، صص 101- 104 به فارسی – دری برگردان شد. *

گذشته از این اقوام و قبایل تورک، مانند دیگر گروههای نژادی، دارای پیشینۀ روشن در عرصه های هنری، ادبی و فرهنگی بوده، دانشمندان زیادی در قسمت شناسایی، توسعه، و بقای این میراث های ارزشمند، کار های ماندگاری انجام داده اند.

­­­­­­­­­­­­­­­­­_______________________________________________________

*         -  به کتاب " در بارۀ زبان، خط و فرهنگ نویسی تورکی (اوزبیکی)، تألیف محمد حلیم یارقین و شفیقه یارقین مراجعه گردد.

 

از آنجمله محمود کاشغری، که  دست به تحقیقات وسیعی در این عرصه ها زده و به اساس آن کتاب " لغات الترک " را در سال 1076 یا 1077م تدوین کرد. پیرامون کار خویش در این زمینه نوشته است: " در شهرها، قیشلاقها و ییلاقهای ترکان، ترکمن ها، اوغوزها، چیگل ها، یغماها و قیزغیزها سفر کردم، و این کار را بخاطری انجام دادم که کوچکترین فرق میان زبانهای گفتاری ایشان را دریابم. به این لحاظ زبانهای ایشان را فرا گرفتم و به خود معلوم کردم. البته این کار را من برای فراگیری زبان آنان نکرده ام، بلکه برای روشنگری هریکی از فرقهای کوچک این زبان ها انجام داده ام..." (90)

قراری که گفته شد مطاب مندرج در این کتاب ارزشمند که در برگیرندهٔ ‌موضوعات مختلف مربوط به زندگانی تورکان در 11قرن پیش می باشد. در اینجا، ما به گونۀ نمونه چند دو بیتی فولکلوریک را از این کتاب نقل میکنیم تا به این وسیله پیشینۀ زبان شعری تورکها روشن گردد.

1-     در باره شکار با سنگ:

چغری بیریت قوشلاتو       

تایغان ایزیت تیشلاتو

تیکی تو نغیز تاشلاتو

اردم بیلا او کلالیم

ترجمه

بیایید با پرندگان شکاری صید کنیم و سگ شکاری را از پی (صید) رها نموده آنرا بیافگنیم، روباه و خوکها را با سنگ بزنیم و با کارروایی ها و دست آورد های خویش فخر و مباهات کنیم. (91)

 

کیچه توروب یوریر ایردیم               قره-قزیل بوری کوردیم

قاتیغ یانی قوره کـــــوردیم                قایه کـوروب باقو آغدی

***

اوزو باریب اوکوش ایودیم               تلیم یوروب کوچی کودیم

     اتیــم ییرلا تـــگو اودیـــــم                  منی کوریب یــسی اغدی

***

ایتیم توتیب قوزی چالدی                  انینگ توسین قیره یولدی

باشین الیب قوزی سالدی                  بو غاز الیب توکل بوغدی

***

ترجمه

" شب میگشتم، گرگ، سیاه، سرخ رنگ را دیدم کمان محکمی را حاضر آوردم او خود را پس کوه بلند پنهان کرد.

از پی گرگ اسیمه سر دویدم، پس از دوانیدن بسیار او را از توانایی و قوت انداختم، با اسپ خویش پیش روی او را گرفتم مرا دیده حواسش پریشان شد.

سگم او را گرفته خوابانید، پوستش را از تنش برکند از سرش گرفته به پایین انداخت و از گلویش گرفته او را خفه کرد. " (92)

 

 

نتایج بدست آمده از یافته های باستان شناسان

با مراجعه به دریافت های  باستان شناسان در مورد زندگی و روابط جوامع مستقر در آسیای میانه، افغانستان کنونی، بلوچستانِ ، پاکستان امروزی ، هندوستان و بین النهرین دیده می شود که:

1-                 آثاری که در اثر کاوشهای مراکز باستانی در" شوش " و " انا-او" بدست آمده نشان دهنده آن است که در آغاز ایجاد مدنیت میان این دو مرکز روابط فرهنگی برقرار بوده است. (93)

2-                 تمدن سومر و هندوستان، هردو از یک اصل و یک فرهنگ اند، که در بلوچستان و نواحی نزدیک آن ظاهر گشته اند. (94)

3-                 از هرا پا مهری کتیبه یی بدست آمده است که نقش روی آن شباهت فراوان با نقش روی مهر " انکیدو " دوست گیلگمش * دارد. (95)

4-                 همسان بودن تمدن سند با تمدن سومر از یکسو و با اولین تمدن چین از جانب دیگر، گواهی میدهد که با نیان این تمدن ها باید از آسیای مرکزی آمده باشند. (96)

5-                 در میان اشیای مذهبی گور روحانیون نیون کوچک سنگی موجود است، که روی آن علایم آسمانی ماه و ستاره حک شده بودند. و مهمتر از همه یک سر گاو نر ساخته شده از طلا قرار داشت که در پیشانی آن یک قطعه فیروزه بشکل هلال ترصیع شده بود. در بین النهرین باستانی نیز ایزد ماه به شکل یک گاو نر نشان داده میشد.(98)

*        - متن مربوط به اسطوره منظوم راجع به نقش " انکیدو"  و دوست آن " گلیگمش" تحت عنوان " داستان طوفان" را در بخش ملحقات مطالعه کنید.

 

 

 

 

6-                 تأثیر نمونه های اولیه " ها راپه " را میتوان به وضوح در انواع سفالیها و اشیای فلزی آلتن تپه مشاهده کرد. (99)

7-                 دیگر از اشیای بسیار جالب توجه دو مهر مسطح از نوع مهرهای هاراپایی هستند که در آلتن تپه پیدا شدند. یکی از این مهرها دارای علامت صلیب شکشته و دیگری دارای دو علامت خط پیش از سغدی هستند که بنا به عقیدهٔ بسیاری از دانشمندان متعلق به زبان پیش از دراویدی بوده است. (100)

8-                 سفالهای منقوش چرخ ساز که تقلیدی از سفالهای بلوچستان بود، در سارازم ظاهر شدند. این دلیلی است بسیار روشن از ارتباط فرهنگی با آسیای مرکزی در دوران آغاز کشاورزی است. (101)

9-                 مقدار زیادی اشیای فلزی از سارازم بدست آمده و شاهد تجمع ثروت در این منطقه، گوریک زن است که در گردن و دست و پاهای آن تعدادی زیادی مهره های طلایی، عقیق سلیمانی و سنگ آبی لازوریت (لاجورد) قرار داده شده بود.(102)

10-            بنا بر مهاجرت های که به طرف شمال و شمال شرق صورت گرفت و در نتیجۀ آن منطقۀ ماورای آمو دریا به تصرف یک جامعۀ کشاورز و یکجا نشین درآمد. شاخۀ دیگری از مهاجرین بطرف جنوب و جنوبغرب کشیده شدند. بهمین دلیل در شهر سوختۀ سیستان یک سوم سفالهای منقوش طبقات پایین، کیفی یعنی سفالهای که به نخستین استقرار در این محل تعلق دارند،میتوانند جز وسفالهای به نوع جنوب ترکمنستان طبقه بندی شوند، به نظر میرسد که مردم منطقۀ آلتن تپه وگیوکسیور، حد اقل بخشی از جمعیت شهر سوخته را تشکیل می دادند و بعضی از سنت های قدیمی خود را حفظ کرده بودند. این پیوند های فرهنگی قره تپه و گیوکسیوررا میتوان درسفالهای منقوش و نوع پیکرکها و بقایای مادی دیگر بدست آمده از افغانستان و پاکستان مشاهده کرد. (103)

11-            در حالی که ساکنان واحه های کوپت داغ شکل دهنده یک تمدن بومی و محلی از نوع شرق باستان بوده اند، تغیرات قایل توجهی از نظر اقتصادی و فرهنگی در ماورای آمو دریا در حال پدید آمدن بود. (104)

12-            گرچه در هَزارۀ چهارم پیش از میلاد، "سارازم " به عنوان منطقه ایکه در آن کشاورزان ساکن شده بودند، از دیدگاه شکارورزی و صیادی دوران نوسنگی یک پدیدۀ جدید را ارایه میکردند. قبایل قبلی راههای متعددی را برای تأمین غذا پیدا کرده بودند. پیش و بیش از همه راه نگهداری حیوان با واحه های گویت داغ پیوند های محکمی برقرار شده بود. و این پیوند ها انگیزۀ شدند برای پیشرفت های سریع بعدی آنها، احتمالاَ ساکنان آلتن تپه و نمازگاه تپه به نقاط بسیار دوردست در جهت شمال شرق مسافرت کرده بودند. به هر جهت، از درۀ فرغانه تعدادی بسیار زیادی از اشیای برنزی و نقره ی بدست آمده است که همگی اصل جنوبی دارند. (105)

جهت آشنایی با مراکز مدنی ایکه در مورد آن صحبت شد به نقشه های ذیل نگاه کنید.

 

گرفته شده از کتاب تمدن های آسیای مرکزی نشر

شده توسط یونسکو ترجمه صادق ملک شهیرزادی

 

 

 

 

 

 

 

گگرفته شده از کتاب میراث باستانی ایران نوشته ریچارد- ن- فرای ترجمه

 

این در حالی است که " بار تولد " در مورد وجود نداشتن آثار مربوط به دین زرتشت در آسیای میانه اظهار میدارد:

" نکته جالب اینجاست که در بین آثار قدیم که در آسیای میانه پیدا شده، یک قطعه هم وجود ندارد که منسوب به مذهب ملی ایران، یعنی دینی که معمولاَ زرتشتی یا مزده یسنی نامیده میشود،" بوده باشد.(106)

مواردی که به نقلش پرداختیم، گواهی میدهند که اساس کهنترین مدنیت توسط مردم ساکن در آن زمان در عشق آباد و نواحی اطراف آن گذاشته شد، و به مرور زمان در اثر توسعه و گسترش این تمدن به بین النهرین، سواحل دریاهای سند و راوی، مهرگره در هندوستان شهر سوخته در انتهای دریای هلمند، سارازم و زمان بابا، در ساحل دریای زرافشان واقع در تاجکستان، شورتوغی واقع در ساحل جنوبی دریای آمو در فاصله میان ولسوالی های دشت قلعه و خواجه بهأالدین ولایت تخار فعلی در افغانستان و نقاطی از کشور چین روابط وسیعی از طریق مهاجرت و تأمین روابط تجارتی، فرهنگی، هنری، مدنی، دینی و زبانی ایجاد گردید. ویلدورانت در این مورد نوشته است:

" نقشهای روی سفال گویای آن است که پنجهزار سال قبل از میلاد ترکستان خود دارای فرهنگ کهن بوده و هنگامی که در نتیجۀ قهر آسمان و خشکی فراوان زمین، ساکنان این نواحی به ناچار از سه طرف مجبور به مهاجرت شده اند. هنر، فرهنگ و تمدن خود را همراه برده اند. اگر نژاد آن مردم به نواحی دوردست نرسیده باشد، هنرشان از طرف خاور به چین و منچوری و امریکای شمالی و از طرف باختر به عیلام و مصر وحتی به ایتالیا و هسپانیا رسیده است."(107)

موجودیت این طرز زندگی مردم ساکن در ترکمنستان کنونی، تاجکستان و مناطق دیگری که از آنها نام برده شد، ارتباطی به زندگی دامپروری مردم آریایی نژاد ندارد. در این رابطه و مهمتر از همه این  که جوامع ساکن در این ساحه وسیع به ادیانی اعتقاد داشتند که شباهتی با دین زردشت نداشتند. به خصوص پرستش ایزد زن که در مخالفت و مغابرت با اعتقاد زرتشتی ها قرار دارد. این مورد را میتوان در کتاب تالیفی نیچه ، تحت عنوان  " چنین گفت زرتشت"  به این شرح مطالعه کرد:

" امروز همچنان به راه خود می رفتم، به ساعت فرو نشستن خورشید، زنی پیر با من روبرو شد و با روانم چنین گفت: زرتشت! با ما زنان نیز سخن بسیار گفته است. اما از زنان با ما هیچ نگفته است و من او را پاسخ گفتم: " از زنان تنها با مردان سخن باید گفت " او گفت: " با من نیز از زنان بگوی. من چندان پیر هستم که همان دم فراموش کنم " و من در خواست پیر زنک را بجا آوردم و با او چنین گفتم: " همه چیز زن معما است و همه چیزش را یک راه گشودن است که نام اش آبستنی است! مرد وسیله ای برای زن است. هدف همیشه بچه است. اما زن برای مرد چی است؟

مرد راستین خواهان دو چیز است: 1- خطر 2- بازی. از این رو زن را همچنان خطرناکترین بازیچه میخواهد. مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگ آوران. دیگر کارها ابلهی است! جنگ آور میوۀ بسیار شیرین را دوست نمیدارد. از این رو دوستدار زن است. زیرا شیرین ترین زن نیز تلخ است. زن کودک را به از مرد در می یابد، اما کودکی در مرد از زن بیش است. در مرد راستین کودکی پنهان است که خوش دارد بازی کند. بیآید ای زنان زن بازیچه ای باد پاک و ظریف همچون گوهری درخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.

در عشق تان فیروزی ستاره فروزان باد! و امید تان این باد:  " بادا که اَبَرا نشان را بزایم.

در عشق تان دلیری باد! با عشق تان بتازید بر آن کس که در شما هراس می انگیزد.

عشق شما فخر شما باد! زن جز این کمتر فخری می شناسد. و اما فخر شما این باد: بیش از آن دوست بدارید که دوست تان میدارند و درین کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.

مرد را از زن هراس باید. آنگاه که زن عاشق است. چه آنگاه است که زن همه چیز را فدا می کند و هیچ چیز دیگر را در نظرش ارجی نیست. مرد را از زن هراس باید. آنگاه که زن بیزار است، زیرا مرد تنها در ژرفنای روانش شریر است. اما زن بد ذات است...(108)

این در حالی است که باستانشناسان در اثر حفریاتی که در آلتین تپه انجام دادند، علاوه بر مدارک دیگر، سر گرگی را  یافتند که از طلای ناب ساخته شده و قدامت ساخت آن به دوهزاروسه صد سال قبل از میلاد میرسد، این مدرک گواهی میدهد که آلتن تپه مرکز فرماندهی افراسیاب بوده. چون در پرچم او،  سر گرگ به صفت سمبول دولت آن کاربرد داشته .  و اضافه بر آن رنه گروسه در این مورد می نوسید:

" بنا بر عقیدۀ سالنامه نویسان چینی، جداعلا توکیوها ( تورک های قدیم) گرگ بوده و  شباهتی به طبع، حالت و اخلاق ترکهای ابتدایی دارد که آقای " پلیو " در هونها (تورکهای قدیم) پیدا کرده است.(109)

 

گرفته شده از کتاب تاریخ تمدن های آسیای مرکزی نشر شده

توسط یونسکو ترجمه صادق ملک شهیرزادی

 

با اتکا به این همه اسناد و مدارک باستانی میتوان اظهار داشت که اسیای میانه خاستگاه و سرزمینی نبوده است که آریایی ها از آنجا بجانب افغانستان، ایران و هندوستان مهاجرت کرده باشند. دلیل دیگری که به صحت این نظریه مهر تایید می گذارد این است چون مردمی که در آن زمان در آسیای میانه می زیسته اند، با عبور از زندگی دامپروری مطلق و خانه بدوشی ، به زندگی اسکان گزینی و زراعت پیشه گی پرداخته بودند . عکس آن آریایی ها  که دارای زندگی دامپروری بوده اند، هرجایی را که اشغال میکردند، بود و نبود مردم ساکن در آنجاها را به نابودی می کشانیدند. از این رو بود که یکی از خداهای آنان که " اندرا " نام داشت، پس از هجوم ایشان به بین النهرین، قسمت های جنوب افغانستان وهندوستان، لقب " پوراندرا " یعنی  ویرانگر شهرها را کمایی کرد. این موضوع در اوستا به این شرح آمده است: 

شمائید که از این پیش، تاخت و تاز و ستیزۀ " دانو " های تورانی را درهم شکستید، به یاری شما بود که از این پیش " کرشنز " ها همچنین " خشتاوی " ها و سوشیانتهای دلیر نامور، پیروزمند شدند و خانه های هراس انگیز بیش از ده هزار فرمانروایان " دانو " ها ویران شد. (110)

پیش از هجوم ویرانگرانه آریایی ها بر مناطقی که از آنها نام می بردیم ، مردمی که در این جغرافیا زندگی میکرده اند ، مهندس جلال الدین آشتیانی راجع به آنها نوشته است.

" در ودا ها این مردم کوتاه قد، تیره رو و بی دماغ (بینی پهن) وصف شده اند که پا بند دین و اخلاق ( از نظر آریا ها ) نیستند این مشخصات با ایرانیان به هیچوجه تطبیق نمیکند و معرف همان بومیان هند است، که در موهنجودارو و هاراپا تمدن بسیار قدیمی از آنها کشف شده است " (111)

به همین ترتیب هنری لوکاس در این مورد ، به شرحی که می آید نظر مشابه با جلال الدین آشتیانی دارد:

دره سند در حوالی هزاره سوم پیش از میلاد ، از جمعیت پر کوش انبوه بوده است. پیداست که ترکیب جمعیت ساکن این دره از نژاد های بسیار و از جمله مغولی بوده است. (112)

 

سيتوسكا ها که ایرانی پنداشته شده اند

تحقیقاتی که پژوهشگران  پیرامون زندگی باستانی سکاها به عمل آورده اند، نتایج آن یکدست نیست. از آن جمله ویلدورانت و یک عده  از محققین دیگر به این باور اند که سکاها از لحاظ نژادی مخلوطی از نژادهای مغولی و اروپایی بوده اند. و « ریچارد. ن. فرای » آن ها را به بخش های ذیل تقسیم کرده است:

1-                 سکاهای پار دریا ( سکاهای آن سوی دریا) که در جنوب روسیه، نزدیک دریاچۀ اورال زندگی داشتند.

2-                 سکاهای « تیگرا خودا» یعنی سکاهای دارای کلاه خود نوک تیز.

3-                 سکاهای پرستنده « هوما » که در بخش شرقی آسیای میانه می زیستند. یعنی در فاصله بین فرغانه و ترکستان چین.(113)

از جمع این سکاها، سكا هاي ساکن در حوالي سيستان با بيرون كشيدن سپه سالارانی چون سام نريمان، زال و رستم جهان پهلوان از میان خود، هويت ماقبل تاريخي شان را در پيوند به داستان هاي اساطيري مربوط به خویش را روشن نگهداشته و بخاطر وفاداري بي حد و مرزي كه نسبت به پادشاهان شهنامه يي كشور فارس تبارز داده اند، در شمار توراني هایی آمده اند كه در بند های 12 و46 گاهان اوستا از ايشان به شرح ذيل ياد آوري گرديده است:

"هنگامي كه " اَشَه" به نواده گان و خويشاوندان نامور فريان  توراني روي آورد. جهان باتخشايي"اَرَميتي" پيشرفت خواهد کرد. پس آنگاه "منش نيك" آنانرا به هم خواهد پيوست و "مزدا آهوره" سرانجام بدیشان آرامش و رستگاری خواهد بخشيد. (114)

این در حالی است که با وجود پررنگ بودن حکایت های حماسی شهنامه فردوسی از شهکاری های سام نریمان، زال زر و رستم جهان پهلوان، در اوستا نامی از  ایشان برده نشده است. با آن هم طوری که قبلاَ اشاره کردیم، به اشتباه نخواهیم رفت اگر بگوییم که "فريان توراني" از جمله تورانيانی بوده اند كه زرتشت پيوند دوستی با آنها داشته است.از این رو، ميتوان گفت كه توراني هاي مذكور شايد همين ساكا هايی باشند كه در سيستان تحت حاکمیت  خاندان سام و در كابل تحت حاکمیتِ محراب كابلي قرار داشتند. چون طوري كه در شهنامه ديده ميشود، نظر به سوابق دوستانه ایکه ميان اين دو خاندان بر قرار بوده. با اینکه منوچهر با ازدواج زال با دختر مهراب کابلی مخالفت نشان میدهد، زال از تصمیمی که در این مورد گرفته بر نگشته و با رودابه ازدواج می کند. منوچهر ایجاد این پیوند میان دو خانواده مذکور را به نفع خاندان خویش نمیداند . فردوسی این موضوع را به شرحی که میخوانید در شهنامه انعکاس داده است:

پس آگاهي آمد بشاه بــــزرگ            زمحراب و دستان سام سترگ

ز پيوند محراب و زمهر زال            و زان هـــردو آزادهٔ  ناهـــمال

منوچهر ازاین كار پردرد شد            ز محـــراب دستان پرآزرد شد

سخن رفت هرگونه با موبدان            به پيش ســر افراز شاه جهــان

چنين گفت با بخردان شهريار           كه بر ما شود زين دژم روزگار

چون ايران ز چنگال شير و پلنگ      بيرون آورديم به راي و به جنگ

نبايد كه بر خيره از عشق زال          نهـــال سرافگنده گردد همــــال

چو از دخت محراب و پور سام         بـــر آيد يكي تيــــغ تيز از نيام

به يكسو نه از گـــــوهر ما بود          چـــو ترياك با زهـــر همتا بود

و گر تاب گيرد سوي مـــادرش         زگفت بـــد آگنده گـــردد سرش

كند شهر ايران پر آشوب ورنج          بدو باز گردد مگر تاج و گنج

 

علاوتاَ، قسميكه از متون مندرج درتأليفات تحقیقی پژوهشگران برميآيد، الي زمان ورود كوروش در منطقه، تمام ساحات شمال و جنوب سلسله كوه هندوكش بشمول حوزه سند در تحت تسلط سكايي ها بوده و داستان هاي حماسي مردم ايران را جنگ هايی تهيه ديده است كه در ميان سيستاني ها و سكا هاي ديگر (تورانيان) در قلمرو مذكور صورت ميگرفته است. به گونۀ مثال با مراجعه به جلد اول کتاب تاریخ ادیان جهان باستان به متن ذیل بر میخوریم:

"كوروش دوم پس از اينكه امپراطوري مادها را بر انداخت و لشكريان ليدي را تار و مار كرد و بر اناتولي استيلا يافت، توجه خود را بر هند كه در آن زمان در جهان شرق به غنا و ثروت مشهور بود، معطوف نمود و تهاجمي از طريق خراسان و باكتريا (بلخ) به طرف پنجاب و سند انجام داد. ولي طبق اسناد موجود، هنگام عبور از كاپيسا با مقاومت شديد سجستاني ها روبرو شد و با وجود آنكه "آمورگز" پادشاه سجستان به اسارت او درآمد، ولي در اثر مقاومت دليرانه همسرش، كوروش ناچار به مصالحه شد و در 539 ق.م. به انزان بازگشت.  مدت شش سال (539 – 545 ق.م.) در سجستان سرگرم جنگ بود، در مقابل مقاومت سجستاني ها ناگزير آرزوي فتح هند را به اخلاف خود واگذاشت.(115)

همچنان " دندامايف ، عبدالعظیم رضایی و آلبرت شاندرو  در این مورد اظهار میدارند:

1-                 "دليل بر اينكه سكاييانی شكست خورده از دست ايرانيان، همان سكاييان "آمورگي" بوده اند. اين است كه پادشاه آنها به نام "آمورگ" بدست كوروش اسير شد." (116)

2-                 "در مورد نبرد ها و لشكر كشي هاي كوروش در شرق ايران، آگاهي زيادي در دست نيست ولي آنچه مسلم است اين است كه اين پادشاه در مدت پنج يا شش سال (539 – 545) با اقوامي كه در مناطق بين درياي مازنداران و هندوستان سكونت داشتند، به نبرد برخاسته، ايالات "مارگيان" و "سفتيان" (سمرقند) را به تصرف درآورده تا سير دريا (سيحون) پيش رفته و در ساحل آن رود خانه ها، قلعه ها و استحكاماتی چون شهر كوروش را بنا نهاد كه تا زمان اسكندر مقدوني برجاي بود.كوروش بر سكاهایی كه در محل سيستان كنوني (سگستان آن زمان) مستقر بودند، چيره آمد و آنانرا به زير فرمان خويش درآورد.(117)

3-                 " به عقیده کتزیاس باختریان (کشور بلخ) باید نخستین جایی بوده باشد که کوروش بر آن حمله ور شده بود. آن سرزمین که بیشتر شان" سکا" ها بوده اند ، از دلاورترین مردم مشرق زمین به شمار میرفتند و بهترین سربازان از میان ایشان تدارک دیده می شد.(118)

قراريكه از متن مذكور بر ميآيد، پیش از اینکه کوروش کبیر به آسیای میانه و جغرافیای فعلی افغانستان متعرض گردد. در مناطق مذکور ساکایی ها زندگی می کردند. این واقعیت علیه آنچه قرار میگیرد که شرق شناسانی چون «رنه گروسه» و «ریچارد. ن. فرای» به این شرح گفته اند:

1- به هر حال اين مقدمه جوش و خروش عمومي و جنبش و نقل و انتقالات صحرا نوردان در سراسر ايران شرقي گرديد. سكا ها را كه يوچه ها به جنوب رانده و مناطق شانرا متصرف شدند. و "زرنگيان – زرنجيان"، "سيستان" و اراخوزي (رخج) را كه قندهار ميباشد تصرف نمودند. اين تصرف صورت قطعی پذيرفت و اين ايالات از آن تاريخ در فهرست نام هاي ايراني مملكت سكا ها يا "سگستان" خوانده شد كه به فارسي جديد "سيستان" مينامند.(119)

2-"پيرامون درياچه هامون ازلحاظ سنت هاي زرتشتيان داراي اهميت بسيار و ميهن رستم پهلوان است. اين سرزمين هم از نظر جغرافيايي و هم از نظر تاريخي با اراخوزي و بخش علياي هلمند پيوند بيشتر از آستان فارس با بخش هاي غربي دارد. تاخت و تاز اقوام سكا در قرن هاي دوم و اول پيش از ميلاد بيشك مردم آنجا را دگرگون ساخت. چون نام قوم جديد بر آن سرزمين نهاده شد و هنوز هم آنجا را سيستان مينامند. اينجا پيش از هخامنشيان نيز مانند امروز جلگه و چراگاه و كشتزار به هم آميخته بود و بيابان گردان درياچه را كه در زمستان بزرگ ميشود و در پايان تابستان تقريباَ نا پديد ميشود. از هر سو در ميان گرفته اند. سرزمين اراخوزي و سيستان در آغاز آريايي نبود.(120)

این در حالی است که کوروش دوم ، این اساس گذار امپراطوری هخامنشی ها (فارسها) که در سال .... به قصد اشغال سرزمین شعبه ماساژیت های قبایل ساکایی لشکر کشی میکند. ملکه توماریس جهت دفاع از سرزمین تحت حاکمیت خویش در برابر آن قرار میگیرد ، و قبل از آغاز جنگ میان ایشان ملکه توماریس نامه یی را ترتیب و برای کوروش می فرستد . هرودوت  که متن نامه مذکور را در کتاب خود روایت کرده است. ما قسمتی از آن را به شرحی که می آید وارد این بحث می کنیم:

" ای پادشاه مادی ها ! تو را نصیحت میکنم که از این کار دست بداری. چون به هیچ وجه جای اعتماد و یقین نیست که اقدام تو سر انجام مطلوبی داشته باشد. به فرمانروایی بر مردم و ملت خویش خورسند باش و سلطنت مرا نیز بر طایفه خودم روا دار. افسوس که حرفم را نخواهی شنید چون آنچه .....(121)

افزون بر این ، غفوروف پیرامون لشکر کشیِ کوروش دوم به آسیای مرکزی، نوشته است: کوروش پس از عبور از دریای آمو، وارد سرزمین ماساژیت ها شد، در جنگی که با پسر ملکه توماریس انجام میدهد، خدعه می کند و با گذاشتن سفره های  پر از غذاهای مختلف و شراب فراوان عقب می نشییند. پسر توماریس و لشکریان او با صرف این غذاها و شراب، همه از حال می روند. کوروش پس از دریافت اطلاع از این وضع،‌ بر آنها هجوم می بَرَد و قمسمتی را از تیغ می کشد و قسمتِ دیگری را اسیر می کند. پسرِ ملکه توماریس را که در جمع اسیر شدگان بود،‌ به قتل می رساند و فاتحانه بر می گردد.(122)

مله ییف، راجع به  جنگ دوم کوروش با ملکه توماریس  با استناد به روایت هرودت، نوشته است :

"توماریس خانم، شاه یا رهبر قبایل مساژیت ها بوده که از امر آرامی و آسوده حالی و سعادت بهروزی مردم و وطن چون مردمک دیده حراست و نگهداری می کند. شاه هخامَنِشی کوروش زندگی صلح آمیز آنان را با خطر مواجه مینماید.

در آغاز میخواهد به بهانه ازدواج با توماریس قبایل مساژیتها را مربوط خود کند، توماریس با درک این نیت شوم این شاه مستبد و ظالم تکلیف ویرا رد میکند. کوروش راه جنگ را در پیش گرفته از این راه خواهان رسیدن به مقصدش میشود. به همان اندازه ییکه توماریس کوشش میکند راه جنگ را سد کند بهمان پیمانه کوروش راه جنگ را در پیش میگیرد. توماریس وقتی چاره را بر خویش حصر مییابد به گونه مردانه به نبرد مدافعانه بر آمده در خطاب به خصم می گوید:

"... ما میدانیم که تو خواهان صلح نیستی ازین جهت اگر به مصلحت ما قناعت نکرده خواهان جنگ با مساژیت ها باشی به فکر ساختن پل آواره، سر گردان مباش. اگر بر ما بگویی بدون اینکه به تو مزاحمتی ایجاد کنیم، سه روزه راه دور تر از دریا کوچ مینماییم و تو بدون کدام نگرانی و دغدغه از دریا عبور مینمایی، پس از آن با هم رویا روی میجنگیم، بالفرض اگر تو خواهان جنگ با ما در آن کنار دریا که تو قرار داری باشی آنرا نیز بما اطلاع بده به آنهم راضی هستیم، فقط نامردی مکن."

توماریس مردانه به جنگ میرود. مگر کوروش به حیل و نیرنگ متوسل میشود. بنا او یک گروه از مساژیتها را که پسر توماریس "سپرکنیس" رهبری مینمود مست نموده به اسارت میکشد با اطلاع از این واقع توماریس در غضب شده به وی چنین پیغام میفرستد.

"... ای خونخوار (کوروش) ! به کاریکه کردی افتخار مکن! تو فرزند مرا در نبرد رویاروی به شکست مواجه نکرده یی او را با مکر وحیل و نوشانیدن شراب گرفتار نموده ای. حال به نصیحت من گوش فرا ده. پسرم را به من بسپار از راهی که آمده ای. صحت و سلامت باز گرد. اگر به گفته های من تن در ندهی بنام خدای مساژیت ها (آفتاب) سوگند یاد می کنم که من اژدهای حریص و آزمند مثل تو را با خون سیراب می کنم . کوروش به سخنان وی اعتنا، نمی کند و جنگ ادامه می یابد مساژیتها را که توماریس رهبری میکند سر سختانه به نبرد پرداخته اردوی کوروش را به شکست مواجه میسازند و خودش را نیز به هلاکت میرسانند . توماریس سر کوروش را به مشک پر از خون انداخته به مبارزه خویش خاتمه میبخشد و می گوید:" ای نامرد! تو زنیرا که در جنگ از صداقت و راستکاری خویش در بند افتاده بود با مکرو و فریب از فرزندش جدا نموده با داغ او سوختاندی، تو در تمام عمرت از جنگ سیر نشدی، من، به سوگند خویش عمل نموده تو را با خون سیراب کردم جزای کسیکه مادری را بی فرزند نموده به وطن دیگران با زور و جبر داخل شود همین است"(123)

گذشته از آنچه كه در مورد شناسايي سيتوسكا هاي شرقي صحبت شد. با مراجعه به هويت تاريخي سكا هاي غربي ديده ميشود كه اقوام و قبايل مربوط به اين بخش، در حدود هفت صد سال قبل از ميلاد با مردم متمدن ساحل شرقي بحيره مديترانه و بين النهرين روابط وسیعی را  ايجادکرده بودند."رنه گروسه" به اساس روایت  هرودوت در اين مورد مينويسد:

سيتوسكا ها در حدود (700 تا 750) ق.م. از منطقه تورگاي و شط اورال به حركت اوفتاده و روسيه جنوبي را كه در تحت تسلط سيميري های( آریایی نژاد)  بوده است، به تصرف خويش در ميآورند. سپس "ايش پاكاي" فرمانرواي قسمتي ازاقوام و قبايل سيتوسكا ها به تعقيب سيمري هاي شكست خورده ميپردازد، كه در اثر غلط كردن راه به دربند قفقاز رسيده و در جنگي كه ميان وي و آثوريان در ميگيرد، ايش پاكاي شكست خورده  عقب مينشيند.

مدتي بعد، در اثر توافقي كه ميان "پارتاتوا" پسر "ايش پاكاي" و شاه آثوري صورت ميگيرد، پارتاتوا در سال (368 ق.م.) بعد از تصرف منطقه "پوئت" از سيميري ها، كار اين قوم را يكطرفه میکند و به صفت  همسايه خوب با آثوري ها به زنده گي خويش ادامه ميدهد. تا اینكه ده سال بعد تر از آن (628 ق.م.) "ماديس" پسر پارتاتوا به اثر تقاضاي شاه آثوري بر سرزمين ماد حمله کرده و سرزمين مذكور را به تصرف  در مي آورد.(124)

به همين ترتيب، هرودوت همكاري سكا ها  با آثوريان را كه در محاصره "آستياگس" پادشاه ماد قرار گرفته بودند،  ذيلا شرح ميدهد:

قسميكه از متون فوق استنتاج ميگردد، "سيتوسكا ها" يا "تورانيان" اعتبار از مراحل ابتدايي تماس تاريخي ایکه با همسايگان جنوبي خويش برقرارکرده اند، ميانه خوبي با مردم "ماد" نداشته و عکس آن رابطه ايشان با آثوري ها دوستانه بوده است. اين امر خود گواهي ميدهد كه دشمني استوره يي ايرانيان و توراني ها بي اساس نبوده، بلكه شايد انعكاسی از همين خصومت هاي تاريخي بوده باشد، كه نسبت بجا نماندن آثار خطي از ماد ها و سيتوسكائيان، به شكل شفاهي سينه به سينه گردش كرده و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميگرديده است. تا آنكه با پذيرش دگر گوني هاي زياد وارد چارچوب كتاب اوستا و آثار اسطوره يي ايرانيان شده است.(125)

به این اساس، اگر سرزمين باستاني "ماد ها" را نخستين جغرافیای پخش دين زرتشت  ومرکز حاکمیت  شاهان افسانوي پيشدادي بگوییم به خطا نخواهیم رفت.چون حسن پیرنیا  مری بویس و عبدالعظیم رضای در این مورد نوشته اند:

1- "نزديك سرپل بين قصر شيرين كرمانشاهان دخمه ايست كه در سنگ بزرگي كنده شده و موسوم به دوكان داوود است. در اينجا شكل مردي را برجسته در سنگي حجاري كرده اند. اين مردی ايستاده در حال پرستش است و (بَرَسَم) ( شاخه انار که نزد زردشتی ها قدسیت داشت)  در دست دارد. لباس مرد لباس مادي است.

دخمه يي در نزديك كرمانشاه يافته اند كه علامت اهوره مزدا (هرمزد) در بالاي آن منقور است."(126)

2- "چه بسا روزگار پیشین از زرتشت، جمشید را با ایزدی که در زیر زمین ساکن می پنداشت و مورد احترام ایرانیان بود، یکی میدانستند (دلیل این مدعا که مردم روزگار باستان همانند زرتشتیان از وجود جمشید آگاه بوده اند، تکرار اسم خاص "جمک"، "جمک داد" در اسنادی بدست آمده از تخت جمشید است.) اما از آنجائیکه به گفتۀ زرتشت، دنیای زیر زمینی همان دوزخ دانسته میشد.این بخش از اسطوره نمیتوانسته با باورهای زرتشتیان سازگارباشد." (127)

3- "اما آنچه تاریخ و آثار باستانی به ما ارائه میدهد، وجود آتشکده هایی است که برای اولین بار در سرزمین ماد ها یافت شده و با آتشکده های زرتشتیان ادوار بعد در دوران هخامنشیان شباهت دارند."(128)

 

سیتوسکاها را که از لحاظ نام،

چهره و لسان آریایی گفته اند؟

علاوه برآنچه که درمباحث گذشته راجع به سرزمین، موضوع مهاجرت وروابط سکاهابا اقوام وقبایل دیگربیان داشتیم، مسئلۀ دیگری که درشناخت  سکائیان ارزش مییابد مسئلۀ نژادی ایشان میباشد، که " رنه گروسه " پیرامون آن می نویسد: " به شهادت مورخین یونانی، سیتها ازترکستان وسیبریۀ غربی آمده اند وسیمیری هارا که دراستپها و دشتهای روسیۀ جنوبی سکونت داشتند برون راندند ومساکن و اراضی آنهارا متصرف شدند. اقوامی راکه یونانیان بنام سیتهای "اسکوتهوی" شناخته اند،همان هایی هستند که آشوریان بنام " اشکوازی" وپارسها وهندیان بنام "ساکا"  و "چاکا" می شناختند. به تصدیق علم نام شناسی این سیتها به نژاد ایرانی تعلق داشتند. اینها از ایرانیان شمالی بودند که بحالت صحرا نوردی در "وطن اصلی ایرانیان" و مرغزار های ترکستان روسی فعلی و تا حدی بسیار از نفوذ تمدن مادی، آثوری ها و بابل دور و برکنار مانده بودند.(129)

با در نظر داشت آنچه که پیرامون موجودیت مدنیت هایی که از 9000 سال قبل از میلاد آغاز و با گذشت زمان به شگوفایی میرسد ، گواه آن است که این مناطق جای بودوباش آریایی ها نبوده است . چون به اساس اظهارات " رنه گروسه " آریایی ها هنوز زندگی دامپروری داشته و اسکان گزین نشده بودند. این در حالی است که محقق موصوف در ارزیابی هایی خویش به موضوعاتی اشاره دارد که همه خلاف اعتقاد وی هستند . به گونه مثال می گوید:

" این سیتها دارای ریش هستند و کلاه نوک تیز مانند برادر های ساکایی که تصاویر شان در نقوش تخت جمشید ، باقی مانده " (130)

در حالی که این تعریف او از سیتها ، تعریفی است که در اوستا از " خیون " ها یا (هون ها ) که نام تورکهای قدیم می باشد صورت گرفته است. اضافه بر این، کلاه خودِ نوک تیز کلاهی بوده که از آن تورکها استفاده می کرده اند. به گونۀ مثال،

در بند 29 گویش یشت میخوانیم:

" کی گشتاسپ گرانمایه در کرانه آب " دایتیا " صد اسپ و هزار گاو ده هزار گوسفند را پیش کش آورد.

زور نیاز کنان چنین خواستار شد:

ای دور اسپ! ای نیک! ای تواناترین !

مرا این کامیابی ارزانی دار ، با " اشت اورنت " پسر " ویسپ شورا و اشتی " که خود سر تیز و گردن ستیز دارد و دارای هفتصد شتر است ، در پشت " زینهاور خوایزاهه " بجنگم و بر او پیروز شوم.

مرا این کامیابی ارزانی دار که با ارجاسپ " خیون " (هون) گناهکار بجنگم.

به همین ترتیب ، درکتاب تمدن های آسیای مرکزی آمده است :

"... گور جنگجویان را با قرار دادن پیکر های سفالی مردان جنگی که کلاه خود دارای روگوشی های بلند به سرداشتند ، مشخص کرده اند"(131)

اضافه بر این، محقق موصوف به صحبت خویش در مورد زندگی و هویت سکاها به این شرح ادامه میدهد:

1-                 سیتها نیز مانند هم نژادان خود سارمات ها به کیش مزدیسنی تاریخی و به مذهب اصلاح شدۀ زرتشت که بعد از قلیل مدتی متدرجا عقاید و افکار مادها و پارس ها را تغییر داد، بیگانه ماندند.(132)

2-                 ظروف" یونانی سیتی" که در "کول اوبا" و "ورونژ" به دست آمده ، این سیت ها دارای ریش هستند و کلاه نوک تیز مانند برادر های ساکایی که تصاویر شان در نقوش تخت جمشید باقی مانده، گوش های آنها را از آسیب باد های شدید مرغزار ها محفوظ میدارد. مانند سکا ها لباس های گشاد در بر داردند و نیم تنه و شلوار گشادۀ آنها مانند نیم تنه و اِزار عمو زادگان ماد و پارسی آنهاست....(133)

3-                 این کمانداران اسب سوار، شهر ندارند ولی دارای شهر های متحرک اند "مقصود مقداری عراده و گادی است که در حین کوچ کردن و نقل و انتقال ها همراه خود میبردند. با این که قبایل سیت- همچنانکه علمای زبان شناسی جدید معتقد اند، باید در زمرۀ اقوام ایرانی محسوب شوند (از خاندان ملل هندواروپایی و گروه هند و ایرانی یا آریایی) معهذا زنده گی آنها چنانکه دیدیم تقریباٌ "شبیه به سبک زنده گی هونها میباشد که اینها از نژاد تورک و مغول میباشند. و در همان حدود در آنطرف "استپ" نزدیک سرحدات چین شروع  به  جنب  جوش و خروش نموده بودند. (134)

4-                 شرایط زنده گی صحرانوردی در استپ های شمال دریای سیاه و بحر خزر اصولاٌ شبیه همان وضعیت هست که در مغلستان وجود دارد. ولی در مغلستان بطور حیرت انگیزی سخت تر و مشکل تر است. بنابر آن نباید متعجب شد اگر سوال ساختمان هیکل و صورت و اختلاف زبان سیت هایی که مؤرخین یونانی برای ما وصف نموده اند، یا سیت های را که ظروف یونانی و سیتی به ما نشان میدهند، از لحاظ زنده گی و مرحله تمدن، زنده گی "هیونگ نو ها و توکیو ها" و مغلانی را که سالنامه نویسان و صورت گران چین معرفی نموده اند، بخاطر بیاورند. بین این دو گروه ، در عده یی آداب و رسومی مشترک می یابیم، خواه از این جهت که زنده گی مشابه به سیت ها و به هون ها متساویاً راه حل های مشترک را تحمیل مینمودند. فی المثل نزد کماندار اسب سوار سیتی و همچنین کمانداران اسب سوار هون، پوشیدن شلوار و موزه به جای لباس بلند ساکنان سواحل مدیترانه یا چینی های قدیم و همچنین بدون تردید استفاده از رکاب یا اینکه تماس جغرافیایی بین قبایل سیت یا قبایل هون که معرفت و تمدن آنها متساوی بوده باعث گردیده است که شرایط و وضع مشترکی را دارا باشند. مثلا قربانی کردن در مورد عزا ها و سوگواری ها تامدت ها بین سیت ها و قبایل تورک و مغل معمول بود و حال آنکه پس از کشف قبر های "اور" و " نگان یانگ" معلوم شد که در آسیای مقدم و چین از مدت ها قبل این رسم متروک بوده است.(135)

5-                 چنانکه دیدیم بسیاری از جزئیات این لباس ها مخصوصاٌ "شلوار که در محاذات مچ پا بسته میشود" مشترکاٌ " بین قبایل هون"(تورک) و "سیت" معمول بوده است، همین طور است نسبت به بسیاری از عادات و آداب منجمله مراسم تصدق و قربانی کردن،"هیونگ نو"(تورک ها )مانند " سیت " ها در روی قبر رییس، زن ها و خدمت گاران او را از یک صد تا هزار نفر به رسم قربانی میکشتند.(136)

6- اضافه بر این"هیرودوت" در (مجلد چهارم فصل 65) روایت میکند که "سیت ها" جمجمه دشمنان شان را تا بالای ابرو اره میکنند و چرم میپوشانند و داخل آنرا طلا میگیرند و مانند ساغر و جام آنرا بکار میبرند.(137)

7- "تسین هان" گواهی میدهد که همین عمل نزد "هیونگ نو ها" ( تورک ها)معمول بوده و مخصوصاً "لائو چانگ" رئیس "چان – یو" ها در کاسه سر پادشاه "یوچه" ها شراب پر میکرد. از این گذشته نیز باید دانست که "هیونگ نو" ها مانند "سیت" ها صیادِ سر بوده اند. "هرودوت" در ( مجله چهارم فصل 64) به ما نشان میدهد که "سیت" ها مجبور بودند برای فخر و مباهات هم که شده سر هایی را که با دست خود شان بریده اند،به صفت جزءغنایم جنگی باخود بیاروند و پوست کاسه سرها را به افسار اسب شان بگذارند. بین اولاد و احفاد "هیونگ نو" ها و"توکیو"ها درقرن ششم میلادی معمول بود که با اندازه وتعداد نفراتی که شخص متوفی دردوران زندگی خود کشته بودسنگ برروی گورش بگذارند.نزد قبایل هندواروپایی و صحرانوردان تورک و مغل نیز همین بوی خون به مشام میرسد و همین فجایع و اعمال فضیح دیده میشود. "سیت" ها شمشیر خود شان را در پشته یی از خاک فرو میکردند و خون دشمن  شان را ترشح کنان بروی آن میپاشیدند و خون نخستین دشمنی را که کشته بودند، در جامی ریخته مینوشیدند. برای تحکیم و تشدید عقد و پیمان و عهد مودّت، "هیونگ نو" ها خون در کاسه سر انسانی میریختند و به نیت استحکام آن عهد دوستی و پیمان مودّت سر میکشیدند. در سوگ کسی که مرده بود،"سیت" ها و"هیونگ نو" ها صورت و روی خود شان را تیغ میزدند و با ضرب کارد مجروح میکردند تا آنکه "خون با اشک جاری می شد". (138)

قراریکه دیده شد، با توجه اندک به محتوای نوشتۀ مذکور، نتیجه گرفته میشود که محقق موصوف اقوام سیتی و سکایی را با اتکأ به ریشه یابی نام و لسان معمول در بین شان که آنهم به روایت اتکا دارد آریایی دانسته و اظهار داشته که آنها ایرانی های ساکن در شمال این کشور هستند. البته " ایرانی هایی که از نفوذ تمدن مادی، آثور و بابل برکنار بوده، با کیش مزده یسنی تأریخی و به مذهب اصلاح شده زرتشت که بعد از قلیل مدتی، متدرجاٌ عقاید و افکار ماد ها و فارس ها را تغیر داده است، بلدیت نداشته و از لحاظ رسم، رواج و عنعنه، کاملا با اقوام و قبایل دارای نژاد تورکی و مغولی همسان بوده اند.

از این رو اگر یک قبیله و یا  یک  قوم با بخشی از قبایل و اقوام همسایه خویش دارای مشترکات عمیق و کاملا یکسان اجتماعی- فرهنگی و مدنی بوده و با قسمت دیگر  در بیگانگی مطلق  قرار داشته باشد، پیرامون این دو ، چی فرقی قایل باید شد؟ شاید جواب قرین به منطق این باشد که دو گروهی که از لحاظ دین، فرهنگ، مدنیت و رسوم می توانند با هم هم نژاد باشند. نه آن گروهی که از هیچ لحاظ با گروه دیگر قرابت ندارد.

ولی " رنه گروسه "  عکس آن  حکم می کند. یعنی که او، سکا هایی را که از لحاظ دین ، عرف، عادات و روابط وسیع فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی با هم  کوچکترین فرقی نداشته و از هیچ لحاظ با ایرانی ها نزدیکی ندارند، ایرانی های شرقی میداند. و اعتنایی به ابعاد دیگر شناسایی هویت نژادی یک قبیله و یا یک قوم نمی کند. حال آنکه مسئله زبان در تشخیص نژاد اقوام نباید منحیث شاخص اساسی و با اعتبار مورد محاسبه قرار گیرد . چون زبان  به صفت  وسیلۀ قرار دادی جهت رفع مشکل از ناحیه افهام و تفهیم در جوامع مختلف بشری بکار رفته است. نه به صفت آینئه تمام نمای هویت نژادی اجتماعات بشری . چون تاریخ زندگی نسل بشر نشان داده است که با گذشت زمان ، طوایف ، قبایل و اقوام زیادی یا زبانهای خویش را از دست داده اند  و یا چنان توسعه بخشیده اند که جانشین زبانهای طوایف ، قبایل و اقوام دیگر گردیده اند. این تعامل عموما از طریق تجارت و سلطه گری ، انتشار ادیان و مذاهبی که متون آنها با رسم الخط و زبان خاص رقم یافته است. به گونه مثال ، هنگامی که ، دین بودا در مناطق تورک نشین در شرق آسیای میانه ، انتشار یافت ، در آنجا زبان سانسکریت به صفت زبان رسمی جانشین زبانهای دیگر گردید. بعدها دیده شد که در اثر تلاش های میسونهایی چون ، " پلیو " اورال اشتاین و فونلوکوک آثار مکتوب ، بدست متن های دینی بودایی از زبان سانسکریت به زبان و لهجه های دیگر ترجمه شده بود . به این لحاظ اقوام و قبایل غیر هندی که به این دین می گرویدند ، مجبور بودند جهت دانستن محتوای آن طرز خواندن خط تیتا را بدانند و زبان سانسکریت را بیاموزند. و یا بعد ها می بینیم که با مشرف گردیدن گروههای قبایلی و قومی غیر عرب به دین مقدس اسلام ، جهت خواندن قرآن شریف باید خط و زبان عربی را می آموختند . این امر سبب شد تا زبانهای مذکور تاثیر بزرگی را بر زبانهای آنان وارد آورد. به همین ترتیب اقوام و قبایلی که مالک قدرت بزرگ نظامی شدند ، بر سرزمین های اقوام و قبایل دیگر هجوم برده ، پس از تصرف آنها ،  جهت رو براه شدن امور اداری ، از رسم الخط و زبان خود به صفت رسم الخط و زبان رسمی استفاده کردند.  این کار موجب  شد تا مردم ساکن در سرزمینهای مذکور ، بخاطر براه افتادن کار های دفتری نهاد های  دولتی که با آنها سرو کار داشتند رسم الخط و زبان مهاجمین و اشغالگر ها را بیاموزند. به گونه مثال پس از اینکه کوروش دوم ، این امپراطور برخاسته از میان مردم فارس ، آسیای میانه ، افغانستان کنونی و قسمت از هندوستان را تصرف کرد. پادشاهانی  که بعد از آن به کرسی حاکمیت تکیه زدند، از سال 545 تا سال 333 قبل از میلاد که در حدود 212 سال را در بر می گیرد بر این جغرافیا حاکمیت کردند. از این رو ، رسم الخط آرامی که مورد استفاده ایشان بود و زبان فارس قدیم که با آن تکلم میکردند ، در میان مردم تحت اداره ایشان پخش گردید و در وارد آمدن تغیر در زبان های رایج در منطقه نقش بازی کرد. به همین ترتیب پس از هخامنشیان، یونانیها و یونانو باختری ها از سال 335 یا سال 250 و از سال 250 تا سال 135 قبل از میلاد، که در آسیای میانه افغانستان کنونی و قسمت بزرگی از هندوستان مدت 195 سال حکومت کردند. در این مدت در کتابت خویش از رسم الخط و زبان یونانی استفاده بُردند. این امر سبب شد تا نفوذی را که زبان فارس قدیم در میان مردم ساکن در مناطق تحت حاکمیت آنها،از خود بجا گذاشته بود تا حدی زیادی تحت تأثیر قرار دهد. این در حالی بود که قرنها بعد ، هنگامی که سلطان محمود غزنوی از سال998 تا سال 1030که اساس امپراطوری غزنوی ها را گذاشت ، به عوض زبان تورکی که زبان مادری اش بود ، زباد دری را به صفت زبان رسمی اعلان داشت و سهم بزرگی در قسمت بالنده گی و توسعه این زبان ایفا کرد. بعد از آن ، سلجوقی ها ، خوارزم شاهی ها ، مغول ها ، تیموری ها ، تورک های بابری ، صفوی ها و قاجاری ها در ایران و امرای منغیتی در بخارا ، همه با پیروی از سلطان محمود عمل کردند. و این کار ایشان زمینه ساز رشد و توسعه زبان دری از کاشغر و آسیای میانه تا هندوستان و تورکیه فعلی گردید. در این میان، تنها مغول ها چندین دهه و تیموری ها از زمان به قدرت رسیدن تیمور نافرمانروای شاهرخ میرزا از رسم الخط او اویفوری استفاده بُردند. از همین لحاظ مردمی که این سلاله ها از میان آنها برخاسته بودند، به مرور زمان زبان باختند و به این ترتیب یکی از مهمترین ارکان هویت نژادی خویش را از دست دادند. در این مورد می توان از زبان باختن ، هزاره ها ، قزلباش ها ، ایماق ها  و اقوام و قبایلی دیگر در افغانستان که اصالت تورکی داشتند یاد آورد شد. اینها که اکثرا با زبان تاجکی حرف میزنند ، هیچگاهی خود را تاجک نمیدانند و تاجک ها هم آنها را به صفت تاجک نمی شناسند. از این رو می توان  گفت که  از دست دادن زبان نمیتواند موجب تغیر هویت نژادی طیف های اجتماعی متعلق به قبایل و اقوام مختلف گردد.

 گذشته از این  با مراجعه به کتاب امپراطوری صحرانوردان میخوانیم که "رنه گروسه "با استناد به  اصل فزيكي وقيافوي، سكائيان راایرانی دانسته ونوشته است:

" ظروف يوناني سيتي كه در "كول روبا" و"ورونژ" بدست آمده، ازاين سيت ها تصاوير گويايی باقي گذاشته است که سيتي ها داراي ريش هستند وكلاه نوك تيزمانند برادران ساكا های خویش كه تصاوير شان درنقوش تخت جمشيد باقي مانده، گوش هاي آنها را از آسيب باد هاي شديدمرغزاران محفوظ ميدارد ..."(139)

درين مورد بايد باظرافت برخورد كرد، وفرق ميان چهره توركي ومغولی راوضاحت بخشيد.چون طوريكه به اثبات رسيده است، اقوام وقبايلي تورک نژادي که باطوايف مغولي آميزش نسلي نداشته اند،ازهمان آغاز ريش هاي انبوه داشته  و درهمگون بودن از لحاظ شكلي بانژاد سفيد، شناساي شده اند كه فعلاَ هم چنين است .

به گونه مثال ازجمله مي توان قوم خلخ را درنظر گرفت. چون گروه مذكورازلحاظ اسطوره یی باروي صحنه آمدن ارجاسپ دراوستا كه خود منسوب به همين بخش بود نسبت به شاخه هاي  دیگر اقوام و قبايل ترك  پيشينه روشنتري دارد.

رنه گروسه در مورد هویت تاریخی این بخش نژاد تورک به این شرح صحبت کرده است:

"لوحهٔ کول تگين درين باره هم چنين مي نويسد:... عليه كشورتورگاش ها براه افتاديم واز كوه هاي پردرخت ومشجرآلتون "آلتاي" بالارفتيم واز ايرتيش عليا گذركرديم چون فاتحان برسرِ تورگاش ها فرود آمديم، لشكريان خاقان "تورگاش" مانندآتش طوفان به ما حمله ورشدند وپيكاري سخت درگرفت، کول تگين براسپ خاكستري رنگ باشکوه سوارشد وبه حمله پرداخت.خاقان تورگاشرا كشتيم وملتش را اسير كرديم. همين فتح ها نيزدرجنگ عليه" كارلوک"ها ، (قرلق ها) قبيله ي ديگري ترك كه در ناحيه ايلي ميزيست نسيب شان گرديد: ما درقراقول جنگ كرديم کول تگين براسپ سفيد سواربود وبه حمله پرداخت ... كرلوک ها را مطيع واسيرساختيم .(140)

همچنان  این محقق در جای دیگری از کتاب خود می نویسد :

"امپراتوري مغلستان ميوه یی بود كه مي توانستند چيد."باسميل ها" كوشش نمودند تا آنرا تصرف نمايند ولي چون ضعيف بودند توفيق نيافتند. ولی درسال"744 "اويغورها ظاهراَ بااستعانت كرلوك ها (قرلوق ها) خلخ های مغلستان را مسخركردند .(141)

 علاوتاَ اگربه داستان خسرو و شرين  درخمسه نظامی نظامی گنجوی. مراجعه کنیم درميابيم كه شيرين اين زيباترين دخترآن عصر، متعلق به قوم خلخ بوده واصليت نژادي آن دربيت زير مشخص گرديده است :

به خدمت شمسه خوبان خلخ            زمين را بوســــــه دادو داد پاســـــخ

كه دايم شهرياراكامران باش       به صاحب دولتی صاحب قران باش(142)

در قسمت دیگر بخش خسرو و شیرین خمسه نظامی آمده است که ملکه مهین بانو ، عمه شیرین که در آن زمان رهبری خلخ ها را به عهده داشته است شیرین را  به این شرح هوشدار میدهد :

اگر ماه است ما هم آفتابیم

وگر کیخسرو است ، افراسیابیم (143)

گذشته از همه ، در حدود العالم راجع به جغرافیای که خلخ ها در آن زندگی و حاکمیت کرده اند ، میخوانیم :

"مشرق وي بعضي از حدود تبت است وحدودي يغما وحدودي تغزغز وجنوبي وي بعضي ازحدودي يغما وناحيت ماورالنهراست ومغرب وي حدودي غوز وشمال وي حدودي تخس وچگل وتغزغز واين ناهيت  آبادان وبانعمت ترين ناهيت است ازنواحي ترك. و اندروي آبها روان است وهوا معتدل است واز اوموي هاي گوناگون خيزد ومردمانی اند به مردم نزديك وخوشخو وآميزنده وملوك خلخ را جبغوي خواندندي اندر قديم ويبغو نيزخواندندي... واندرغُزنین حدودي اين شهرك ها كه ياد كرديم جاي تركان خلخ واين تركان خلخ نيزاندرحدودي بلخ وتخارستان وبست و اما غزنين وآن ناحيت ها که  بدوپيوسته است همه را به زابلستان بازخوانند" (144)

" این درحالی بودکه تورک های ساکن درمناطقی که نام برده شده، تا زمان تعرض سبکتگین درحدودسال 977 میلادی به شهربست،این شهردرتحت رهبری "بایتوز" و  شهر قصدار واقع در کویته امروزی تحت رهبری"طُغان" تورک قرار داشتند. سبکتگین، پس ازتصرف این دومرکز، "ابولفتح علی بن محمدبستی " را  که وزیر بایتوز بود. باخود به غزنه بُرد.(145)

تااینکه ترُک های مذکورباگذشت زمان زبان باختند و بنام هزاره ها به حیات خود ادامه دادند.

قسمتي بزرگي ازقوم مورد بحث ما كه درولايات غور، غزني وحوالي قندهار افغانستان زندگاني داشتند، بنابه گفته تاريخ نويسان، خاصتاَ مرحوم حبيبي با وارد آمدن تغيیردرنام ايشان ازخلخ به خلج، ازخلج به خلجي و ازخلجی به غلجي وازغلجي به غلجايی وازغلجايی به غلزایی  به مرورزمان لسان مادري خويش را ازدست داده هويت افغاني بخود گرفتند. بخشي ديگرازايشان همين اكنون باحفظ اصالت تركي خويش درنواحي فرخاروكولاب تاجكستان، ولسوالي هاي كشم، شهربزرگ، درايم، روستاق، دشت قلعه، ودشت ارچي ولايات بدخشان تخاروقندوز وهم چنان درنقاطي از ولايات بلخ، سرپل جوزجان وفارياب بسرميبرند. ازلحاظ  شکل و قيافه كلاملاَ باتورک های داراي سيماي مغولي فرق دارند.

درجوارترکان خلخ، شاخه دیگری ازاین قوم بنام«هزاره قرلق» که دارای چهره مغولی بوده، به زبان تاجکی تکلم میکنند ، فعلاَ درولسوالی های خان آباد و و علی آباد ولایت قندوز و دره غوربند، ولایت پروان می باشد، زندگی  دارند. 

قوم موصوف كه در حوالي يكهزارسال قبل ازامروز سلطان محمودغزنوي را ازخود تبارزداده است، با برخورداري ازچهره شبيه اقوام سفيدپوست، درطول تاريخ به زيبايی مشهوربوده وجاي خاص را دردفتر های بزرگ ترين شعراي پارسي گوي داشته است . به گونه مثال انعكاس این ادعاي خويش را درسروده هايی ازشاعران ذيل درميابيم:

چون شكيبم نماند ديگر بار                گفت چنين كنم تودست بدار

نازتوگر بجان بُوَد بكـــــــــشم            گـرتوازخلــخي من ازحبشم

***

كامدست ازنگارخانه چين                خواجه يی باهزارحورالعين

دست ناكرده چندگونه كنيز               خلـخي دارد وخـــطايــي نيز

                                                                (نظامی گنجوی)

***

اي آفتـاب يـغما اي خلـــخي نژاده      

                                    هم ترك ماهرويی هم حورماه زاده

هستي به مهروخدمت ايستاده ونشسته

هـم دردلم نـشسته هــم پيشم ايستاده

گه رازمن گشايــي زان زلفكان بــسته

گه اشك من گشايی زان دولب گشاده

 توسيم ساده داري درزيرمـــشك ســوده

من لعل سوده دارم برروي سيم ســاده

(امیر معزی)

 

***

 

اي که برمه ازخط مشكين نقاب انداختي

لطف كردي سايه يی برآفتاب انداختي

گنج عشق خودنهادي دردل ويران مـــا

سايه ی دولت برين گنج خراب انداختي

تاچه خواهد كردباماآب ورنگ عارضت       

حاليا نيرنگ نقش خوش برآبـــ انداختي

گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شادباش       

جـام كيخسروطلب كافراسياب انداختي

(حافظ)

 

 الا وقت صبوح است نه گرم است ونه سرد است

    نه ابرست ونه خورشيد نه باد است ونه گرد است

بدسـت بت خلخ كــــــــنم ســـــــرخ زمـــــــَي رخ

    زهـــــــجران توآوخ مراچــــــهرهٔ زرد اســــــــت

(منوچهری)

همچنان بامراجعه به آثار اکثریت شعرای متقدم وعده ای  زیادی ازشعرای متاخر ملاحظه میکنیم  که کلمۀ ترک به صفت سمبول زیبایی به کار برده شده و دوکتور غلام حسین یوسفی راجع به این موضوع مینویسد:

 سبب آنست که فرخی و همسال او براثر ثروت و نعمت که نصیب شان شده بود میتوانستند غلامان و کنیزه کان زیبا روی داشته باشند، طبعاَ با ایشان معاشقات داشته اند، ولی عشقی که معشوق مملوک ودراختیار عاشق بود و دوری و حرمان و جور و جفایی دربین نبود که موجب خواهش و زاری و حسرت ودرد باشد، اینکه لفظ ترک دراشعار فارسی به معنای معشوق به کار میرفته. (146)

فرخی عشق میورزید ولی عشق وی رنگ خاص داشت. ترک او بردلش کام روا گشته بود، اما همه کوشیدن معشوق به مهر ووفا بود، شاعران خدای راشکر میکردند که لاله رخ او چون دیگران نامساعد و مکار نیست، بلکه چرب زبان وخوب خوی و وفا جوی و نیز بدیع و خوب روی ووفادرا است. چون اورا به باده میل بود باده اش دهد و چون با بوسه اش کار افتد، ببوسدش، ترک ماهرویی که داشت در ساقی گری وخدمت چنان مهربانی و کوشش میکرد که فرخی میگفت:

ترک مهروی من ازخواب،گران دارد سر

    دوش مَـــــی داده است از اول شـــب تابه ســـــحر

من به چشم اورا ده بار نمودم که بخسپ          

   او همــی گفـت بهل تا بَرَم این دَور به ســر(147)

همینگونه در صفحۀ 453 کتاب مذکور به قصیده ای را میخوانیم که فرخی سیستانی دروصف ترکان سپاهی به این شرح سروده:

 

برکش ای ترک به یکسو فکن این جامۀ جنگ

 چنگ برگیر و بنه درقه و شمشیر از چنگ

وقـــت آن شـــد که کمــان افگــنی انـدر بـازو

وقــــت آنست که بنشینی و برداری چنـــگ

دشــــمن ازکــینه برآمــد به کــمین گـاه مـــرو

لــشکر ازجنگ بیاســود، بـیاسـای از جنگ

به مصــاف اندر کــم گــرد که ازگرد ســـــپاه

          زلف مشـکین تو پرگرد شود ای ســـــرهنگ

نرمــک از گــرد ســپه زلف سـیه را بـیفشان

تافـــروریــزد گــرد ســپه مشــک به تـــنگ

رخ روشـــن را زیـــــــــر زرۀ خــود مــپوش

که رخ  روشـــن تــوزیـــرزره گــیرد زنگ

زره خود بررخ برچه نهی خیره که هــــست

                                    رخ گلگون تــو زیــرزره غالیـــــه رنگ

ای مژه تیرو کمــــان ابرو! تیرک به چـه کار

تــیرمـــــژگان تو دل دوز تــر از تیرخدنگ

 به همین ترتیب طوری که قبلاَ اشاره کردیم، وصف زیبایی ترکان دراشعار اکثر شاعران دیگر نیز دیده میشود که مابه گونه نمونه به نقل سروده های ذیل میپردازیم:

 

گردوستدار مایی ای ترک خوب چهره

   زیــن بـــیش کرد بایــد مارات خواستاری

بنمای دوست داری، بیفزای خواستاری

         دانــی که خواسـتاری باشــد زدوســــت داری

تو خوارکار ترکــی مـن برده بار عاشـــق

         زشت است خوار کاری خوب است برد باری

                                                (منوچهری)

 

***

 

من نمیدانم که درچشم خمارینت چه بود

کز همه ترکان آهوچشم  رم دادی مــرا

تاخط سبزتوسرزد، فارغ ازریحان شدم

خط آزادی ازین مشکین رقم دادی مــرا

***

آنکه لبش مایهٔ حلاوت و قند است

                                    کاش بگوید که نرخ بوسه به چند است 

دوش اســـیری کسی شــدم که نـــدانم

                                    ترک ســــمرقند یا ســـوار خجند اسـت  

 

از پــی جولان چوبرســــمند نـــــشیند

                        چشمۀ خورشـــید برفــراز ســمند است

(فروغ بسطامی)

***

لـب و دنــدان ترکــان خــتارا                نبایـستی چنین خــوب آفریـدن

که ازدست لب و دندان ایـشان             به دندان دست و لب باید گزیدن

(ناصر خسرو)

***

چون شوم نومید ازان آهو که مشکش دم بدم

در طلب میداردم ازبـوی وبویایــی

آه ازان رخــسار مریـخــی خـونـریزش مرا

          آه ازآن ترکانه چــشم کافر یغماییـی

عقـل در دهلیز عشقش خــــــاکــروب بیدلـــی

                                                ناطقه درلشکرش طبلییِ یاناییـــــی

***

 

مستان ازل در عدم محو چریدند                              

کز نیست بوده قاعــــــدۀ هســــــت نمایی

جــان برز برهمـــدگر افــتاده زمــستی                   

هــم چون ختن غیب پراز ترک ختاییـــی

این نعره زنان گشته که هیهات چه خوبی                

وان سجده کنان گشته که بس روح  فزایی

(مولانا جلال الدین)

***

 

باغ پر از عجله شد، راغ پر از حله شد

دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک شاد

زان مــــی عـنابگون، در قـــدم آبـــگون

ســـاقــی مهـتابگـون، ترکـی حــورا نـــــژاد

(منوچهری)

***

 

ترک من بر گل نقاب از سنبل پرتاب کرد

لالۀ نعمان حجاب لولوی خوشاب کرد

رنگ لعل شکـرین او مـــرا بیرنگ کــرد

تاب زلف عنبرین او مرا در تاب کرد

(امیر معزی)

***

 

 

آن کیست کندر رفتنش صبر از دل ما میبرد

      ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می برد

شیراز مشکین میکند چون ناف آهوی ختن

     گرد باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد

***

 

سر زلفت ظلمات است و لبت آب حیات

        در سواد سر زلفت به خطا می نگرم

هـندوی چشــم مَــبیناد رخ تــرک تـو باز                      

       گر به چین سر زلفت به ختا می نگرم

(سعدی)

***

یـا رب این بچۀ تـرکان چه دلیرند بـخون

      که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

قـوت بازوی پرهـیز به خــوبان مـفروش

    که درین خیل حصاری به سواری گیرند

ترک من چون جعد مشکین گرد کاکل بشکند           

    ژاله را دل خون شود بازار سنبل بشکند

ور خرامان ســرو گلنارش کـند میـل چـــمن             

  ســـرو را از پا دراندازد  دلِ  گــل بشکـند

تا هلال ابروی جانان ز چــــشمم دور شـــد               

   اندرین ره سیل ها باشد که صد پل بشکند

چون نســـیم صـبحگاهـــی پردۀ گـل بر درد              

 خـار غــــم اندر دل مــجروح بـلـبل بشکـند

حافظ این سیر و حدت را ز دست خود مـده

تا خـیال زهـــد و تـــقوا را تــوکــل بشـکـند

(حافظ)

***

 

 

 

 

محلقات

 

 

 

 

 

 

نتایج بدست آمده از یافته های باستانشناسان

 

1-                 در خرابه های شوش که در عیلام قدیم(ایران کنونی) قرار دارد آثاری بدست آمده که شباهت فروان به " انا- او" دارد و با کمی استفاده از نیروی خیال میتوان گذشته را در نظر آورد و دریافت که در بامداد مدنیت میان دو شهر " شوش" و " انا- او" روابط فرهنگی بر قرار بوده است.

2-                 لیئونارد  وولی راجع به هم اصل و همزمان بودن مدنیت ها ی " انا – او " با تمدن سومری و هندوستان  نوشته است: تمدن سومر و هند باستان هر دو از یک اصل و یک فرهنگ اند که در بلوچستان و یا نواحی نزدیک به آن ظاهر گشته اند. در بین اشیای یافت شده در
"هاراپا" چیزی که شایان توجه است، مهری است که تصویر روی آن یاد آور چهره " انکیدو" دوست "گیلگمش"( در زبان تورکی «خواهد آمد» معنی میدهد) ، قهرمان افسانه یی " اوروک" است که خود مربوط قدیمترین تمدن سومری می باشد. این هر دو شهر (هاراپا و موهن جودارو) در حدود 580 کیلومتر با هم فاصله داشتند. هاراپا در کنار رود خانه "راوی"  و موهنجودارو در ساحل سند ایجاد شده اند . مدرک باستانشانسی نشان میدهد که ایجاد این دو شهر نشاندهنده گسستگی آشکاری در سنت های محلی است. بدین معنی که ایجاد آنها نتیجه تحمیل سلطه خارجی بوده است. نه یک رشد عادی . نظر به اینکه تمدن سند ، یک تمدن محلی (بومی) نیست بنا بر این کاملا طبیعی است که بانیان این تمدن از خارج آمده باشند. هم مانندی و تشابه تمدن سند با تمدن سومر از یکطرف و با تمدن نخستین چین از طرف دیگر، نشاندهنده این امر است که بانیان این تمدن می باید که از آسیای مرکزی آمده باشند.

علاوه بر آنچه که راجع به تثبیت موقعیت توران شمالی و روابط آن با مراکز مدنی منطقه و سرزمینهای دیگر گفته شد.  موضوع بدست آمدن سرگرگ ساخته شده از طلای ناب از موقعیت باستانی آلتین تپه واقع در قسمت جنوب شرقی شهر عشق آباد کنونی که تاریخ ساخت آن به  2300 سال قبل از میلاد میرسد." گواهی میدهد که هیچگاهی آریایی ها در اینجا زندگی نکرده اند.  چون مؤرخینی که  تاریخ انتشار آریایی ها را در حوالی 1400 سال قبل از میلاد میدانند،  گواه بر آنست که در این منطقه از همان آغاز تورک ها زنده گی کرده اند وهویت اسطوره یی شان در هیئت تورانیانیکه تحت حاکمیت افراسیاب قرار داشته اند، متبارز بوده است.اضافه براین،با مراجعه به شهنامه  فردوسی دیده میشود که پرچم اختصاصی افراسیاب که با داشتن تصویر سر گرگ شناسایی شده و به صفت سمبول افتخار ی در آن بکار رفته است .

 

3-                 در فضای فکری نیز تغیرات قابل توجهی بوقوع پیوست . در مدت توسعه در دوران برنز هنوز پرستش یک ایزد زن بطور گسترده ای متداول بود. پیکرک های سفالی زنانه  در هر خانه ای نگاهداری می شد و در داخل گورهای دسته جمعی قرار داده می شد. ولی در این دوره پیکرک ها با پیکرک های دارای علائم نمادین، که روی ران و شانه های آنها علائمی خراش مانند ایجاد شده بود جا به جا شدند و حال آنکه خود پیکرک ها در جزئیات مختلف مانند آرایش مو، سربند و تزئینات دارای تفاوت های شدند. این دگرگونی ها نشانه هایی هستند از اینکه ایزد زنان دارای یک تصور واحدی بوده اند. آنچه که ملاحظه می شود شکل گیری معبد خدایان زنانه است با یک ایزد زن مخصوص بهشت (با علامت ستاره) یک ایزد زن آبها( با علامت زیگزاگ) ، یک ایزد زن گیاه( با علامت کلاله ذرت یا شاخه ذرت جواری)، و چند ایزد زن دیگر. از طرف دیگر از مجموعه مذهبی آلتین تپه حتی یک پیکرک زن بدست نیامد. ولی در میان اشیای مذهبی گور روحانیون پلاک کوچک سنگی وجود داشت که روی آن علائم آسمانی ماه و ستاره حک شده بودند و مهم تر از همه یک سر گاو نر ساخته شده از طلا قرار داشت که در پیشانی آن یک قطعه فیروزه شکل هلال ترصیع شده بود. تمام این شواهد دلالت دارند بر اینکه مرکز مذهبی آلتین تپه به خداوند حامی شهر که احتمالا یک ایزد ماه بود اهدا شده بود. در بین النهرین باستانی نیز ایزد ماه بشکل یک گاو نر مقدس نشان داده می شد.

4-                 در همان حال با به کار گرفتن روش فاصله گذاری منظم به دیوار روح می بخشد و مخصوصا استفاده از ستون های چهار گوشه سه طبقه ای پیوند با معماری بین النهرین را به خاطر می آورد. احتمالا زیگورات های بین النهرین هم برای ایجاد تصور ساختمانی پله ای برج مانند بنا شده اند. علائم کنده شده روی پیکرک ها با خط پیش از سومری و مخصوصا با خط پیش از ایلامی برابری می کنند. تمثیل تعدادی از ممیزات خاصه پیکرک های سفالی، از جمله نگاه از روبروی چشم ها، را می توان در پیکرک های مشابه بین النهرینی مشاهده کرد.ولی نزدیکترین پیوند ها را با تمدن باستانی هاراپا دارند. تاثیر نمونه های اولیه هاراپا را می توان به وضوح در انواع سفالها و اشیا فلزی آلتین تپه مشاهده کرد. یافته ها حتی شامل اشیای وارداتی، بیش از همه اشیا عاجی کنده کاری شده، به وفور و مخصوصا در میان هدایای گور های پر اشیا نیز دیده می شوند. از جلمه اشیایی که از یک دفینه قرار داده شده در داخل دیوار خانه ای در محله اشراف بدست آمدند میله های فالگیری ساخته شده از عاج و همچنین تراشه های مربع شکل عاجی هستند که از اینها احتمالا در نوعی بازی استفاده می شد. مهره های ساخته شده از عاج قسمتی از هدایایی را که در داخل تاقچه گورهای روحانیون می گذاشتند تشکیل می دادند. دیگر از اشیای بسیار جالب توجه دو مهر مسطح از نوع مهر های هاراپایی هستند که در آلتین تپه پیدا شدند. یکی از این مهر ها دارای علامت صلیب شکسته و دیگری دارای دو علامت خط پیش از سغدی هستند که بنا به عقیده بسیاری از دانشمندان متعلق به زبان پیش از دراویدی بوده. کاملا معلوم شده است که یک راه دریایی تمدن هاراپا را با تمدن باستانی بین النهرین مرتبط کرده است. امروزه شواهد و دلایل مسلمی در دست است که باید یک راه بین المللی دیگر وجود می داشته که راهی زمینی بوده و از دره سند به شمال و شمال شرق می رفته است. علاوه بر یافته های بدست آمده از آلتین تپه، مدارک محکمی در دست است که یک چنین راهی وجود داشته و این مدارک در نتیجه کشف یک استقرار هاراپایی در شورتوگای واقع در شمال افغانستان در ساحل آمو دریا به دست ما رسیده اند. هر چه باشد، همه شواهد دلالت بر این دارند که ، حد اقل در آغاز، این استقرار بعنوان یک پایگاه تجاری تاسیس شده بود.

5-                 واحه های ناحیه کوپت داغ مرکز فرهنگی کهن بوده است که اثرات آن تا نقاطی بسیار دور دست از محدوده آن انتقال پیدا کرده است. عده ای پس از خارج شدن از واحه گئوکسیور در دلتای مَرغاب ساکن شدند. در این محل در نتیجه حفریات اخیر چندین استقرار با سفالهای مشخصه گئوکیسور شناسایی شده اند. از این مهم تر بدست آمدن سفالهای نوع گئوکیسور در دره زرافشان در ماورای آمو دریا است. در یکی از دره های تپه ای ساحل این رود خانه بقایای یک استقرار که منازل آن با خشت ساخته شده بود شناسایی گردید. در این محل یک نیایشگاه نیز در میان منازل مسکونی ساخته شده بود که سکوی نیایش بیضی شکل آن در مرکز بنا قرار گرفته بود و دیوار ها دارای نقاشی های چند رنگ بودند. سفالهای منقوش سارزام داری نقوش چند رنگ متشکل از عناصر نقشی صلیب و نیمه صلیب، از نقوش مشخصه سفال نوع گئوکیسور، هستند. با وجود شباهت در بین سفالهای گئوکیسور ولی بطور کلی در سارازم، برخی پدیده های فرهنگی مخصوص خود آن نیز مشاهده می شود. مثلا یک النگو از جنس صدف دریایی از داخل یک گور بدست آمد که از نوع اشیا بلوچستان بود و هیچ شباهتی به آثار جنوب ترکمنستان نداشت. بعد ها سفالهای منقوش چرخ ساز که تقلیدی از سفالهای بلوچستان بود در سارزام ظاهر شدند. این دلیلی است بسیار روشن از ارتباط فرهنگی با آسیای مرکزی دردوران آغاز کشاورزی،احتمالا سرچشمه های زرافشان از آن جهت مورد توجه واقع شده بود که به معادن فلزی فرغانه نزدیک بود. بهر جهت مقدار زیادی اشیا فلزی از سارزام بدست آمده است و شاهد تجمع ثروت در این منطقه، گوریک زن است که دور گردن و دست و پاهای او تعداد زیادی مهره های طلایی، عقیق سلیمانی و سنگ آبی لازوریت (لاجورد) قرار داده شد ه بود. بنا بر این مهاجرت جوامع گئوکیسور به شمال شرقی انگیزه ای برای تاسیس مرکز پیشرفته ای از فرهنگ در آسیای مرکزی شوروی گردید. همزمان با مهاجرت هایی که بطرف شمال و شمال شرق صورت گرفت و در نتیجه، آن منطقه ماورا آمو دریا به تصرف یک جامعه کشاورز یکجا نیشن درآمد، شاخه ای دیگر از مهاجرین به طرف جنوب غرب و جنوب جنوبغرب کشیده شدند. به همین دلیل در شهر سوخته سیستان یک سوم سفالهای منقوش طبقات پایین، یعنی سفالهایی که به نخستین استقرار در این محل تعلق دارند، می توانند جزو سفالهای نوع جنوب ترکمنستان طبقه بندی شوند، به نظر می رسد که مردم منطقه آلتین تپه و گئوکیسور حد اقل بخشی از جمعیت شهر سوخته را تشکیل می دادند و بعضی از سنت های قدیمی خود را حفظ کرده بودند. این پیوند های فرهنگی قره تپه و گئوکیسور را می توان در سفالهای منقوش و نوع پیکرک ها و بقایای مادی دیگر بدست آمده در اففانستان و پاکستان مشاهده کرد. علاوه برین، شواهد دیگر، پیوندی است که قبایل یکجا نشین کشاورز را بهم نزدیک می کند.

6-                 در حالی که ساکنان واحه های کوپت داغ شکل دهنده یک تمدن بومی و محلی از نوع شرق باستان بوده اند، تغییرت قابل توجهی از نظر اقتصادی و فرهنگی در ماورا آمو دریا در حال پدید آمدن بود. اگر چه در هزاره چهارم پیش از میلاد سارازم بعنوان منطقه ای که در آن کشاورزان ساکن شده بودند از دیدگاه شکاروزی و صیادی دوران نوسنگی یک پدیده جدید را ارائه می کردند ولی در اواخر هزاره سوم و اوائل هزاره دوم پیش از میلاد وضعیت کاملا تغییر کرد. قبایل قبلی راههای متعددی را برای تامین غذا پیدا کرده بودند. پیش و بیش از همه از راه نگهداری حیوان با واحه های کوپت داغ پیوند های محکمی برقرار شده بود و این پیوند ها انیگزه ای شدند برای پیشرفتهای سریع بعدی آنها. احتمالا ساکنان آلتین تپه و نماز گاه تپه به نقاط بسیار دور دست در جهت شمال شرقی مسافرت کرده بودند. بهر جهت از درهٔ فرغانه تعداد بسیار زیادی اشیا برنزی و نقره ای بدست آمده است که همگی اصل جنوبی دارند. در میان گنجینه می توان از یک سنجاق با سر مارپیچ مضاعف و یک سر گرز که به شکل مجسمه یک گاوی که گوساله او مشغول خوردن شیر از پستانش است نام برد. ممکن ساکنان جنوبی واحه ها بطرف درهٔ فرغانه به دلیل معادن غنی قلع آن که یک عنصر ضروری برای فلزکاری در دوران برنز بوده است کشیده شده اند. بهترین معرف تغییر فرهنگی جامعه گاو چرانان و کشاورزان مناطق پایین دست رودخانه زرافشان فرهنگ زمان بابا است که تاریخ آن به اواخر هزاره سوم و اوائل هزاره دوم پیش از میلاد بر می گردد. در این منطقهٔ دلتایی، کانال ها و دریاچه های کوچک تنها منابع آب مورد نیاز استقرار و گورستان آن را تشکیل می دادند.

7-                 بر اساس کلیه مدارک موجود به نظر میرسد که اصل فرهنگ زمان بابا فرهنگی بسیار پیچیده بوده است. در این فرهنگ آثاری از سنت های منتسب به یک فرهنگ بومی دوران نو سنگی، که احتمالاً لایهٔ اصلی را تشکیل میداد و نفوذ فرهنگی غیر قابل انکاری که از فرهنگ ساکنان کشاورز جنوب سر چشمه گرفته بود تواماً روبرو هستیم  و لذا ساختن کوره های سفال پزی دو ردیفه بدون شک منشا جنوبی داشته است. مناطق پایین دست دره زرافشان ظروف  سفالی مورد نیاز را از واحه های کوپت داغ که آنها را با کمک چرخ سفالگری می ساختند تامین می کردند.

 

 

داستان طوفان

اسطوره طوفان نیز از زمان سومریان آغاز می شود ، و ظاهرا ناشی از طغیان شدیدی است که وقتی در دو رود بزرگ دجله و فرات به و قوع پیوسته بوده است . از این داستان صور گوناگون به قطعات مختلف به دست و زمان مارسیده است . لطیفترین آن ها صورت است که در حماسه گیلگمش ، پهلوان بابلی آمده ودر ضمن آن حکایت طوفان نقل و روایت شده است . بنا بر این داستان ، خدایان چون از گناه ابنای بشر به خشم آمدند ، آهنگ آن کردند که با طوفان شدید نوع و نژاد او را برا ندازند و آدمیان را محو و نا بود سازند . این سر نهانی اتفاقا به گوش یکی از افراد آدمیان رسید ؛ یعنی خدای اَآ که از خدایان مهربان بود ونسبت به مردی موسوم به  اوت  نپیشتیم بر سه لطف بود ، نهانی اورا از این خطر که در پیش بود آگاه ساخت . آن مرد در حال بشتافت و کشتی بزرگ ساخت که  صدو بیست زارع اضلاع آن و صد و چهل زارع ارتفاع آن بود.

اوت – نپیشتیم بعد ها سر گذشت خود را برای پهلوان مذکور یعنی گیلگمش به این شرح نقل کرده است :

« من خاندان و کسان خود را در این کشتی بردم

ونیز از خزندگان مزرعه ودام و دد صحرا و صنعتگران بلادعده ای چند را با خود بردم .

در روز معین که رب شمش مقرر داشته بود ،

ودر آن روز خدای ظلمات بار انهای سنگین روان داشته ،

من به کشتی درون رفتم ودر ها را فرو بستم .

روز موعود نزدیک شد .

از افق ابر سیاه بر خاست 

ورعد هولناک به غرش آمد .

خدایان نابو و مردوخ از پیش رفتند

وطوفان به غایت شدت رسید .

نور و روشنی به ظلمت و تاریکی مبدل شد

و سیلاب تمام سطح جهان را فراگرفت ،

و آب از قلل جبال بالا رفت ،

و آبها جا روی فنا برروی نوع انسان کشید .

هیچ کس به یاد دیگری نبود ،

و هیچ کس طاقت سر برداشتن و بر آسمان نگریستن نداشت .

چون کار به اینجا رسید ، خدایان ، خود از این طوفان به هراس افتادند .

پس ، بر خاستند و به آسمان رفتند

چنان که مانند سگ از ترس خم شده بودند .عشتری چون زنی در هنگام زایمان ناله می کرد ،

آن ملکه خدایان زار زار می گریست

و آدمیان همه در گل ولای مدفون گشتند .

چون روز هفتمین در رسید آشفتگی آرام گرفت

و طوفان که مانند لشکری مهاجم بود ، عقب نشست،

در یا ها ساکن شد و سیلاب خاموش گشت .

من دریچه را گشوده به آن در یا ی بیکران نظر افگندم و شیون و زاری آغاز کرد .

ولی سراسر آدمیان در گل فرورفته بودند .

دشتها و مرزعه ها همه چون با طلاقی و سیع در برابر دیده من می نمود.

پرتو خورشید در چهره من تافت

خم شدم ، بنشستنم و بگریستم .

اشک از دیدگان من روان بود

چون به جهان نظر کردم همه سراسر در یا بود .

پس از دوازده روز( ؟ ) خشکی نمودار گشت .

کشتی به سوی سر زمین نیسیر روان بود ،

کوه نیسیر آن را به خود محکم گرفت و از آن پس بی حرکت ماند .

پس ، من کبوتری رها کردم وبه بیرون فرستادم .

آن پرنده از هر طرف به دقت بال گشود

و چون مقر و مکانی نیافت به کشتی باز آمد.

پس پرستویی پرواز دادم .

او نیز به هر سو پرید .

و چون جای آرامش پیدانکرد ناگزیر باز گشت.

پس بار دیگر زاغی را از کشتی آزاد ساختم .

آن پرنده فرورفتن آب را ملاحظه کرد .

پس ، آوازی داد ودیگر باز نگشت .

پس من هر چه داشتم به چهار گوشه جهان رها کردم و برفراز قله کوهی قربانی گذرانیدم و شراب مقدس نوشیدم. (132) *

_________________________________________

*         - به کتاب تاریخ جامع ادیان نوشتۀ جان بی ناس، ترجمۀ علی اصغر حکمت صفحۀ 24 مراجعه گردد.

 

 

 

 

پی نوشت ها

1-     کهزاد – احمد علی – افغانستان در پرتو تاریخ – صفحه 38

2-     رگ – همان

3-     رگ – همان

4-     رگ – همان

5-     رگ – همان

6-     سنگ محمد – تاریخ بدخشان – به تصیحح و تحشیه منوچهر ستوده

7-     کهزاد – احمد علی – افغانستان در پرتو تاریخ

8-     دوستخواه – جلیل – اوستا – جلد اول – مقدمه

9-     آشتیانی – جلال الدین – زرتشت – مزده یسنا و حکومت – صفحات 54-55-56 و 57

10- دوستخواه – جلیل – جلد اول – یشتها – کرده 31 و 26

11- رگ – همان //    //    //    // کرده 30

12- رگ – همان //    //    //    // کرده های  30 و 31

13- رگ – همان //    //    //  یشتها  //  صفحه 301

14- رگ – همان //    //    //    // گویش یشت 340

15- رگ – همان //    //    //    //  رام یشت 349

16- رگ – همان //    //    //    //  دین یشت صفحه  374

17- رگ – همان //    //    //    //  اشناد یشت صفحه 489

18- رگ – همان //    //    //    //  رام یشت صفحه 448

19- رگ – همان //    //    //    //  هوم یشت صفحه 13

20- رگ – همان //    //    //    //  یسنه هات 11 – 9 هوم یشت صفحه 137

21-رگ – همان //    //    //    //  یسنه هات – 11 – 9 – هوم یشت صفحه 137

22- رگ – همان //    //    //    //  یشتها - آبان یشت صفحه 302

23-رگ – همان //    //    //    //  وندیداد – فر گرد دوم صفحه 665

24-رگ – همان //    //    //    // وندیداد فره گرد دوم صفحه 669

25- رگ – همان – یشتها – آبان یشت صفحه 403

26- رگ – همان //          //     //   رام یشت صفحه 451

27- رگ – همان   //     //    //  اشتاد یشت صفحه 492

28- گزدیده های ریگویدا ماندلای دهم – سروده چهار دهم – صفحات 194 و 199- نشر نقره – چاپ سوم- سال 1372

29- رگ – همان – ماندلای هفتم – سرود 99

30- پور داوود – گزیدۀ یشتها

31- رگ – همان

32- دوستخواه – جلیل – اوستا – رام یشت -  صفحه 45

33- رگ – همان - ستاد یشت صفحه 492

34- پور داوود – گزیده یشتها

35- دوستخواه – جلیل – اوستا – جلد اول – یسنه – هوم یشت صفحه 137

36- رگ – همان – یسنه – هوم – یشت  صفحه 137

37- رگ – همان

38- رگ – همان – یشتها – کرده دهم 304

39- رگ - همان

40- پور داوود – گزیده یشتها – گرفته شده از فصل 3 و فقره های 26 و 27 بندهش

41- رگ – همان

42-رگ – همان

43-رگ – همان وندیدا – فصل 19 – فقره پنچ

44-رگ – همان

45-  رگ – همان

46- رگ – همان

47- رگ – همان

48- رگ – همان

49- رگ – همان

50-رگ – همان

51- رگ – همان

52- رگ - همان

53- از انترنت

54- از انترنت

55- سایت انترنت

56-پور داوود – گزیده یشتها

57- رگ – همان - بندهش فصل 29 فقره 7

58- رگ – همان

59- رگ – همان

60- رگ – همان

61- رگ – همان

62- رگ – همان فره گرد نهم

63- رگ – همان

64- رگ - همان

65- به جلد اول کتاب سرزمین جاوید نوشته – نوشته –هرتزفیلد - گریشمن و ماریژان موله – ترجمۀ

66- ویلدورانت – مشرق زمین گهواره تمدن

67- آشتیانی – جلال الدین – زرتشت – مزده یسنی و حکومت

68- هنری لوکاس

69- مری بویس – تاریخ کیش زرتشت – ترجمه همایون صنعتی

70- به جلد اول - بخش چین و هند - کتاب ادیان جهان باستان - یوسف ابارزی – مراد فرهاد پور و وهاب ولی مراجعه کنید.

71-پیرنیا – حسن – تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه

72- دوستخواه – جلیل – اوستا - بند 12 هات و بند 46 گاهان

73- رگ – همان  بند -38 فروردین یشت

74-رگ – همان بند 29 گویش یشت

75-به جلد اول کتاب سرزمین جاوید نوشته – نوشته –هرتزفیلد - گریشمن و ماریژان موله – ترجمۀ

76- ریچارد – ن – فرای –میراث باستانی ایران ترجمه مسعود رجب نیا

77- غبار – غلام محمد – افغانستان در مسیر تاریخ – جلد اول

78- اصطخری – ممالک الامالک

79- کلیفورد – ایدماند باسورث – تاریخ غزنویان – ترجمۀ حسن انوشه

80- حدود العالم من المشرقین، الی المغربین

81- حدود العالم- یا مقدمۀ بار تولد و حواشی و تعلیقات میتوزستکی – ترجمه میر حسن شاه – طبع فاکولته ادبیات – پوهنتون کابل

82- ویلدورانت – مشرق زمین گهواره تمدن

83- رگ - همان

84- پیرنیا – حسن – تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه

85- رگ – همان

86- رگ – همان

87- مله ییف – تاریخ ادبیات ترکی و اوزبیکی – ترجمه، تحقق و نگارش برهان الدین نامق شهرانی

88- رگ – همان

89- رگ – همان

90- به کتاب " در باره زبان، خط و فرهنگ نویسی تورگی (اوزبیکی)، تألیف محمد حلیم یارقین و شفیقه یارقین

91- رگ – همان

92-  رگ- همان

93-به کتاب تاریخ تمدن های آسیای مرکزی، از انتشارات نونسکو، ترجمه ملک شهیرزادی

94- رگ – همان

95- رگ – همان

96- رگ – همان

97- رگ - همان

98- رگ - همان

99- رگ - همان

100-         رگ - همان

101-         رگ - همان

102-         رگ - همان

103-        رگ – همان

104-        رگ - همان

105-        رگ - همان  

106-        بار تولد جغرافیای تاریخی ایران ترجمۀ مسعود رجب نیا

107-        ویلدورانت

108-        نیچه – " چنین گفت زرتشت "

109-        رنه گروسه – امپراطوری صحرانوردان ترجمه عبدالحسین میکده،

110-        دوستخواه – جلیل - اوستا

111-        آشتیانی – جلال الدین – زرتشت- مزده یسنی و حکومت

112-        هنری لوکاس- تاریخ تمدن- ترجمه عبدالحسین آذرنگ

113-        ریچارد – ن – فرای –میراث باستانی ایران ترجمه مسعود رجب نیا

114-        دوستخواه – جلیل - اوستا

115-        دندا مایف- ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی

116-        به جلد اول – بخش چین و هند – یوسف ابازری – فرهاد پور و وهاب ولی مراجعه کنید.

117-        رضایی – عبدالعظیم- اصل و نسب دین های ایران باستان

118-        آلبرت شاندرو- کوروش کبیر – ترجمه محمد قاضی 397

119-        رنه گروسه – امپراطوری صحرا نوردان – ترجمه عبدالحسین میکده

120-        ریچارد – ن – فرای – میراث باستانی ایران ترجمه مسعود رجب نیا

121-        هردوت – تواریخ- ترجمه وحید مازندرانی- طبع چاپخانه آشنا

122-         غفوروف- تاریخ تاجیکان – نشرات پوهنتون کابل

123-         مله ییف – تاریخ ادبیات ترکی – اوزبیکی – ترجمه – تحقق و نگارش برهاند الدین نامق شهرانی

124-        رنه گروسه – امپیراطوری صحرانوردان

125-        هردوت – تواریخ- ترجمه وحید مازندرانی – طبع چاپخانه آشنا

126-        حسن- پیرنیا- تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه

127-        مری بویس – تاریخ کیش زرتشت- ترجمه همایون صنعتی زاده

128-        رضایی – عبدالعظیم اصل و نسب دین های ایران باستان

129-        رنه گروسه – امپیراطوری صحرانوردان – ترجمه عبدالحسین میکده

130-        رگ- همان

131-        تاریخ تمدن های آسیای مرکزی – از انتشارات یونسکو ترجمه صادق ملک شهیرزادی

132-        رنه گروسه – امپراطوری صحرانوردان- ترجمه عبدالحسین میکده

133-        رگ- همان

134-        رگ- همان

135-        رگ- همان

136-        رگ - همان

137-        رگ - همان

138-        رگ – همان

139-        رنه گروسه – امپراطوری صحرانوردان

140-        رگ- همان

141-        رگ - همان

142-        نظامی گنجوی – کلیات – بخش خسرو شیرین ص        374                

143-        رگ - همان

144-        حدود العالم من المشرقین الی المغربین

a.      غبار – غلام محمد – افغانستان در مسیر تاریخ –   جلد اول  و کیلیفور – ایدماندباسورث – تاریخ غزنویان

145-        یوسفی – غلام حسین – فرخی سیستانی بحثی در شرح احوال و روزگار شعر او

146-        رگ - همان

 

 

 

پی نوشت های متونی که از ریگویدا نقل گردیده است

1-     یم Yama: خدای مردگان با خداوند ارواح مردگان.پسر ویوست Vivasvat( ویوسوانVivasvaan) پادشاه بهشت است که اشخاص دیندار و خیر پس از مرگ به آن جا میروند."یم" نخسیتن شخصی است که به بهشت راه یافت.بنا بر اساطیر هندو " یم" اولین شخصی است که مرد و راه خانه مرگ را به دیگران نشان داد. ( نظیر قصه "هاروت" پسر آدم ابوالبشر)

یاداشت: هاروت پسر آدم ابوالبشر نبود. بلکه یکی از فرشتگانی بودند که از جانب خداوند به زمین قاضی تعیین شد.در جریان کارش به زنی جوان چشم دوخت و از او تقاضای عشق کرد. آن زن، چون بد کار نبود به خداوند پناه برد.خداوند او را ستاره یی ساخت به نام زهره یا ناهید. هاروت و دوستش ماروت به جرم گناه، در چاه بابل سر نگون آویخته شده اند و تار روز قیامت به آن حال باقی خواهند ماند. نام پسران آدم ابوالبشر ،هابیل و قابیل بود.قابیل، هابیل را کشت. اولین انسان کشته شده به روی زمین، البته به اساس روایات مذهبی همین هابیل است.

2-     آنجا که نیاکان قدیم ما به آنجا شدند، و کسانی که بعد پا به  عرصه وجود نهادند، به راه های جداگانه رفتند.

3-     متالی،Mataliموجودی الهی ،بعضی گفته اند که "متالی" همان اندرا است که نام ارابه رانش متالی می باشد.

4-     کویه Kavya  خیرات یا نذوری که هنگام مراسم تشییع جنازه یا دفن اموات برای آمرزش ارواح نیاکان یا مردگان می کنند.

کویه ها Kavyasنام طبقه ی از ارواح نیاکان یا مردگان( Manes) که ارواح نژاد قدیمی مقدس بوده اند.

رکونها Rikvans(سرایندگان) نام طبقه ای از ارواح یا موجودات الهی که " بریهسپتی ) ستایش می کردند.

5-     انگرسهاAngirasasاولین قربانی کنندگان.ریشه لغوی این کلمه انگرس (Angiras) مبهم است و شاید از آگنی (آتش) که لفظا با این کلمه شبیه است ماخوذ باشد و ظاهرا به همین جهت کلمه انگرس یکی از القاب آگنی است. در ادب هندو انگرس و اخلاف او تجسم اشیا نورانی و نمونه نخستین قربانی کنندگان به شمار آمده اند.

6-     ویروپه Virupaرنگارنگ،مختلف الشکل،زشت،نام ریشی،نام یکی از انگرسها به صیغه جمع نام خانواده ویروپ، نام شاخه یا دسته کوچکی از انگرسها.در این منظور پسران وروپه ،دسته یا شاخه یی از خانواده انگرسها باشد.

7-     انگرسها،نو گوه ها،و بهر گوها،سه خانواده روحانی قدیمی بوده اند.

8-     این قطعه و بعضی از قطعات دیگر این سرود، در تشییع جنازه مردگان برای آمرزش ارواح در گذشتگان خوانده می شده است.

9-     بنا بر گفته " ساینه" این قطعه خطاب است به: پی ساچها Pisaachas(دسته یی از دیوان) و دیگر ارواح پلید.

10-تری کدروکهTri- kadrukaسه ظرف سوما،در این جا منظور نخستین سه روز از سه روز عید ابهی پلوه Abhi-plavaمی باشد.

11-یم YAMAو یمی YAMIپسر و دختر "ویوسوت" اند که ریشی ها می باشند و درعین حال خدایان این سرود اند که در واقع مکالمه بین آنهاست.

به عقیده فن رت VON ROTHیم و یمی به طوری که از نام آنها پیداست خواهر و برادر توامی (دوقلو) می باشند که زوج اول نوع بشر اند و نوع بشر از آنها پیدا شده است.

نظر "یهود" که خلق " حوا" را از پاره تن "آدم" می دانند شبیه به این فکر هندوان است که آنها را توام میدانند. در این سرود این عقیده از زبان یمی بیان شده، بدین شرح که می گوید:"حتی رحم" نیز ما را خالق زن و شوهر آفرید" و وقتی یمی از یم ، تقاضای ازدواج کرد،یم به عذر گناه بودن ازدواج خواهر و برادر آن تقاضا را رد نمود.

پروفیسور میلرMULLERمعتقد است که یمی ، شب و یم،روز است میلر در جای دیگر می گوید: که حتی در یک جا از ودا اشاره بدان نشده است که یم و یمی، آدم و حوای هندوان باشند. اگیر یم ، اولین مخلوق بشر می بود، حتما سرایندگان سرودهای ودا،اولین موضوع را مسکوت نمی گذاردند.معهذا در اتهروا ودا،سرود 13،8 و 18 آمده است که یم پسر ویوسوت جمع کننده مردم،اولین بشری بود که مردم و نخستین کسی بود که به دنیای آسمانی رفت.

12-در این آیت، یمی سخن می گوید. منظور یمی این است که از یم، پسری پیدا کند، زیرا بی آن زمین بی سکنه بشری خواهد ماند.

13-آیت دوم جواب یم است.به یمی و منظور از بیگانه زنی از خانواده دیگر است که بتواند زوجه قانونی باشد.

14-در این آیت یمی سخن می گوید.

15-گندهرب( گندهروه) مطربان بهشتی یا آسمانی

16-یم سخن می گوید

17-یمی سخن می گوید

18-یم سخن می گوید

19-در این آیت یمی سخن می گوید

20-یم در جواب یمی می گوید

21-یمی درین آیت در پاسخ می گوید. منظوراین بیت آن است که اگر در این گناهی باشد،نتیجه آن گردن گیر یمی می شود و مجازات آن که کوتاهی عمر است گریبانگیر یم نباشد. ظاهراً مقصود از جفت خویشاوند،شب و روز است.

22-در این بند،یم، در پاسخ حرف یمی می گوید.

23-تمایل یمی به یم در این جا ظاهر می شود و در جواب یم می گوید.

24-در این آیت یم جواب میدهد.

25-در این بند یمی پاسخ می دهد.

26-تفسیر ساینه از این سرود مشکل در چند مورد با ترجمه اختلاف دارد. در باره این سرود عده یی از ارباب فن مثل ویلسون و پاندیتهای زمان او، و دکتور موئر MUIRدکتور اهنی  و غیر آنها سخن گفته اند.

یمی و یمی که در بعضی از ادبیات مقدس هندو برادر یا خواهر و یا پدر و مادر اولین بشر خوانده شده اند. همان یم (جم) YIMAوYIAAKAمذکور در اساطیر ایرانی است.

گزیده های ریگویدا.ترجمه دکتور سید محمد رضا جلال ناینی،تهران: نشر نقره،چاپ سوم،1372

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1-     کهزاد- احمد علی – افغانستان در پرتو تاریخ

2-     سنگ محمد- تاریخ بدخشان – به تصحیح تحشیه منوچهر ستوده

3-     اوستا – جلد اول – گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه

4-     آشتیانی – جلیل – زرتشت – مزده یسنا و حکومت

5-     گزیده های ریگویدا – با مقدمه – ترجمه و تحشیه سید محمد رضا ناینی

6-     پورداوود – گزیده یشتها

7-     هرتزفیلد – گریشمن و ماریژان موله – سرزمین جاوید جلد اول ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری

8-     ویلدورانت – مشرق زمین گهواره تمدن – ترجمه احمد آرام – ع- پاشایی و امیر حسین آریانپور

9-     ویلدورانت – خلاصه داستان تمدن- کتاب اول- میراث شرقی ما تلخیص عزت صقری

10- مری بویس – تاریخ کیش زرتشت- ترجمه همایون صعنتی زاده

11- یوسف ابازری – مراد فرهاد پور- وهاب ولی – ادیان جهان باستان جلد اول بخش چین و هند

12-هنری لوکاس – تاریخ تمدن از کهنترین روزگار تا سده ما ترجمه عبدالحسین آذرنگ

13- پیرنیا – حسن – تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه

14- ریچارد – ن- فرای- میراث باستانی ایران- ترجمه مسعود رجب نیا

15- غبار – غلام محمد – افغانستان در مسیر تاریخ – جلد اول

16- اصطخری – مسالک و المالک

17- کلیفورد – رید ماند باسورث – تاریخ غزنویان – ترجمه حسین انوشه

18- حدود العالم من المشرقین الی المغربین – به کوشش منوچهر ستوده سال تالیف 373 هجری قمری

19- حدود العالم – با مقدمه بارتولد و حواشی و تعلیمات مینورستکی – ترجمه میر حسین شاه – طبع فاکولته ادبیات پوهنتون کابل

20- مله ییف – تاریخ ادبیات ترکی و اوزبیکی – ترجمه تحقیق و نگارش برهان الدین نامق شهرانی

21- محمد حلیم و شفیقه یاقین – در باره زبان، خط و فرهنگ نویسی تورکی اوزبیکی

22- تاریخ تمدن های آسیای مرکزی – انتشارات یونسکو- ترجمه ملک شهیرزادی

23- بارتولد- جغرافیای تاریخی ایران – ترجمه مسعود – رجب نیا

24- نیچه – چنین گفت زرتشت

25- دندامایف – ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی ترجمه روحی ارباب

26- رضایی – عبدالعظیم – اصل و نسب دین های ایران باستان

27- البرت شاندرو – کوروش کبیر – ترجمه محمد قاضی

28- هردوت – تواریخ – ترجمه وحید مازندرانی – طبع چاپ چاپخانه آشنا

29- غفوروف – تاجکان – نشرات پوهنتون کابل

30- نظامی گنجوی – کلیات – بخش خسرو و شیرین ص 374

31- یوسفی – غلام حسین – فرخی سیستانی – بحثی در شرح احوال و روزگار شعر او

32-هایده معیری – شماره های 6 و 7 مجله تحقیقات تاریخی مرو کهن و مرو تاریخی

33- آبلینتسکی – خراسان و ماورالنهر – ترجمه داکتر پرویز ورجاوند

34- رضایی – عبدالحسین – تاریخ ده هزار ساله ایران – جلد اول

35- کارل – ل- بکرو فریدریک دو کات- ترجمه علی احمد ذهما

36- چالز الکساندر رابنسون – تاریخ باستان – ترجمه داکتر اسمعیل دولتشاهی

37- جیبی – عبدالحی – تاریخ افغانستان بعدازاسلام جلد اول

38- لسترنچ – جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی

39- کوهزاد – احمد علی - تاریخ افغانستان – جلد دوم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: Administrator

Facebook

Twitter