وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
372
839
5260
2688263
14478
18901
2699359

ای سرزمین سیه بختان

انفجار و پایان یک خانواده و سوگواری د‌ها خانوادۀ دیگر، فریاد و خون و پاره های گوشت های پراکند و سوخته در آهن‌پاره‌ها، صدای بوق و کرنای امبولانس‌ها،هیا هوی پولیس، سرو صدای خبر نگاران، دود، آتش و بوی سوخته گی و غبار، دروغ‌های سخن‌گویان دولت، دزدی، چپاول و غارت ، مضمون همه روزۀ زنده گی در افغانستان است.

همه روزه این خون افغانستان است که جاری می شود، سرخ و داغ و می خشکد روی مخروبه ها، روی سنگ‌فرش‌ها، روی خیابان‌های بد بختی .همه روزه این خون افغانستان است که جاری می شود در کابل، درکندهار،درهلمند ،در پکتیا، درننگرهار؛ دربلخ ؛ درکندز و تخار وبدخشان و شهر های دیگر. این هستی همه‌گانی ماست که دود و خاکستر می شود. دشمن این بار می خواهد تا استخوان ما را در هاون انتقام،آن قدربکوبد تا آرد شود!

روز جمعه پانزدهم دلو سال 1389 خورشیدی کابل بار دیگر سر روی زانوان سوگ و ماتم گذاشت و گریست و گریست بر بدختی و بیچاره گی خویش و بر جنازۀ خونین وپاره پارۀ فرزندان خویش، فرزندانی که با خون طهارت گرفتند و دستان شکسته در گردن هم کردند و رفتند تا در آن سوی، در شهر سرخ شهادت نماز جمعه را با امامت بی گناهی خویش ادا سازند. وقتی این خبر دردناک را شنیدم سراپایم لرزید ، برایم چه مقدار دردناک بود شنیدن این خبر که داکتر مسعود یما ،همراه با همسرش حمیده برمکی وتمام فرزندانش وبا شماری از شهروندان دیگر، درفروش‌گاهی در وزیر اکبر خان کابل، قربانی حادثۀ شوم انتخاری شده اند.

*

کسی که در کنارت نشسته است و با تو از آینده سخن می گوید از اعتماد وایمان، چه می دانی که تا روز دیگر او خود به خاطرۀ دردناک و جگر سوزی بدل می شود. شاید دو روز پیش ازاین انفجار بود که شبی در خانۀ یکی از دوستان با  داکتریما آشنا شدم. سخنی از نادرپور یادم می آید که گویی برای این دیدار سروده است.

من او را دیده بودم

نگاه مهربان داشت

غمی دردیده گانش موج می زد

که از بخت پریشانش نشان داشت

آن جا در کنار هم نشسته بودیم ، نمی دانم چگونه شد که یادی از زنده یاد یوسف آیینه به میان آمد، او برایم گفت از وابسته گان آیینه است. زبان به ملامت گشودم که آیینه از نخستین علم‌برداران شعر آزاد عروضی در افغانستان است و اما از او یادی نمی شود، چرا وابسته گان آیینه  نیز سکوت کرده اند در حالی که می توانند تا نشستی در جهت گرامی‌داشت از مقام فرهنگی او راه اندازی کنند.

مانند آن بود که من سخنان دل او را می گویم. با خوش‌رویی به من گفت در نظر داریم تا در آیندۀ نزدیک چنین نشستی را راه اندازی کنیم. برایش گفتم که من در پیوند به جای‌گاه یوسف آیینه در شعر آزاد عروضی در کشور نوشته یی دارم گسترده. بسیار خوشحال شد و از من خواست تا آن نوشته را برایش بفرستم. فردای آن شب، پیامی فرستاد و از آن دیدار اظهار شادمانی کرده بود و از من خواسته بود تا آن نوشته را برایش بفرستم. نوشته را فرستادم واما دیگر او را ندیدم.

از آن شب دیگرش هرگزندیدم

تو پنداری که خواب دلنشین بود

به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت

ولی در آن شب بدرود، دیدم

که چشمانش هنوز اندوه‌گین بود

نادرنادرپور

ما چقدر بد بختیم وچقدر ما را بد بخت ساخته اند. این سه دهۀ خونین است که ما را به بهانه هایی سرخ و سبزو سپید می کشند و چه معلوم تا چه زمان های دوری ما را با چه بهانه‌های دیگر خواهند کشت. زنده گی ما همان بادبادکی است که با تار تصادف پرواز می کند و ما همه گان بر حسب تصادف زنده ایم. تا گام بر می داریم می هراسیم که مبادا اژدهای انفجاری بر سر راه ما حلقه نکرده باشد! تا ما را ببیند ،دهان باز کند و دریک چشم به هم زدن نه یکی نه دو و نه سه؛ بلکه چندین و چندین تن را یک جا در کام آتشین خویش فرو برد.

این انفجار به خانوادۀ  داکتریما نقطۀ پایان گذاشت. خانواده کوچکترین واحد جامعۀ است. گویی این انفجار به داستان زنده گی افغانستان نیز نقطۀ پایان گذاشته است.آن‌هایی که روزانه کمر ده‌ها و صدها آدم کش حرفوی را می بندند وآن‌ها را واسکت انتحاری می پوشانند و ویزای بهشت برای شان می دهند، هدفی جز نابودی افغانستان ندارند.

دشمن دستان درازی دارد .گویی همه جا رخنه کرده است. دشمن در مساجد ما نیز رخنه کرده است. ملا امامی که باید مردم را به بیداری و هشیاری و اخوت و صلح دعوت کند و با دشمن سر زمین خویش بستیزد، شاید در بدل پول حقیری دین وآیین ، خدا و قرآن خویش را فروخته است، انتحاری را نان وجای می دهد. نان وجایی که مردم برایش داده است. ملا امامی که روزانه شاید فتوای کافر بودن ده‌ها تن از هم وطن خود را صادر کرده باشد!!! که ای مردم بدانید و آگاه باشید که فلان ابن فلان ریش ندارد و کافر است، هیهات! اما خود ریش خویش را در قبضۀ آی اس آی پاکستان می گذارد تا او را به هر سویی که بخواهد بکشد!

وقتی ملا امامی با آدم‌کشان اجیر پاکستانی ، القاعده وطالب هم‌دست می شود وزمینۀ کشتار بی‌گناهانی را فراهم می سازد، درحقیقت او نه تنها به دین و آیین پشت پا زده ؛ بلکه به وجدان دینی مردم نیر صدمۀ سنگینی زده است. این پرسش به میان می آید که در پنج وقت نماز آیا او در محراب بوده است و یا هم شیطانی!

نمی دانم که این مردم چرا این همه زود با مصیبت وبدبختی‌ها عادت می کنند . دیروز انفجار راکت های مجاهدان ودولت دست نشاندۀ شوروی بود که خانواده ها را یکی پی دیگر از میان بر می داشت و در کوچه ها خون و گوشت پراگنده می ساخت و امروز آدم‌کشان طالب، القاعده وپاکستانی و بم افگنان این دموکراسی خونین است در شهرهای ما خون جاری می سازند و ما خاموشیم. گویی این همه مصیبت بخشی از زنده گی روزمرۀ ماست که از آن  چاره یی نیست. گویی ما هنوز عادت نکرده ایم تا در پیوند به سر نوشت سیاسی خود بیندیشیم. باری گفته بودم:

چه روز گاری

نه زمین به زمین می ماند

 نه آسمان به آسمان

پیشوایان دراز دست، سوراخ دعا را گم کرده اند

ونسیمی سبزی از باغ‌های بهشت نمی آید

وتمام باران‌ها

روی بال‌های همای که بر سر ما سایه انداخته است

گیر مانده اند                            

و ما هنوزنمی دانیم

که خون های خشکیده روی خیابان ها را کجا بریم

خون های خشکیده روی خیابان ها را...

ما هر روز یک فصل انتحار خرمن می کنیم

ما را گروه گروه انتحاری پاکستانی، طالبی ، القاعده وبم های دموکراسی می کشد و در جهت دیگر این گرسنه گی، فقر و بیداد بازار آزاد!  و فساد  دولت و سازمان‌های امداد و باند های چپاول‌گر نیز خون مارا چنان می چوشند تا ما را از زنده گی ساقط سازند. مردم را گرسنه گی می دهند و مردم از گرسنگی می میرند. در گذشته های سخنی در میان مردم وجود داشت که می گفتند:« گور کسی را نشان دهید که از گرسنه گی مرده باشد!».  این سخن دیگر آن مفهوم پیشین را از دست داده است؛ برای آن که همه روزه در کشور ما شمار ی از کودکان، زنان، پیر مردان به سبب کمبود مواد خوراکی می میرند و بسیار هم می میرند. ما در میان دو انفجار گیر مانده ایم، انفجار انتحاری و انفجار گرسنه گی، فقر و بیکاری! افق ها هم‌چنان تاریک است، مرگ آفرینان  کماکان همه روزه مراسم واسکت پوشان  را راه اندازی می کنند. غارتگران ، دارایی های مردم و دولت  را درگدام‌خانه‌های « شفافیت و حسابدهی!»  برای روز مبادای خود و خانوادۀ خود ذخیره می کنند. غارت‌گری، چپاول، دزدی چنان فرهنگ سیاهی در همه جا در نهاد های دولتی و غیر دولتی و نهاد های به اصطلاح  جامعۀ مدنی سایه انداخته است.

ما هر روزه صدای انفجار انتحاری را می شنویم و اما صدای انفجار غارت دارایی های مردم را ، صدای انفجار دزدی و رشوه ستانی‌های مقامات بلند پایۀ دولتی را ، صدای انفجار دزدی های پارلمانی و دزدی های مسوُولان سازمان‌های غیر دولتی را نمی شنویم شاید هم می شنویم واما توجه نمی کنیم  که به اثر چنین انفجار هایی خون ما چگونه قطره قطره چنان سکه های زر، روی دستان آن‌ها می ریزد وشاید هم اینان از  چنان مواد انفجاری استفاده می کنند که صدایی در پی ندارد. اینان نیز همان واسکت پوشان انتخاری اند. تنها با این تفاوت که واسکت پوشان انتحاری با واسکت‌های پر می آیند و خود را نیز از بین می برند، اما اینان با واسکت‌های خالی می آیند و واسکت‌های خود را پر می سازند تا آن حد که سازمانی و نهادی را در پرتگاه سقوط رها می کنند وبعد خود می گریزند! و سر انجام می شوند کار شناس فساد اداری! در آخر به مادر به خون تپیدۀ خویش به افغانستان عزیز می گویم!

ای سرزمین سیه بختان!

مصیبت بزرگت را

با بال چه فریادی به پرواز در آورم

که دختران جوانت در حجلۀ زفاف

چادر سیاه به سر کرده اند

و کودکان پا برهنۀ سر گردانت

واژۀ گورستان را

بر استخوان سیاه حادثه

هزاربار نوشتند

و با مفهوم هیچ مرگ در حافظۀ خاک جاری شدند!

پایان

چهار شنبه 20دلو1389 خورشیدی

شهرک قرغه- کابل

پرتو نادریپرتو نادری
نویسنده: پرتو نادری

پرتو نادري فرزند عبدالقيوم پرتو  به سال   1331 خورشيدي  برابر با (1953) در دهکده ء  به نام جر شاه بابا در ولسوالي  کشم ولايت بدخشان   ديده به جهان گشود .
اودوره ء ابتدايي و  ميانه  را در زادگاه خود تمام کرد ، بعداً به کابل آمد و دورهء ليسه را در  دارالمعلمين اساسي  کابل با نمرات بلند  به پايان آورد.
 چنان که او توانست امتياز اشتراک در  امتحان ورودي دانشگاه را به دست آورد . چنین بود که  به سال   1350 خورشيدي  به دانشکده ء ساينس  دانشگاه  کابل راه يافت و به سال 1354 از رشته ء زيست شناسي ( بيو لوژي) اين فاکولته دانشنامه ء ليسانس به دست آورد .... ادامه


Facebook

Twitter