وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
368
839
5256
2688263
14474
18901
2699355

یک وجب خاک سهم ما نیست

چند سال پیش یکی از دوستان فرهنگی از بدخشان بسته شعرهایی را برای من فرستاد با این پیام که این شعرها، سروده های بانو شاعری‌است که در بهارستان بدخشان می زید وشاعران را کمتر باور بر این است که در یک چنین فضای بستۀ ادبی او بتواند با چنین زبان، حس و نگرش شاعرانه شعر بسراید!

 

شعرها را خواندم، با خود گفتم که اگر من هم می بودم چنان می پنداشتم که آن دوست فرهنگی. برایم تکان دهنده بود، نه از آن جهت که آن شعرها همه‌گان حادثه‌های بزرگ شعری بودند؛ بلکه از آن جهت که نگرش شاعر به هستی، چگونه تصویر سازی، زبان و عاطفۀ شاعرانه در شعرهای او چنان می نمود که گویی شاعر سال هایی درازی‌است که باشعر مدرن سروکار داشته و گاهی هم پیوندی با حوزۀ ادبی بدخشان نداشته است.

این شاعر نازی شریفی است که شاید بتوان او را از نخستین بانو شاعران بدخشان دانست، که به عوالم شعر سپید راه زده وهنوز در این جهان گسترده راه می زند که من برایش گام های استوارتری آرزو می کنم! نازی شریفی به خانوادۀ وابسته است که می توان از آن به نام انجمن خانواده‌گی شاعران یاد کرد. او خود جایی گفته است کهک« در خانوادۀ ما شش خواهر و برادر همه‌گان شعر می سرایند!»

پانزده ساله بود که قلمش روی صفحۀ کاغذ دوید و بعد واژه هایی کنار هم رنگ گرفتند و نیازی شریفی تولد نخستین شعرش را جشن گرفت. شاید رفت به انجمن خانواده گی شاعران بدخشان تا شعرش را بخواند! نمی دانم که نخستین شعر او در این انجمن چگونه استقبال شده باشد!

باورمن چنین است که شاعری در اوزان آزاد عروضی و شعر سپید در آن حوزه های ادبی که هنوز سخن نخست را درشعر، وزن و قافیه می زند و از شعر بیشتر به وزن  و قافیه توجه می شود، کار دشواری ‌است. بسیاری ها هنوز نه تنها در بدخشان، حتا درسطح کشور نیز نظر به دیدگاه های سنتی سنگ شده ای ادبی که دارند، شعر آزاد عروضی وشعر سپید را شعر نمی دانند. نازی شریفی در یک چنین وضعیتی در بدخشان به دیدار شعر سپید رفته است. از تجربه های شاعران جوان بدخشان در یک دهۀ گذشته که بگذریم، حوزۀ ادبی بدخشان همیشه یک حوزه ادبی سنت گرا و محافظه کار بوده که با هر گونه نو آوری سرسازگاری نداشته است. باید بپذیریم که هنوز در بسیاری از مناطق بدخشان شاعری را برای یک بانوی جوان نه تنها شایسته نمی دانند؛ بلکه آن نکوهش نیز می کنند، چه برسد به این که آن بانوی جوان بر خیزد و سنت های ادبی سنگ شده را نادیده گیرد و حتا از حس و غزیزۀ خود نیز سخن گوید. ازاین نقطه نظر تمام آن بانوان سخنور بدخشان که دیوارهای سنگی اوزان عروضی را شکستند و خود را به دنیای گستردۀ شعرآزاد عروضی و سپید رساندند، سزاوار آنند تا از آن ها به شایسته‌گی تقدیر شود!

موضوعات شعر های او دانه دانه ازهستی و فلسفۀ زنده گی، زنده‌گی اجتماعی عشق و وابسته‌گیی های زن در شبکه های تنک سنت ها و آزادی های انسانی بر گزیده شده است. با این همه او پیش از پیش کمتر به انتخاب موضوع در شعر می پردازد؛ بلکه موضوعات در جریان تکوین شعر رخ می نماید:

پلک بزنی چشمانت پير می شوند

آيينه می شکند و نيم رخت به زمين می ريزد

و خيابان‌ها از عبورت دلگير مي شوند

در گريز از اين زنده گی

به کوچۀ بن بست ميرسی

شعار خسته گی را

به گوش کدام باغ سرمي‌دهی

که درختان در فصل سبز شدن

دست هيزم شکن را می بوسند!

در شعر زیرین حس می کنم که نازی شریفی  از اعتیاد در میان  جوانان هم شهری اش  رنج می برد. او به جوانان پند نمی دهد؛ بلکه مصیبت را به تصویر می کشد!

« درگونه های سرخ کودکان اين شهر

خون خشک مرگ جاريست

سفرم کهنه شده

و سر گردنه ها دودآلود

آسمان بغض گرفت اين جا

تا که زاغان سيه جشن گيرند...»

او در ادامۀ همین شعر می گوید:

« در مزرغۀ پایان

دهقانان گندم را می کشند

و زمین از شخم زهر آگین می خندد برما

و من تنها واژه هایم را برایش قرض داده ام...»

روزگاری که شاعر در آن می زید  شب است ؛ اما شب بو گرفته ، تاریک چون چراغی نیست ؛ با این حال او نمی خواهد  که تسلیم نا امیدی شود؛ بلکه برای ادامۀ زنده‌گی به کوچکترین امیدی  دل می بندد. به هوای رسیدن به روشنایی در یک شب تاریک به دنبال روشنایی کرم شبتابی سرگردان است و روشنایی کرم شب تاب او را آرزو نمی رساند، چنین است که باز به بن بست نا امیدی می رسد.

« در این شب بو کرده

در این شب زخم آگین

به دنبال کرم شب تابی ، آرزو را کفن می کنم...»

وقتی او می گوید:

«ای شب ببین که دستانم

تاریکی را نوازش می کند

و زبان خشکم شخم می زند واژه های کهنه را...»

خواننده اش را بسیار ساده با مصبیتی بزرگی رو به رو می سازد. کسی که درهوای روشنایی حتا به کرم شبتابی دل می بنند ، روزگار ناهموار اورا به نوازش تاریکی ناگزیرمی سازد. این نوازش تاریکی همان حاکمیت سنت هایی‌است که زنده‌گی را برای زنان به جهنمی بدل کرده است،  چه بسیار که آن ها این جهنم را با شکیبایی تحمل می کنند و این همان نوازش تاریکی است.

دریک جامعۀ مرد سالار هیچ چیز از زن نیست، زن باید بر مدار نیت مرد سخن گوید. جایی نیست که زن سخن تلخ قصه های خود را در میان گذارد. در جامعۀ مرد سالار زنان به تبعیدیانی می مانند که نه زمینی برای دیداری دارند و نه هم آسمانی تا ستارۀ خود را در آن تماشا کنند!

« یک وجب خاک سهم ما نیست

وعده را کجا بگذاریم

به بیراهۀ زمان

حدیث تلخ مان قصه کنیم...»

شعر های نازی شریفی هم حس و عاطفه بر انگیز است و هم اندیشه بر انگیز و به پندار من این امر بسیار خوبی است. زبان شعری او ساده است ؛ اما با این سادگی گاهی در شعر های او خواننده با نوع ابهام روبه رو می شود، که بخشی از این ابهام به چگونه‌گی بیان او بر می گردد.  حس می کنی شاعر آن چیزی را که می خواهد بگوید ف نمی داند در شبکۀ واژگان و تصاویر به درستی ادا کند. چنین است که در محیط ادبی چون بدخشان چنین شعر هایی کمتر می تواند از گسترۀ بزرگ خواننده گان بر خوردار  باشند.  من فکر می کنم که شعر مدرن در بدشخان با دریغ هنوز خواننده گان زیادی ندارد. . وقتی چنین شعر های با نا رسایی هایی زبانی و  ابهام  در می آمیزد بدون تردید میزان خواننده گان را هنوز کاهش می دهد.  امید نازی به امر زبان در شعرش توجهۀ بیشتر ی داشته باشد. برای آن که زبان عمده ترین عنصر در شعر است.

از نازی هنوز گزینه‌یی به نشر نرسیده است. امید روزی گزینۀ شعری او را در دست داشته باشیم. من باور دارم که نازی با پشت کار بیشتر می تواند گام های استواری در کار شعر و شاعری به پیش بردارد و آخرین سخن این که او به روز  سیزدهم حمل 1365 خورشیدی  در شهر تالقان در ولایت تخار چشم به جهان گشوده است، اما پدر و نیاکانش همه از بدخشان اند. نازی هم اکنون در شهر فیض‌آباد بدخشان زنده گی می کند.

پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter