وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
386
839
5274
2688263
14492
18901
2699373

صدایم به کشف هویت خود برخاسته است

کریمه شبرنگ هویت خود را در صدای خود که همان شعر اوست جستجو می کند. گویی او بیرون ازاین صدا هویتی ندارد. اوبا تمام هستی به شعر خود چسبیده و گویی می خواهد دنیای

 

دیگری برای زیستن خود ایجاد کند. سال 1389 خورشیدی بود که انجمن قلم افغانستان نخستین  گزینۀ شعری او را زیر نام« فراسوی بدنامی» به نشر رساند، این گزینه شهرتی خوبی برای شاعر شاعر به بار آورد و در پیوند به چگونه‌گی شاعری او درکابل بحث هایی در میان شاعران نسل جوان که گاهی با مشکل پسندی های نیز دست و گریبانند، به راه افتاد.  من در پیوند به این گزینۀ شعری شبرنگ نوشتۀ جداگانه‌یی دارم  که دوستان اگر می خواهند می توانند به این نشانی آن را دریابند.

http://www.partawnaderi.com/Naqhd_wa_PazjoheshaiAdabi/Parvaz_e_Akhareen/4.html

با این حال سروده های شبرنگ زمانی که به بدخشان رسید گروهی که در هرزمینه یی حتا در زمینه ها ادبی و فرهنگی با هرگونه تغییری سر سازگاری ندارند، هرچه از واژگان نفرت و نفرنی در انبان داشتند، چنان پاره سنگی در فلاخن کردند و کوبیدند بر سر و روی شاعر! آن هایی که می پندارند که تمام حقیقت و تمام زیبایی تنها در دایرۀ ذهنیت محدود آن ها نفس می کشد کمتر می توانند اندیشه های دگرگونۀ دیگران را بپذیرند. با دریغ که گزینۀ« فراسوی بدنامی » در بدخشان با استقبالی رو به رو نه شد. این هراس وجود داشت که شبرنگ لب از سرایش فرو بندد؛ اما خوشبختانه چنین نشد ؛ بلکه او بیشتر از گذشته با عشق و دلبسته‌گی به شاعری خود ادامه داد؛ اما این بار با پرخاش بیشتر و اعتراض بیشتر.

نتیجۀ این همه مبارزه و استواری گزینۀ دوم شعری اوست که زیر نام « پله های گنه الود» به وسیلۀ انتشارات برگ در 1991 خورشیدی به نشر رسیده است. او بخش بیشتر این شعرها را در بدخشان سروده است. در سال های که گویی او خود در زادگاه خود در انزوا و تبعید به سر می برد:

« روزگاری اگر بدخشان آمدی

مرا از پشت هفت‌کوه سیاه صدا کن

اگر رابطه‌ات با خدا سرد بود

نشانی‌ام را از مهتاب بپرس

مهتابی که هرشب سر می‌زند از روزنه‌ی خانه‌ی من

و از دسترخوان دلهره‌ام آب می‌نوشد.»

تصاویر در شعرهای کریمه شبرنگ بیشترینه با گونۀ بدبینی به زنده‌گی وحتا هستی شکل می گیرد. زنده‌گی گاهی در نر او همان افساۀ سیزف است که پیوسته تکرا می شود:

« چی بگویم

من خسته ام از تکرار

و این جهان مفهوم نا پیدای مکرری‌است که از چدر بزرگم

خیام به ارث برده ام»

اونه تنها از تکرار افسانۀ سیزف؛ بلکه از روزگاری که همه ارزش‌های به افزار سود جویی بدل شده و  هر کس در چارچوب سود خود از قرآن قرائت دیگرگونه یی دارد، دلتنگ است و بیزار.

« من خسته ام از تکرار

از پیامبران و از اسلام نو ظهور قریه مان

و از آیه های برش کرده شان که بر مدار نفع خودشان می چرخد

چه بگویم

من خسته ام از تکرار

و به بقای سپیداری که هیچ فرزندی به روحش درودی نمی فرستد »

این روزگار پیوند های هستی او را با جهان و زنده‌گی تیر باران کرده است و چنین است که همیشه  در میان هاله یی از تنهایی دست و پا می زند.

« در اتاق  من شبی

هزار پنجره می شگفتد

اما دلی نمانده دیگر که به امیدی پر بزند

روزگاری ست رابطه ی من با جهان را تیرباران کردند

نامرد آدم های پوک»

بد بینی از و‌یژه‌گی شعر های شبرنگ است. بد بینی  آمیخته با نوع زبان پرخاش و اعتراض و عصیان. گویی با همه چیز در جنگ است. گاهی با خدا درمناظره است وگاهی با خویشتن خویش در ستیز،  .درشعر او پرسشهایی در برابر هویت انسانی زن وجود دارد. گاهی از منظرگاه غریزه  به زنده‌گیی نگاه می کند؛ اما بعداً این نگاه با مسایل وموضوعات زنده‌گی خصوصی و اجتماعی شاعر در می آمیزد. زنان در شعر او سرنوشتی ندارند،  اگر دارند سرنوشتی است سیاه  و یا هم در اختیار مردان. زن محکوم سر نوشت است، سر نوشتی که دیگران برایش رقم زده اند. در گزینۀ فراسوی بدنامی می خوانیم:

« برادرم

چایی را می نوشد سبیه خودش

همیشه سبز

همیشه صفا

 من اما

شبیه سرنوشت چه کسی

که همیشه تلخ

که همیشه سیاه »

 جامعه یی که او توصیف می کند جامعۀ مرد سالار و بیرحم است و هنوز این جامعه نپذیرفته است که زنان نیم هستی جامعه را می سازند و دارای عشق ، عاطفه و اندیشه اند  و می توانند برسرنوشت خود حاکم باشند. چنین است که او چنین جامعه یی را به گذرگاه یک شام تاریک همانند که باید جنازۀ تقدیر خود را در آن جا بخواند:

« این شام تلخ عجیبی ست!

شام اعدام ترانه 

شام بلعیدن فریاد

شام بستن روشنایی

این شام تلخ

شام عجیبی ست

من در گذرگاه یک شام تلخ

جنازۀ تقدیر خویش را خواهم خواند»

شبرنگ پس از « فراسوی بدنامی » حالا گامی بر «پله های گنه آلود» گذاشته و بی آن که به سخنان غرض آلود شماری توجهی نشان دهد، از این پله های بالا می رود. شاید این پله ها پله های عشق اند؛ ولی جامعه عشق را برای زن گناه می داند و زن در یک جامعۀ مرد سالار نه حق عشق ورزیدن را دارد و نه هم حق عاشق شدن را. سخن گفتن از عشق برای زن در چنین جامعه یی خود گناه است. من می پندرام که این گونه نام  گذاری ها خود نوع عصیان اجتماعی است و در حقیقت شاعر می خواهد بگوید که این جامعه است که خود از پله های گناه و بیداد به بالا می رود.

« و عادت باید کرد

به بالا رفتن از پله‌های گناه‌ آلود زمان

درد من همه از دست بلند و بی‌مایه‌ی روزگار است.

چگونه می‌توانم زنده باشم؟

وقتی آزادی پروانه‌یی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد

در چار راه بزرگی به دار می‌آویزند.»

 

شبرنگ درگزینۀ شعری « پله های گنه آلود» در همان خط فکری، عاطفی با همان ویژه گی های زبانی که در گزینۀ نخستین « فراسوی بدنامی» داشت به پیش می رود. از این نقطه گویی شاعر در چگونه گی آفرینش خویش پیشرفت چشم گیری نداشته است. اگر او خود زنده گی را تکرار  افسانۀ سیزف می داند و پیوسته از این تکرار خسته است، باید به این نکته توجه کند که تکرار این همه بد بینی ، دلتنگی، بیزازی از زنده‌گی، بیان پوچی هستی و ناجوانمردی  در بیشتر شعر های او خود به افسانۀ دیگر سیزف بدل می شود که برای خواننده می توانند دلتنگ کننده باشد. از این نقطه نظر پله های گنه آلود ادامۀ همان فراسوی بدنامی است و نمی توان ویژه گی های تازه‌یی بر آن برشمرد. این در حالی ست در هر دو گزینه تاثیر پذیری های را از شمار شاعران معاصر ایران و کشور به چشم می خودرد، چیزی که انتظار می رفت تا در گزینۀ « پله های گنه آلود» یا از میان می رفت و یا هم به پیمانۀ زیادی کاهش می یافت که با دریغ چنین نشده است. امید شبرنگ در گزینۀ سوم بر چنین چیز های غلبه یابد و بتواند این همه سایه های تکرار و تاثیر پذیری ها را از سرزمین شعر و سرود های خود بیرون براند، تا خوانند در هر شعر بتواند به سر زمین تازه یی سفری داشته باشد! سخن آخر این که  شبرنگ در کلیت شاعری است آگاه  که آرمانگرایانه می سراید، که محور این آرامانگرایی را آزادی زن و برابری انسان تشکیل می دهد. او در جستجوی یک جهان آرمانی زنگین و زیباییست و در هوای رسیدن به چنان جهانیی می زید. شبرنگ از تخیل بلندی برخوردار است که با این توانایی ها او می تواند به قله های بلند وبلند تری از افرینش های ادبی دست یابد. شبرنگ ازهم اکنون یک نام آشنا و موفق در شعرمدرن فارسی دری در افغانستان است.

 

حمل 1392خورشیدی

شهر کابل

 

 
پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter