وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
352
839
5240
2688263
14458
18901
2699339

 

نسل غریب عاطفه

باید برای کتاب تازۀ کریمه شبرنگ «پله‌های گنه آلود» چیزی بنویسم. تا جایی که من می پندارم دورتازه یی با ویژه‌گی های خودش در شعر فارسی دری افغانستان اندک اندک شکل گرفته است. در این میان شماری از شاعران جوانان با نیروی شگرفی  رو به کمال گام برمی دارند. در چنین وضعی این جوانان اند که باید بیشتر به بیان ویژه گی های شعری این دوره بپردازند. برای آن که آن ها خود این ویژه گی ها را ایجاد کرده اند. شعر پسا طالبانی افغانستان را دیگر نمی توان با معیارها و موازین نخستین دهه‌های دگردیسی شعر فارسی دری ارزش یابی کرد. وقتی شعر دگرگونی می شود، بدون تردید بینش‌ها وشیوه‌های ارزش یابی آن نیز دیگر گون می شود.

در چند دهۀ پسین نیزگفتمان شعری درافغانستان همانا گفتمان شعرکلاسیک و شعرآزاد عروضی یا نیمایی است. با این حال شاید بتوان گفت امروزه  پروندۀ چنین گفتمانی بسته شده است. حال بحث‌های دیگری است که در شعر مطرح می شود. شعر فارسی دری در افغانستان از مرز‌های شعر نمیایی گذشته و به سرزمین های دیگری رسیده است. با این حال آن جوان‌مرد سخت کمانی! که هنوزهم، شعر آزاد عروضی را به نام شعر نمی پذیرد، چگونه می تواند شعر شبرنگ و شاعران از این دست را بپذیرد.  گفتمان شعری در دهۀ پسا طالبانی گسترده ‌گی و فراخنای بیشتری نسبت به گفتمان های شعری پیشین پیدا کرده است. امروزه همان قدر که شعرفارسی دری افغانستان ازنظر جغرافیا گسترده شده، به همان پیمانه از نظر پرداخت، ارائه های ادبی، زبان  و ویژه‌گی‌های دیگر نیز به دگرگونی هایی دست یافته است.

در گذشته این شاعران سنتی وکلاسیک بودند که فریاد می زدند: های بنده‌گان خدا نگاه کنید وقتی این ها نمی توانند غزلی و قصیده یی بسرایید، ناگزیرخود را زده اند به درشعری به نام شعر آزاد عروضی، که نه وزن را می شناسد، نه هم قافیه را؛ اما آن ها در نمی یافتند که شعر آزاد عروضی خود نوع شعر موزون است. وضعیت در دهۀ پسین به گونه‌یی است که شماری از نیمایی سرایان و حتا سپید سرایان  دیروز نیز، برنسل نو خشمگین اند که همه معیارها و موازین شعری را درهم ریخته وچیزهای تهی از ارزش ادبی و زبانی را به نام شعر تحویل مردم می دهند. در برابر چنین گفته‌های بیشترینه شاعران پسا طالبانی، شاعران پیشین از کلاسیک تا سپید سرا را، پایان یافته می انگارند که باید در بایگانی گذاشته شوند.

گاهی چنین پنداشت های مطلق‌گرایانه نه تنها زمینه‌های تفاهم ادبی را درمیان نسل نو شاعران و نسل‌های پشین برهم می زند؛ بلکه حتا می توان گفت که خط سرخی را درمیان ادبیات کلاسیک ومدرن امروزین نیز پدید می آورد. نسل نو به گونه یی خود را بی نیاز ازآن می داند تا درمیان دیوان های شاعران گذشته سر گردانی کشد. چنین پنداری بزرگترین مشکل  شماری از شاعران نسل نو را به وجود آورده است. آن‌ها کمتر علاقه دارند، یا هم هیچ علاقه یی ندارند که بدانند که زبان فارسی دری از نظر داشته های کلاسیک خود یکی از بزرگترین زبان های جهان است. این انباشت آفرینش‌های کلاسیک گاهی شاعران تنک مایه وکم حوصله را در تنگنای بزرگی قرار می دهد. درجهت دیگر آشنایی با شعرکلاسیک خود می تواند ریشه های بالنده‌گی یک شاعرجوان را بهتر پرورش دهد. باری یکی از شاعران پسا طالبانی می گفت که او چیزی از ادبیات گذشتۀ فارسی دری نخوانده است؛ وتنها به سایت‌ها سری می زند و تمام.

شاید بسیاری ها پرداختن به ادبیات گذشته را گونه ی هدر دادن زمان انگارند؛اما باید این نکته را در نظر داشت که به یک مفهوم هیچ چیز نوی درجهان نمی تواند وجود داشته باشد، برای آن که هر پدیدۀ نو ریشه در گذشته دارد. به زبان دیگر هر پدیدۀ نو از درون پدیدۀ کهنه بیرون می آید. هیج شیوه، بینش ومکتبی در هیچ یک ازعرصه‌های شناخت بشری نمی تواند بدون پیوند به گذشته پدیید آید. پس آن های که با گذشته در جنگ اند درحقیقت با خود درستیزاند.  

البته چشم انداز من نسبت به شعر امروز فارسی دری درکشور چشم انداز تاریکی نیست وهوای سرزنش هیچ کسی را ندارم، چون زمان خود سرزنش‌گر و دادگر بزرگی است. می دانم که شماری از شاعران وابسته به همین نسل با حس، زبان و آفرینش های پرنیرویی قامت افراشته اند، گذشت زمان به پرسش‌های ما درهر زمینه پاسخ خواهد داد، ما همان گونه که هم اکنون شاعرانی داریم که سروده های شان در چند دهۀ پسین درپیش نگاه های شان مرده اند، به همان گونه تا چند دهۀ دیگر شعرهایی از شاعران پسا طالبانی در پیش چشم های شان خواهند مرد! گذشت روزگار هیچ گاهی با ابتذال ادبی سازش نکرده است.

با این حال نمی توان شاخه رویندۀ تکامل را از پویش باز داشت، چنین است که شاعران پسا طالبانی نا گزیر ازآنند تا اصول، موازین و ویژه گی‌های شعر این دوره را روشن سازند، تا نه تنها امروزیان؛ بلکه فرداییان  نیز در یابند که پویش و دگر دیسی شعر دراین دوره نیز پویشی بوده است، قانونمند، نه از روی هوس و ساده گیری، یا هم هیجان های ادبی زودگذر!

کریمه شبرنگ نیز ازشمار شاعران پسا طالبانی است. شخصیت شعری او درهمین سال ها شکل گرفته است. روزگاری که بسیاری از هنجارهای دیر پا و حتا سنگ شدۀ ادبی با شتاب فروشکسته اند و گفتمان تازه یی شعری آغاز یافته است. نخستین گزینۀ شعری او زیر نام« فراسوی بدنامی» هرچند از نظر زبان، تخیل و نگاه شاعرانه به زنده‌گی این جا و آن جا درمیان شاعران و شخصیت های فرهنگی وآنانی که ازشعر درک تازه تری دارند با استقبالی روبه رو شد، با این حال زمانی که همین کتاب به زادگاه شاعر به بدخشان رسید گروهی که درهرزمینه یی حتا در زمینه‌ها ادبی و فرهنگی با هرگونه تغییری سرناسازگاری دارند، هرچه از واژگان نفرت و نفرنی در انبان داشتند، چنان پاره سنگ هایی در فلاخن دشنام کردند و کوبیدند بر سر و روی شاعر! شاید می اندیشیدند که بتوانند  شاعر را چنان پرنده‌یی درقفس خاموشی اندازند. ظاهراً چنین شد. وقتی این پاره شعر او را خواندم، حس کردم شعری‌است سروده شده در زندانی.

«اتاق کوچک من

 گشتارگاه بزرگ لبخند جوان

                            شبرنگی‌است کهاو را

«درد بی‌هم‌زبانی می‌شکند»

 بدی‌نگونه او در شعرهایش به گونه یی از تبعید سخن می گوید که در حقیقت تبعید زن افغانستان است در پشت هفت کوه تعصب و زور گویی های مردانه :

« روزگاری اگر بدخشان آمدی

مرا از پشت هفت‌کوه سیاه صدا کن

اگر رابطه‌ات با خدا سرد بود

نشانی‌ام را از مهتاب بپرس

مهتابی که هرشب سر می‌زند از روزنۀ خانه‌ی من

و از دسترخوان دلهره‌ام آب می‌نوشد.»

او دیگر از « فراسوی بدنامی »  گام های آن سوتر گذاشته و رسیده است  به «پله های گنه آلود»؛ از این  پله ها رو به بالا می رود. از دیگر ویژه گی‌ها ی سروده‌های  شبرنگ که بگذریم؛ چنین نام هایی خود نوع مقابله با روزگار و زمانه است. او با روزگار خود، درستیزاست و گویی می خواهد از آن انتقام گیرد. درکلیت شاید بتوان گفت که به گونه یی همۀ شاعران جهان با روزگار خود  درستیز بوده و به نکوهش آن پرداخته اند. هزار و اند سال پیش، زمانی که شهید بلخی فریاد می زد:

 در این گیتی سراسر گر بگردی

 خردمندی نیابی شادمانه

در حقیقت به نفرین روزگار خود می پردازد. روزگاری که ناخردمندان  براریکه اند و هرجا که ناخردمندی بر جای‌گاه  تکیه می زند، این بی خردی است که حکم می راند، این به مفهوم تبعید خرد وخردمند است.

 مهدی اخوان ثالث حتا سده بیست را سدۀ دیوانه می داند، گویی ازشهید بلخی تا مهدی اخوان هم‌چنان بی خردان بر اریکه اند وخردمند در تبعید، چنین است که او این سدۀ دیوانه را به آوردگاه فرا می خواند:

« هان، کجاست؛ پایتخت این کج آیین قرن دیوانه »، او با روزگاری به ستیز برمی خیزد که چیزی از حس و عاطفه یی انسانی ندارد، عشق را نمی شناسد!

کریمه شبرنگ در نام گذاری گزینه های شعری اش به گونه یی در برابراین روزگار ناهموار پرچم ستیز و مقابله را بلند کرده است. او این روزگار را تهی از عاطفه بیان می کند، عشق در روزگار او خود بدنامی‌است، روزگار نامرد است. آیین جوان‌مردی از میانه برخاسته است وجهان پراست از نامردان . روزگاربا آدم کشان وقلدران و بی خردان حاکم در تفاهم است. روزگار، روزگار تجاوز بر کودکان و زنان است. ر.وزگار سر بریدن دختران،  روزگارمعاملۀ دین وآیین است در بازار مکارۀ سیاست. این همه در کلیت از شبرنگ شاعری ساخته است، بد بین. شاید برای آن که تنها ساده اندیشان می توانند درچنین وضعیتی خوشبین باشند. در روزگار او پروانه‌ها را که می توانند نماد ازعشق و آزادی باشند بردار می کنند، چنین است که او ازپشت شیشۀ بد بینی به همه چیزنگاه می کند. گناه در نگاه او مفهوم خود را از دست می دهد و پای برپله های آن می گذارد؛ شاید می خواهد بگوید که این جامعه است که بر چنین پلکانی گام گذاشته است:

 

و عادت باید کرد

به بالا رفتن از پله‌های گناه‌آلود زمان

درد من همه از دست بلند و بی‌مایۀ روزگار است.

چگونه می‌توانم زنده باشم؟

وقتی آزادی پروانه‌یی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد

در چار راه بزرگی به دار می‌آویزند.

 

گاهی او با زن بودن خود در ستیزاست. او همین زن بودن را سرچشمه باختن حقوق و آزادی های می داند که پیوسته زنان از دست داده اند. به زبان دیگر می خواهد بگوید که این جامعۀ مرد سالار با این سنت‌های سنگ شده اش را زن از حوزۀ حوق مدنی و بشری اش بیرون رانده است، چنین است که او به نماینده‌گی همه زنان فریاد می زند، آنانی که در این سرزمین زن به دنیا می آیند، در همان نخستین روز باخته اند.

 

من باخته بودم

آن روزکه به دنیا آمدم

واین ظلمت عظیم را نا خواسته

                      بدوش می‌کشم

همۀ توانای من یک گلو فریاد است

چگو نه  می‌شود تن داد به ا‌ین چنین زیستن؟

 وقتی ماه هم رو می‌گرداند

از روزنۀ خا نۀ من

 

با این حال او به تعبیر فروغ فرخ‌زاد می خواهد فریاد هستی خود باشد.هرچند هویت  خود را گم کرده است؛ اما امید ازدست نداده و پیوسته در جستجوی آن است و سرانجام در می یابد که اگر هویتی دارد، این هویت جزهمان فریاد دادخواهانه چیز دیگری نیست:«صدایم به کشف هویت خود برخاسته است».

بدینگونه او پرچم صدای زن افغانستان را بلند می کند و هش‌دار می دهد که سکوت و خاموشی و مهر قناعت بر لبان کوبیدن نمی تواند زن افغاستان را به هویتی برساند. سال‌ها ست که نهادها و سازمان‌های زیادی به نام حقوق زن  فریاد می زنند؛ اما چنین صداهایی بیشتر ازگلوی سازمان‌های امداد بیرونی است که بلند می شوند ، به زبان دیگر این صداها آن گونه بلند می شوند که آن سازمان‌های امداد می خواهند، شماری به نام زن افغانستان سرگرم تجارت های سود آور خود اند. چنین است که زن افغانستان هنوز چادرخونین مصیبت برسر دارد وهنوزهمان جنس دوم در جامعه است. محکوم سنت های سنگ شده ای که در درازای سده‌های نظام‌های مرد سالارهستی یافته است. اگر دیروز براندام او تازیانه فرود می آمد، در سال های اخیر شاهد آن بودیم که چگونه نامردی برخاسته و تیغ برگلوی زنی گذاشته، یا هم او را به رگبار بسته است. تیربارانش و سنک‌بارانش کرده اند.

شبرنگ انزجار خود را از چنین جامعۀ که آرام آرا از ارزش های بزرگ انسانی تهی می‌شود، این گونه بیان می کند:

             « "آهای‌آدم‌های" تهی ذهن!

  خسته ام‌ ازاجتماع‌ دل‌گیرونفهم شما »

گزینۀ شعری « پله‌های گنه آلود»  بیشترینه سروده های سال‌های انزوای شبرنگ در بدخشان است. شبرنگ در این گزینه نیز درهمان خط فکری به پیش می رود که دز گزینۀ فراسوی بدنامی. همان بدبینی ژرف نسبت به زنده‌گی، نفرت و انزجار ازسنت‌های اجتماعی دست و پاگیر؛ بی‌زاری ازرنگ و بوی یک جامعۀ مرد سالار، بیجاره‌گی زن و ناجوان‌مردی مردان که از گزینۀ نخست آغاز شده است تا گزینۀ دوم ادامه دارد. شاید یکی از دلایلش این باشد که وضعیت دراین پیوند تغیری نیافته و زنده‌گی اجتماعی درخط سنت‌ها وشیوه‌های زنده‌گی مرد سالارانه کماکان به پیش می‌رود؛ البته زنده‌گی، جامعه وطبیعت مایه‌های شعری همه شاعران را پدید می آورند، اما این چگونه‌گی بیان یا به زبان دیگر چگونه گفتن است که کارشاعران را ازهم جدا می سازد. زبان و چگونه‌گی نگاه شبرنگ به زنده گی وجامعه در هردو گزینه هم‌گون اند، البته این درحالی ست که در هردو گزینه می توان جای پای شماری ازشاعران معاصر را دید. دست کم باید چنین چیزی درگزینۀ دوم کاهش می یافت که نیافته است. چیزی که باید در گزینۀ سوم شبرنگ به کمترین میزان خود برسد.

در کلیت شبرنگ شاعری است آگاه که آرمان‌گرایانه می سراید، که محور این آرامان‌گرایی را آزادی و برابری انسان تشکیل‌می دهد. ازتخیل بلندی برخورداراست که‌این همه می تواند او را به قله‌های بلند وبلند تری از افرینش های ادبی برساند!  به گفتۀ شاعر: تا باد ، چنین بادا!

 

 

 

جدی 1391 خورشیدی

شهر کابل

 

 

پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter