وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
405
839
5293
2688263
14511
18901
2699392

جشن جمشیدی نوروز

تا سخن از طالبان به میان می آید این چند نکتۀ رنج آور درذهن من بیدار می شوند

·         طالبان جشن ملی نوروز را به ماتم ملی بدل کردند.

·         طالبان تقویم خورشیدی را که همان تقویم جلالی است، ممنوع ساختند.

·         طالبان درآستانۀ نو روزتندیس های بزرگ بودا را نابود کردند.

·         طالبان پیش ازاین دزدانه منارچکری یکی ازیادگارهای بزرگ دورۀ بودایی افغانستان را دریکی از نیمه شبان بهاری ازبین بردند.

·         طالبان به کاوش­های غیرقانونی ساحات باستانی که بیشتر به وسیلۀ خود آنان وگروه‌های پاکستانی صورت می گرفت، در بدل خمس اجازه داند.

طالبان رفتند؛ اما تفکر طالبانی هم­چنان برجای مانده است.تنها دستارهای سیاه به نکتایی­های رنگارنگ بدل شده است. دوغ درکاسۀچوبین و کاسۀ بلورین همان دوغ است. تفکر طالبانی همان است که چه از زبان طالب راستین بشنوی وچه از زبان طالبی که خود را درزیر شمایل دموکراسی و چیزهای از این قماش پنهان کرده است.  یکی دوسال دیگرممکن طالبان بر­گردند، شاید هم بهترباشد بگویم که برگشتانده می شوند تا این تفکر پریشان مانده، بار دیگرتجسم حقیقی خود را دردست‌گاه حاکمیت افغانستان پیدا کند.

ما مردمان شگفتی هستیم، از پیرتا جوان از رییس جمهورتا کارمند پایین رتبه، همین که سخن از تاریخ به میان می آید، پیل مان یاد هندوستان می کند وبعد همان رجزخوانی است در چارسوق گزافه­های تاریخ ودیگر هیچ. دراین رجز خوانی­ها ما تاریخ پنج هزارساله داریم و دیگران همه ریزه خوارخوان تاریخ و فرهنگ ما بوده اند، همه بهترین­های جهان ازماست.ما حمام داشتیم  وسنگ پا را می شناختیم، کیسه، لیف و صابون را؛ اما اروپاییان گله وار زند­گی می کردند و سروجان نمی شستند. با این همه گزافه، گاهی هم که درتب هیجان­های خود جذباتی می شویم با هرچه تاریخ، مدنیت وفرهنگ وارزش های تاریخی و فرهنگی است به ستیزه برمی خیزیم.

مثلأ نوروزجشن کبرگان است، باید ازمیان برداشته شود، نباید آن را تجلیل کرد که در آن صورت فرشته­گان به خانۀ ما نمی آیند. تندیس­های بامیان باید ازمیان برداشته شوند که یادگارمدنیت بودایی­است. منارچکری باید فروافکنده شود که ازدوران پیش ازاسلام برجای مانده است. با این حال وقتی این سرزمین تعصب و زورگویی را وطن جرگه­­ها می خوانیم، به یاد آن بودایی بزرگ کنشکا می افتیم که نخستین جرگۀ بزرگ را او برگزار کرده بود و درآن جرگه چند هزار تن اشتراک کرده بودند. تازه درهمین جا بسنده نمی کنیم و بربنیاد چنین جرگه­هایی تاریخ پیدایی جامعۀ مدنی نیز به سرزمین ما برمی گردد. برای آن که چنین جرگه هایی گویا خود نهاد های مدنی بوده اند!

تاریخ وفرهنگ یک سرزمین هویت تاریخی وفرهنگی آن سرزمین را می سازد. آن کی با تاریخ و فرهنگ خود می ستیزد درحقیقت با هویت خود می ستیزد وهویت خود را ازمیان برمی دارد. آن کی هویت تاریخی و فرهنگی ندارد درمیان اقوام جهان بی شناسنامه است. البته آن کی به جعل تاریخ می پردازد درحقیقت درتلاش هویت سازی کاذب است که این امربد ترازبی هویتی است. هویت کاذب برای یک قوم همان زیستن یک فرد درشخصیت کاذب است. این که صدای شمشیر نیاکان ما دراین یا آن سرزمین شنیده شده است، نمی تواند هویت تاریخی ما را بسازد. اگربه سنگ سنگ این سرزمین گوش فرادهیم صدای صدگونه شمشیر را می شنویم که دماراز روزگار ما برآورده است. چنگیز برای مغولان جهان گشای بزرگ است و اما برای ما یک متجاوزخوان‌خوارکه بربنیاد همان گفتۀ معروف:«آمدند و کشتند و سوختندد و بردند.» حال برویم جهان گشایان خود را ازمردمانی بپرسیم که مدنیت آن ها را به خاک برابر کرده اند.ما نصف حقیقت رامی پذیریم ویا تلاش داریم تا حقیقت آن گونه باشد که ما می خواهیم. گاهی هم جرأت روبه رو شدن با حقیقت را نداریم.

با وجود این همه چکاچاک شمشیر نیاکان؛ ما هنوز نتواسته ایم تا سهم بزرگ خود از تاریخ و مدنیت این حوزۀ بزرگ تمدنی را به دست آریم. ما خود به عمد و یا هم ازسرنابخردی تاریخ و فرهنگ خود را به دیگران بخشیده ایم. من خود بارها شنیده ام که کسانی که گویا آب وطن خواهی شان دریک درجه بالا تر از صفر به جوش می آید، گفته اند که جشن نوروز ازایرانی هاست وما افغانیم و آن هایی که این جشن را تجلیل می کنند ویا به دفاع از آن بر می خیزند وابسته به ایران اند. من می خواهم بگویم آن­های که تاریخ و فرهنگ این سرزمین را به کشور دگری دو دسته می بخشند، دشمنان سوگند خورده ای فرهنگ وتاریخ این سرزمین اند. وقتی جشن نوروز ازما نیست، پس آن دوره های با شکوه اسطوره یی شاهنامه نیزازما نیست و آن شخصیت­های اسطوره یی مانند جمشید و دیگران ودر یک سخن آن اسطوره ها هم ازما نستند. می خواهم بگویم، قومی که اسطوره ندارد درحقیقت تفکر وبیشی نیز نداشته است. برای آن که اسطوره پاسخی انسان ابتدایی است به پرسش­های در پیوند به هستی و چگونگی آفرینش. حال کسی اسطورهایی را که در این سرزمین شکل گرفته و هستی یافته اند، به دیگران می بخشد درحقیقت خرد گروهی این سرزمین را به دیگران بخشیده است. چنین کسی بدون تردید دشمن تاریخ و فرهنگ این سرزمین است. می خواهم به همین شاهنامه اشاره کنم که بخش بیشتر وبیشتری حوادث و ریداد های حماسی شاهنامه درهمین سرزمینی که امروز به نام افغانستان یاد می شود، شکل گرفته است؛ اما وقتی که سخن از فردوسی به می آید، پیش ازایرانی ها ما خود می گوییم که فردوسی شاعرایرانی­است. در این صورت ما چه‌گونه می توانیم سهم خود را در بینش های اسطوره یی و رویداد های حماسی این حوزۀ  بزرگ تثبیت کنیم. درهمین شاهنامه فردوسی بزرگواراز پیدایی جشن نوروز سخن می گوید، درزمان پیشدادیان بلخ در زمان پادشاهی جمشید؟ اگر بلخ ازماست و جمشید در بلخ بوده پس جشنی را که او پایه گزاری کرده است چگونه نمی تواند ازما باشد. بزرگ‌ترین دشمنان یک سرزمین کسانی اند که می خواهند آن سرزمین را از نظر تاریخی وفرهنگی بی هویت سازند.

به یاد دارم  درسال­های جمهوریت داود خان که د دانش‌گاه و به زبان دیگر درپوهنتون کابل درس می خواندم. روزی رادیو افغانستان سخنرانی استاد عبدالحی حبیبی را به گونۀ مستقیم از یکی ازنشست‌های که درکابل برگزار شده بود، پخش می­کرد، استاد حبیبی درپیوند به پیشینۀ تاریخی افغانستان وسهم افغانستان دراین حوزۀ تمدنی سخن می گفت ویا به پرسشی پاسخ می داد، استاد می گفت: زمانی که براثر فشارحلقات تندرو ناسیونالستی ایران، آن کشور نام خود را از پارس به ایران تغیر داد، من همراه با میرغلام محمد غبار وچند تن دیگر رفتیم به وزارت خارجۀ کشور که درآن زمان فیض محمد زکریا وزیر خارجه بود و برایش گفتیم که افغانستان باید درپیوند به نام ایران به سازمان ملل متحد شکایت کند واین نام را به رسمیت نشناسد. برای آن که به رسمیت شناختن این نام به مفهوم به رسمیت شناختن این امراست که گویا تمام دست آورد های علمی، فرهنگی، تاریخی و تمدنی این حوزه بزرگ به همین ایران امروزه تعلق دارد. دراین صورت ایران می تواند ادعا کند که گویا این همه مدنیت های گسترده در نتیجۀ اندیشه و تلاش آن­ها پدید آمده است. استاد می گفت که این اقدام ایران درحقیقت نوع تجاوز به حق تاریخی و فرهنگی همۀ اقوام و کشورهایی­است که دراین حوزۀ بزرگ تمدنی وجود دارند. به یاد دارم که استاد حبیبی انتقاد می کرد که با وجود این تاکیدها و پیش نهاد­ها ازسنگ صدا بر آمد و ازحکومت افغانستان نه! اومی گفت که ما ندانستیم، افغانستان چرا این گونه در این مورد خاموشی اختیار کرد!» چه معلوم شاید دولت ایران به مانند سیاست های امروزه‌اش کیسه های زر وبه گفتۀ خودشان بسته های اسکناس را برای مقامات بلند پایۀ دولتی آن روزگارافغانستان نیزمی فرستادند. آن‌گونه که در روزگار ما به ریاییس جمهور می فرستند!

نگرانی­های آن دو بزرگوار، حبیبی وغبار بسیار به جا بود؛ حال در یک جهت می بینیم که نه تنها ناسیونالیست‌های عظمت طلب ایران می خواهند تمام دست آوردهای این حوزۀ تمدنی بزرگ را به ایران امروز نسبت دهند؛ بلکه به گونه­ یی کشورهای این حوزه را قلمروهای از دست رفته ای خود می دانند. این بدبختی زمانی ابعاد گسترده تری پیدا می کند که این جا درسرزمین خودمان افغانستان، شماری کوردلانه همه داشته های فرهنگی این سرزمین را از شخصیت‌های علمی وفرهنگی وفلسفی گرفته تا جشن ها و رویداد های تاریخی دو دسته به ایران تقدیم می کنند. نخستین وآخرین باری که به ایران رفتم سال دو هزارو چهارمیلادی بود. من درکنفرانس شعر مدرن فارسی، دعوت شده بودم و یک هفته آن جا ماندم. دریکی از نشست­ها خانمی که خود را استاد یکی ازدانش‌گاه­های ایران معرفی می کرد، ازمن پرسید، آقای دکتر! البته من دکتر نیستم ، همان گونه که این جا به راحتی شما را حاجی صاحب می گویند درآن جاهم به راحتی لقب دکتر را پیدا می کنید، خانم دانش‌گاهی ازمن پرسید که آیا درافغانستان بدیع وبیان وجود دارد؟ درآغاز متوجه نشدم، پرسیدم چه؟ آن بانوی دانشمند باردیگرهمین پرسش را تکرارکرد. به پندار من این پرسش دو بخش دارد. نخست این که می تواند بیان‌گر ناآگاهی آن بانوی دانش‌گاهی­ باشد، دو دیگر این که او شاید می خواست تا با چنین پرسشی افغانستان و فرهنگ او را توهین کند. دقیقاً او چنین هدفی داشت. پس از لحظه های سکوت گفتم: نه درافغانستان بدیع وبیان وجود ندارد.

گفت پس چه جوری شعر می سرایید؟

گفتم به همین دلیل می بینی که شعر های من خوب نیستند، گفتم تمام این بدبختی از دست ناصر خسرو است. با تعجب گفت یعنی چه؟ گفتم زمانی که او از شهر جوزجان، آن سفر هفت سالۀ خود را آغاز کرد و آن گونه که خود درسفرنامه گفته است، خورجینکی داشت، او آن خورجینک را ازبدیع و بیان پرکرده بود؛ زمانی که درتبریز با شاعر قطران نام، دیدار کرد آن همه بدیع وبیان افغانستان را برای او هدیه داد. بانو خاموش شد؛ اما با ناراحتی، گونه هایش بیشتر سرخ شدند واین امرخوبی بود بر خلاف پرسشش.

تغیرنام فارس به ایران نوع اندیشۀ خویشتن برتر بینی را در میان ایرانیان سبب شده است. چنان که آن­­ها نسبت به مردمان کشورهای دیگر این حوزه خود را یک سروگردن بر ترمی پندارند وفکرمی کنند که حق بزرگی برتمام این حوزۀ مدنی دارند و حتا فکر می کنند که این حوزۀ مدنی اساسأ ازآن­هاست. چنین است که امروزه رسیدن به آن ایران بزرگ! درمیان ناسیونالیستان تندرو ایران به یک اندیشۀ بنیادی بدل شده است. نگرانی‌های آن دو استاد جاودان یاد حبیبی وغبار درست به همین نقطه بر می گردد.

گذشته ازبخشنده­گان فرهنگ و تاریخ به دیگران، شماری هم از منظرگاه­های دینی به نوروز وارزش­های تاریخی- فرهنگی آن نگاه می کنند و به این نتیجه می رسند که جشن­ نورو بازمانده از دوران پیش ازاسلام است، پس تجلیل آن حرام است. من می گویم این سخن که تو می گویی خود حرام است. چنان که درگذشته ها نیز تلاش هایی وجود داشت تا هویت جشن نوروز را زیر نام «میلۀ دهقان» مخدوش سازند. وقتی ما ادعا می کنیم که پنج هزار سال تاریخ داریم، این سخن به این مفهوم است که تاریخ ما با اسلام آغاز نشده است وما نمی توانیم تاریخی را که پیش ازاسلام وجود داشته است برداریم و درکشورهای خلیج به حراج بگذاریم. فکر نمی کنم که کدام یک ازکشورهای اسلامی تاریخ پیش ازاسلام خود را نابود کرده باشد، اگرچنین می بود امروز درمصر نه اهرامی وجود داشت و نه هم جسدهای مومیایی شده یی. وقتی رزدشت بر پندارنیک، گفتارنیک وکردارنیک تاکید می کند، کجایی چنین سخنانی با اسلام در تضاد است؟ ازمنظرگاه‌های اسطوره ای، آیین برگزاری نوروزبه زمان جمشید برمی گردد. گویند در آن روز جمشید بر تخت نشست وگفت خداوند شما را خلق کرده است، باید که به آب­های پاکیزه تن بشویید وغسل کنید و به سجدۀ شکر اومشغول باشید و هرسال درهمین روز به همین دستورعمل کنید. او در این روز بر دادگستری تاکید می کند، مردمان را به حضورمی پذیرد. کجایی چنین سخنانی وچنیین کارهایی با اسلام و خدا پرستی درتناقض است. برخلاف عقیدۀ چنین کسانی نوروز جشن یگانه پرستی است. جشن هم آهنگی زمان، با گردش زمین است. این هم آهنگ سازی به شاهان همین سرزمین برمی گردد. به ملک شاه سلجوقی که به عمرخیام و یاران دانشمند او دستور داد تا تقویمی بسازند که فصل های سال با گردش زمین هم آهنگ شود. تقویم ما همین تقویم جلالی است، شاید بخواهند بگویند که این هم اسلامی نیست، آن گونه که طالبان تقویم خورشیدی را ممنوع ساخته بودند ودنیای از مشکلات را برای مردم پدید آوردند.

در روزگاری که طیاره های امریکایی ازآسمان بردهکده­ها آتش مرگ فرو می ریزند ودر زمین، طالبان مردمان را چنان گوسفندانی سرمی برند وانتحاری­ها درمسجد ها و تکیه خانه ها و در بازارها انبوه انبوه مردمان بی گناه را می کشند، چراچنیبن جناین‌هایی تکفیر نمی شوند؛ اما اگر نوجوانی در نوروز لباس نوی پوشید و خانواده‌یی روی سفره اش هفت سین گذاشت، تکفیرمی شود. نمی دانم چرا نمی گذارند تا این ملت بد بخت و گرسنه، دست کم به بهانۀ نوروز به یک دیگر سال نو را مبارک باد گویند و آرزوی سال نیکی برای هم دیگر داشته باشند. من نمی دانم تجلیل از نوروز گناه بزرگ است یا خاموشی دربرابر انتحاری که نانماز گزاران را درمسجد‌ها و تکیه خانه ها می کشند و ره‌گذاران را در کوچه ها. در پیوند به چنین جنایت­هایی همه­گان مهراحتیاط بردهان­ها زده اند که مبادا فردا طالب بیاید وآن گاه چه خواهیم گفت.

ما مردمان شگفتی هستیم، درهرزمینه احساسات ما بیشتر ازخرد ماست. ما بیشتر ازاین که خرد تاریخی و سیاسی داشته باشیم، احساسات تاریخی و سیاسی داریم. همان گونه که احساسات فرهنگی ما بیشتر ازخرد فرهنگی ماست. حتا دردین ومذهب نیزچنینم. ما با احساسات مذهبی سروکارداریم نه با خرد مذهبی. شاید چنین چیز هایی ­است که تا هنوز نتوانسته ایم راه بهتر زیستن را، باهم زیستن را و سر بلند زیستن را و در رفاه زیستن را یاد بگیریم.

هموطن عزیز! نوروز بر تو مبارک، کودکانت خندان، دست هایت پر، کشتزارانت سر سبز، دلت چراغ خانۀ ایمان، صلح و دوستی کبوتر پرچال بامت باد!

حوت 1390

شهر کابل

پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter