وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
359
839
5247
2688263
14465
18901
2699346

در دایره‌های تیرباران

طالبان  زنی را درغوربند تیر باران کردند. در منطقۀ شینوارغوربند، در ولایت پروان. زن جوانی را که می گویند، نجیبه نام داشت. من در تلویزیون دیدم و به بدبختی سرزمین خود گریستم، او را در جایی  رو به گودالی نشانده بودند. تفنگ دار باناموس!  پنجه در ماشۀ کلیشین کوف در پشت سراو ایستاده و با بی‌تابی  یک پلنگ گرسنه، بی­قرار فشار بر ماشه است.بعد می شنوی، تک تک تک، و زن رو به پشت به زمین می افتد  در میان چادری، گویی کبوتر زخم خورده یی ­است که روی زمین پرپر می زند. پرپر می زند، پرپر می زند و گلوله‌های کلیشن ک هم چنان در پرواز، در پرواز، در پرواز. گلوله‌ها در زیر چادری گل می شگوفانند و گل­ها بوی خون می دهند. زن تمام شده است. دیگر نفسی در زیر چادری نیست، دیگر دلی در زیر چادری نمی تپید. دیگر عشقی در زیر چادری نیست!

در زیر چادری اندیشه های آخرین نجیبه را هیچ کسی نفهمید، وقتی که نخستین گلوله بر مرمر اندامش نشست. آخرین جمله اش را هیچ گوشی نشنید! فریادش در گوشی طنین نینداخت و شاید هم نخواست تا در پیش‌گاه آن همه مردان سنگ شده فریادی بر آورد. مردمان  ایستاده اند، مردمان نشسته اند در نیم دایره ی بزرگی بر بلندی‌های تپه های کوچک. تا انبوه مردم را دیدم، انبوه مردم تماشاگر را، شعر شاعر یادم آمد « انبوه کرگسان تماشا». این انبوه کرگسان تماشا هم چنان خاموش اند که کوچک ترین صدایی در میان شان نیست، حتا صدایی پچ پچی در گوشی.  چشمان شان در حفره‌هایی بی اعتنایی گویی از حرکت مانده است!!!  گویی هیچ کدام آن ها از زنی به دنیا نیامده است! گویی زن هیچ کدام آن‌ها دختری نزاییده است! گویی مادر آن‌ها خواهری برای شان به دنیا نیاورده است، گویی آن ها زنی در خانه ندارند!

باری در کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» خوانده بودم، آن گاه که شاه شجاع را که گویی وجدان بیدار شده بود شماری از بزرگان شمالی را در بالا حصار خواست و به دور از چشم فرنگیان به آن ها گفته بود که من در بندم،  و با اشاره به شمشیری آویخته بر دیوار گفته بود، این شمشیر من، شمشیر جهاد است؛ اما کجاست آن مردان با حمیت خراسان!

امروز که نسل آزاده گان  دراین سرزمین به فسیل بدل شده است،  کاش ما را عرضۀ آن می بود که چنان  شاه شجاعی  هم که شده بود، فریاد می زدیم: کجاست آن مردان با حمیت خراسان! که این گونه مادری، خواهری  و زنی و معشوقی  در پیش چشم همه گان به گلوله بسته می شود؛ اما وجدان های خوابیده پلک از پلک نمی گشایند. وجدان شاه شجاع بیدار شده بوده و به شمشیرش می گفت شمشیر جهاد! و از پروانیان آزاده سراغ  مردان با حمیت خراسان را می گرفت؛ اما درد ما و بیماری ما همین خواب سنگین ماست  و این درد را و این بیماری را درمانی نیست به غیر از بیداری و ایستادن در کنارهم.

مردم روی تپه ها خاموش اند، گویی آب از آب تکان نخورده است. گویی این زن را از بیگانه ترین سرزمین آورده اند تا در پش چشم همگان تیرباران کنند که دیگران پند پذیر شوند. گویی این زن را از آن سوی زمان­ها آورده اند که هیچ گونه پیوندی با روزگار ما  ندارد و یا روزگار ما هیچ گونه تفاهمی با او ندارد.

شاید می خواهند ببینند که زنی در زیر گلوله‌های کلیشین کوف چگونه در میان چادری می تپد و جان می‌دهد. گویی هیچ دلی برای آن زن نمی تپد. گویی همه گان نام و خاطرۀ او را از ذهن خود پاک کرده اند.  یادم آمد که این زن جوان پروانی نخستین قربانی نیست؛ بلکه در آن سال­های سیاه که طالبان کابل را در قبضه داشتند، روز های جمعه در ورزش‌گاه غازی ستیدیوم مراسم کشتار زنان و مراسم دست بران راه اندازی می کردند. زنی را می دیدی نشسته در وسط آن دایرۀ سیاه، دایره یی از مردان تکیده و سر به زیر و پنجۀ چسبیده بر ماشۀ تفنگ. مردمان هم چنان خاموش اند، صدایی نیست، حتا صدایی شاه شجاع نیز از بالا حصار به گوش مردم نمی رسد که: کجاست آن مردان با حمیت خراسان ! کسی از دور دستی تکان می دهد وتفنگ ماشه می شود و پرواز گلوله و پایان یک زنده گی و پایان یک مادر ، یک خواهر ، یک دختر و یک معشوق.

دیگر تماشایی نیست مردم برمی گردند، هم‌چنان خاموش؛ اما سرافگنده! هنوز آن دایره پا برجاست، هنوز زنی را می بینی که چنان کبوتر پربسته‌یی در مرکز این دایره نشسته وبعد گلوله ها در زیر چادری گل می شگوفانند. در آن سال­ها هیچ کس را توان آن نبود که از طالبان بپرسد: کجاست آن زانی؟ تا او نیز در چارچوب شریعتی که تو داری به گلوله بسته شود. زن را به گلوله می بستند که زانیه است، اما زانی شاید در زیر دستار سیاهی، خود را پنهان کرده بود. شاید هم هرازگاهی زنی را به بهانه یی به گلوله می بستند تا پایه های وحشت آن امارت استوار باشد. آن سان که روزگاری مصریان هر ساله دختر زیبای را در میان موج های نیل می انداختند تا نیل به خشم در نیاید.

گویی هیچ چیز تغییر نکرده است. امروز نیز، وقتی  زنی را به اتهام زانیه بودن  به گلوله می بندند، باز هم نشانی از زانی نیست و کسی نمی پرسد کجاست زانی تا او نیز در چارچوب شریعت! تو به گلوله بسته شود! شاید هیچ زنای در میان نبوده است. شاید نجیبه قربانی یک تجاوز جنسی  شده است به وسیلۀ همان های که تفنگ در دست دارند و بعد برای آن که مهر بر دهنش بکوبند، او را به گلوله بستند. شاید نجیبه قربانی یک توطئۀ درون دهکده ای شده است! نمی دانم چرا در ذهن مردم چنین پرسش هایی بیدار نمی شود که بپرسند که کجاست زانی؟ مگر این مردم نگران آن  نیستند که شاید روز دیگر دختر یا خواهر ویا هم زن خود آن ها قربانی  چنین توطئه یی شود! مگر این زن خانواده یی نداشت! 

نجیبه  در میان  چادری خویش به  مشت پری بدل شده است. بی آن که دردی احساس کند، می افتد در گودالی و مرد پنجه از ماشه بر می دار،  گویی هفت اقلیم هستی را فتح کرده است ! مردم  چیزی نمی گویند و دیگر چیزی برای تماشای آن ها نیز باقی نمانده است. بر می گردند به خانه های شان ، هم‌چنان خامو ش و سر افگنده، آن سان که سال ها پیش کابلیان این گونه از ورزش‌گاه غازی ستدیوم  به خانه بر می گشتند خاموش وسر افگنده.  در این میان  چرا عالمان دین خاموش اند. از پروان تا کابل و از بدخشان تا قندهار و از بلخ تا پکتیا از هیچ عالم دین صدایی بر نمی آید. گویی همه­گان را باور چنین است که نجیبه یک زانیه بوده است، اگر چنین هم پنداشت، آیا شیوۀ کشتار نجیبه را کدام  حکم اسلامی می تواند توجیه کند؟

یک لحظه این احتمال را می پذیریم که این زن زانیه بوده است. در این صورت کدام محکمه بر بیناد شهادت کدام شاهدان و مدارک دیگر حکم داده است که بر او چنین جزای اجرا شود! آیا در چارچوب شریعت اسلام چنین جزایی در جرم زنا وجود دارد؟ آیا محکمه می تواند بدون موجودیت زانی چنین حکمی را بر زانیه جاری سازد؟ وقتی چنین چیزهای به نام اسلام در یک سرزمین اسلامی رخ می دهد، خاموشی عالمان دین  چه توجهی می تواند داشته باشد؟

رییس جمهور تقبیح می کند، گاهی با شدید ترین الفاظ؛ سخن­گویانش  چنین می گویند. گاهی هم کمیسیونی بر می گزیند که رویداد را بررسی کند و تمام و بعد آب های فراموشی وشاید بی اعتنایی است که همه­ رویداد را از ریشه  بر می کند و همه چیز در چاه فراموش  فرو می افتد.  حال ما می دانیم که این کمیسیون خود نقطۀ پایانی است  بر آخرین سطر داستان  هرما جرایی.

کمسیون مستقل حقوق بشر، سازمان های زنان و مدافعان حقوق زنان در کابل راه پیمایی می کنند. این حادثه همه­گان را خشم‌گین کرده است.  اما چه می توانند بکنند، تنها این که از دولت می خواهند تا عاملان این جنایت را شناسایی کند وآن ها  را به دادگاه بکشاند. سخنانی خوبی­است؛ اما به نظرم این گفته ها همان  نوشتن بر یخ و گذاشتن بر خورشید است. دولتی که نمی تواند باند های جنایتکار و فساد پیشه­گان دولتی  در کابل را مهار سازد، چه گونه می تواند که در دهکده یی پرچم عدالت افرازد تا مردمان در سایۀ آن به آسایشی دست یابند.  نجیبه رفته است. چند روز هیاهوی رسانه ها و بحث ها و بعد خاموشی! معلوم نیست که طالبان اجازه داده اند که جسد او در گورستانی  به خاک سپرده شود، یا این که او را در گودالی انداخته اند! او چه در گورستان  و چه در گودالی، دیگر تمام شده است؛ اما داستان او تمام نمی شود. داستان او  خانوادۀ او  را،  پدر، مادر،  برادران، خواهران ، نزدیکان و اهل دهکدۀ او را در خود می پیچد می پیجد می پیچد و رنج می دهد.  از هم اکنون زنده گی برای وابسته­گان نجیبه به جهنم سوزانی بدل شده است. مردمانی که آن روز جرأت آن را نداشتند تا از طالب  بپرسند که زانی کجاست؟ و کجاست  شاهدان و مدارک و کجاست حکم محکمۀ مشروع؟ حال چنان  زنبورانی همه جا وزوز می کنند و این وزوز  برای خانواده و نزدیکان او دردناک تر از نیش هر گژدم جراره است! این نیش بر جگر آن­ها فرو می رود و زهر سوزان طعنه های خونین  جگر آن­ها را می پوساند. طالبان نه تنها نجیبه را تیرباران کردند، بلکه شخصیت اجتماعی تمام خانوادۀ او را و نزدیکان او را و وابسته گان او را نیز نیر باران  کرده اند.

 

سرطان 1391

شهر کابل

پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter