وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
353
512
1836
2620333
9573
13510
2625440

دانشمندی باری گفته بود که مولانا در سدهء بیست یکم جهان را فتح خواهد کرد. به تعبیر استاد خلیل الله خلیلی چشمه یی که از بلخ جوشید در قونیه به دریای خروشانی بدل گشت. امروزه صدای این دریای خروشان از خاور تا باختر شنیده می شود.
فرهنگها و زبانهای گوناگون این صدا را شنیده است.
هر چند پیش از این آثار مولانا وو به گونه مشخص مثنوی معنوی به نظم و نثر در زبان پشتو ترجمه شده است، ولی ظاهراً این نخستین بار است که پاره یی از شعرهای او به زبان ترکی ازبیکی در کشور ترجمه می شود. دکتور شفیقه یارقین دیباج شاعر و پژوهشگر ارجمند بخشی قابل توجهی از رباعیات مولانا را به زبان ترکی ازبیکی ترجمه کرده است.

افسوس که بيگاه شد و ما تنها
در دريايي کرانه اش ناپيدا
کشتي و شب و غمام و ما مي­رانيم
در بحر خدا به فضل و توفيق خدا
افسوس، قرا تون دور و مين من تنها
بير دينگيز و ساحلي اوزاق، ناپيدا
البته که کيمه­م ني هدايت قيلگوم
حق دينگيزيده، اگر مدد بيرسه خدا
***
اوّل به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهرة مهر خويش مي­باخت مرا
چون من همه او شدم بينداخت مرا 
اوّل ميني مينگ لطف بيله شاد ايتدي
آخر ميني مينگ غم بيله برباد ايتدي
ميندن ميني آلدي او، محبت بيرله
چون او بۉلديم، ظلم­ني بنياد ايتدي
***
اي آنکه چو آفتاب فرد است، بيا
بيرون تو برگ و باغ زرد است، بيا
عالم بي تو غبار و گرد است، بيا
اين مجلس عيش بي تو سرد است، بيا
اي اُول که يوزونگ قوياش کبي ياروق، کيل
سين­سيز مينگه دور باغ جهان ساروق، کيل
سين­سيز بو جهان غبار و توپراق دور، کيل
سين­سيز مينگه دورعيش وطرب ساووق، کيل
***
اي داده به نان گوهر ايماني را
داده به جوي قلب يکي کاني را
نمرود چو دل را بخليلي نسپرد
بسپرد به پشه، لاجرم جاني را
اي بيرگوچي نان گه گوهر ايمان ني
وي بيرگوچي بير ارپه اوچون بير کان ني
کۉنگولني خليل گه بيرمه­دي چون نَمرود
آخر بيردي چِبين گه شيرين جان ني
***
تا کي باشي ز دور نظارة ما؟
ما چاره­گريم و عشق بيچارة ما
جان کيست؟ کمينه طفل گهوارة ما
دل کيست؟ يکي غريب آوارة ما
بيزني قيله­سن اوزاقدن نظاره
مين چاره و عشق ايرور مينگه بيچاره
جان کيم؟ بيشيگيم­ده بير کمينه کودک
دل کيم؟ ايشيگيم­ده بير غريب، آواره
***
جز عشق نبود هيچ دمساز مرا
ني اوًل و ني آخر و آغاز مرا
جان مي­دهد از درونه آواز مرا:
کي کاهل راه عشق در باز مرا
عشقدن اۉزگه يۉق مينگه هيچ بير دمساز
عشق اوّل و عشق آخر و عشق دور آغاز
کۉنگلوم ايچيدن بير چَقيريق، بير آواز
دييدي: ايشيگيم آچيق ايرور، قيل پرواز

***
در جان تو جانيست، بجو آنجان را
در کوه تو کانيست، بجو آن کان را
صوفي رونده گر تواني مي­جوي
بيرون تو مجو، ز خود بجو تو آن را
بير جان يشه­گه­ي جانينگده، تاپ اُول جانني
بير تاغ يشه­گه­ي کانينگده، تاپ اُول کان­ني
آني تاپه­من تشقريدن ديب، يورمه
جانينگ ايچيدن اِيزله اُوشل جانان­ني

***
دود دل ما نشان سوداست، دلا
وان دود که از دل است، پيداست، دلا
هر موج که مي­زند دل از خون، اي دل
آن دل نبود، مگر که درياست، دلا
قلبيم توتوني نشانة سَودا دور
دل­ نينگ توتوني نهان ايمس، پيدا دور
قان مونچه که موج اوريب چيقر بو دِلدن
گۉيا که دليم ايمس بو دل، دريا دور

***
گر جملة آفاق همه غم بگرفت
بي­غم بود آنکه عشق محکم بگرفت
يک ذره مگر که پاي در عشق بکوفت
وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت

آفاق يوزيني جمله گر غم توتدي
بيغم اوشه کيم عشق ني محکم توتدي
بير ذره قدم قۉيدي مو عشق عالميگه
کيم بۉلدي جهان و ايکّي عالم توتدي؟

***
زنهار دلا، بخود مده ره غم را
مگزين بجهان صحبت نامحرم را
با تره و ناني چو قناعت کردي
چون ترًه مسنج، سبلت عالم را

زنهار کۉنگول، آلمه اۉزينگگه غم ني
محرم توتمه، اۉزينگگه نامحرم ني
بير ترًه و نان گه چون قناعت قيلدينگ
بير ترًه کبي دور ديمه­گيل عالم ني

***
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هشياري غصة هر چيز خوريم
چون مست شويم، هر چه بادا بادا

عاشق همه وقت مست و رسوا بۉلسين
ديوانه و شوريده و شيدا بۉلسين
هشيارليغيم­ده دايما غم چيکديم
مستليکده­ ني چاره، هرنه بۉلسا، بۉلسين

***
عمريست نديده­ايم گلزار ترا
وان نرگس پرخمار خمًار ترا
پنهان شده­اي ز خلق مانند وفا
ديريست نديده­ايم رخسار ترا

عمر اۉتدي، کۉزيم کۉرمه­دي گلزارينگني
اُول نرگسِ پُرخمارِ خمًارينگ ني
خلق نينگ کۉزيدن وفا کبي پنهان سن
کۉپدن بيري کۉرمه­ديک، رخسارينگني

***
گر عمر بشد، عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا بمرد، نک عمر بقا
عشق آب حياتست در اين آب درآ
هر قطره از اين بحر حياتيست جدا

عمر اۉتدي اگر، بيردي ينه عمر خدا
گر عمر فنا اۉلدي، منه، عمرِ بقا
عشق آبِ حيات­دور، بو حيات آبيگه کير
هر قطره­سي بير بحر حيات دور، گۉيا

***
عشق تو چنين حکيم و استاد چراست
مهر تو چنين لطيف بنياد چراست
بر عشق چرا سوزم اگر او خوش نيست
ور عشق خوش است اينهمه فرياد چراست

عشقينگ بو قدر حکيم و استاد، نيچون؟
مهرينگ بو قدر لطيف بنياد، نيچون؟
خوش ياقمسه عشق، ني اوچون يانگه­ي­من؟
خوش ياقسه اگر عشق، بو فرياد نيچون؟

***
لاحول ولا دور کند آن غم را
گر ديو رسد جان بني آدم را
آن کز دم لاحول ولا غمگين شد
لاحول ولا فزون کند آن دم را

لاحَولَ وَلا يۉق قيله دور هر غم­ ني
گر ديو اسير آلسه بني آدم ني
لاحولَ ولا نينگ دَميني غم بيلسنگ
لاحولَ ولا کۉپه­ي­تيرر اُول دم ني

***
من ذره و، خورشيد لقايي تو مرا
بيمار غمم، عين دوايي تو مرا
بي­بال و پر اندر پي تو مي­پرًم
من کاه شدم، چو کهربايي تو مرا

مين ذره من و سين ايسه، خورشيدلقا
مين غم کسلي، سين ايسه درديم گه دوا
آرتينگده قنات­سيز اوچه­من هردايم
مين مَيده سامان و کهربا سين، گۉيا

***
منصور بُد، آن خواجه که در راه خدا
از پنبة تن جامة جان کرد جدا
منصور کجا گفتِ انالحق مي­گفت
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

منصور ايدي اُول خواجه که حق يۉليدا
تن پنبه سيدن جامة جان قيلدي جدا
منصور قچان ديدي "انالحق" سۉزيني
منصور قچان ايدي؟ خدا ايردي خدا!

***
مي­آمد يار، مست و تنها تنها
با نرگس پرخمار، رعنا رعنا
جستم که يکي بوسه ستانم ز لبش
فرياد برآورد که: يغما يغما!

يار کيلدي قاشيمگه مست و تنها تنها
نرگس کۉزي پُرخمار، رعنا رعنا
بير بۉسه آله­ي ديديم لبيدن، اما
فرياد چيکيب ديدي که: يغما يغما!

***
زان مي خوردم که روح پيمانة اوست
زان مست شدم که عقل ديوانة اوست
شمعي به من آمد آتشي در من زد
آن شمع که آفتاب پروانة اوست

بير مَي ايچديم که روح پيمانه­سي دور
سرمست اۉلدوم که عقل ديوانه­سي دور
بير شمع کيليب جانيمه بير اۉت سالدي
اُول شمع که آفتاب پروانه سي دور.

***
امروز چو هرروز خرابيم، خراب
مگشا درِ انديشه و بر گير رباب
صدگونه نماز است و رکوعست و سجود
آنرا که جمال دوست باشد محراب

هرکونده­گي­ديک خراب ­من، مست و خراب
کۉپ اۉيله­مه، آل قۉلينگگه بير تار و رباب
يوز نوع نماز دور و رکوع و سجده
گر دۉست جمالي بۉلسه کيم گه محراب

***
اي آنکه تو يوسف مني، من يعقوب
اي آنکه تو صحت مني، من ايوب
من خود چه­کسم؟ اي همه را تو محبوب
من دست همي زنم، تو پايي مي­کوب

سين­سن مينگه يوسف و سينگه مين يعقوب
سين­سن مينگه ساغليق و ايرورمن ايوب
مين قرسَک اوره­ي، سين ايسه کويلب اۉينه
مين کيم دورمن؟ اي همه گه سين محبوب!

***
از جمله طمع بريدنم آسانست
الا ز کسي که جان ما را جانست
از هر که کسي برد، براي تو برد
از تو که برد دمي، کرا امکان است؟

خلق جمله­سيدن طمع اوزيش آسان دور
اِلّا اوندن که جانيميزده جان دور
هرکيم سين اوچون اوزر بيراو دن اۉزيني
سيندن کيم اوزر اۉزيني؟ ني امکان دور

***
از کفر و ز اسلام برون صحراييست
ما را به ميان آن فضا سوداييست
عارف چو بدان رسيد، سر را بنهاد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاييست

اسلام و کفردن اۉزگه بير صحرا بار
اُول جاي ايچيده باشيم ده بير سودا بار
عارف اۉشه ييرگه ييتسه، قۉيگه­ي باشيني
ني کفر و نه اسلام، عجب دنيا بار!

***
افکند مرا دلم به غوغا و گريخت
جان آمد و هم از سر سودا و گريخت
آن زُهرة بي زَهره چو ديد آتش من
بربط بنهاد زود برجا و گريخت

قلبيم مينگه بيردي شور و غوغا، قاچدي
جان سالدي باشيمگه سۉز و سودا، قاچدي
اُول زُهرة بي زَهره النگه­م­ني کۉريب
بربط ني قۉييب تيز  جاييگا،   قاچدي

***
امروز در اين خانه کسي رقصانست
کش کل کمال، پيش او نقصانست
ور در تو ز انکار رگي جنبانست
آن ماه در انکار تو هم تابانست

بو اويده کۉرينگ بوگون بيراو رقصان دور
اُول کيم، آليدا برچه کمال نقصان دور
انکاريده گر بير تاميرينگ جنبان دور
اُول آي سينينگ انکارينگگه هم تابان دور

***
انصاف بده که عشق نيکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خويش را لقب عشق نهي
از شهوت تا به عشق ره بسيار است

انصاف قيلينگ که عشق دور نيکوکار
نقص شونده که طبعي­ميز ايرور بدکردار
سين، شهوتينگه عشق لقب بيرگه­ي­سن
شهوت بيله عشق اۉرته­سيده کۉپ يۉل بار


***
اي آنکه در اين جهان چو تو پاکي نيست
زيبا و لطيف و چست و چالاکي نيست
زين طعنه در اين راه بسي خواهد بود
با ما تو چگونه­اي دگر باکي نيست

اي اُول که جهانده سين کبي پاک يۉقدور
زيبا و لطيف و چست و چالاک يۉقدور
بو يۉلده اگرچه طعنه­لر کۉپ بار دور
سين بۉلسنگ اگر بيز بيله، هيچ باک يۉقدور

***
اي جان خبرت هست که جانان تو کيست
وي دل خبرت هست که مهمان تو کيست
اي تن که به هر حيله رهي مي­جويي
او مي­کشدت، ببين که جويان تو کيست

اي جان، بيله­سن مي سينگه جانان کيم دور؟
اي دل، بيله­سن مي، سينگه مهمان کيم دور؟
اي تن، که حِيل بيرله يۉلينگ ايسترسين
تارتر سيني او، باق، سيني جۉيان کيم دور؟

***
اي دل تو و درد او که درمان اينست
غم مي­خور و دم مزن که فرمان اينست
گر پاي بر آرزو نهادي يک چند
کشتي سگ نفس را و قربان اينست

او بيرسه دلينگگه درد، درمان شول دور
قيغو چيک و دَم اورمه که فرمان شول دور
ايستک لرينگ اوستيگه آياق گر قۉيسنگ
سين اۉلديره­سن نفس اِيتي، قربان شول دور

***
اين بانگ خوش از جانب کيوان منست
اين بوي خوش از گلشن و بستان منست
آن چيز که بر دل و بر جان منست
تا مي­رود او کجا رود آن منست

دلکش بو نوا ينگره­دي کيوانيم دن
بو عطر ايسَر گلشن و بستانيم دن
هر ييرگه که کيتسه او مينينگ دور، هرگز
کيتمس يوره­گيم، خيال لريم، جانيم دن

***
اين سينة پر مشعله از مکتب اوست
و امروز که بيمار شدم از تب اوست
پرهيز کنم ز هرچه فرمود طبيب
جز از مي و شکّري که آن از لب اوست

کۉکسيم­ده­گي مشعله اونينگ مکتبيدن
بو کونگي کسل­ليگيم دور آنينگ تبيدن
پرهيز قيله­ي هر نيمه­دن اَيتسه طبيب
پرهيز قيلالمم اوني شکّر لبيدن

***
اين عشق شه­ست و رايتش پيدا نيست
قرآن حقست و آيتش پيدا نيست
هر عاشق از اين صياد تيري خورده است
خون مي­رود و جراحتش پيدا نيست

شه دور بو عشق و رايتي ناپيدا
قرآن حق ايرور و آيتي ناپيدا
عاشق دليگه تيگدي بو صياد اۉقي
قاني آقه دور، جراحتي ناپيدا

***
بر هر جاييکه سر نهم مسجود اوست
بر شش جهت و برون ز شش معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
اين جمله بهانه و همه مقصود اوست

هر ييرده بۉله­ي سجده­گه، مسجود اُول دور
هر آلتي جهت اوستيده معبود اُول دور
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
بو جمله بهانه، برچه مقصود اُول دور

***
بيرون زتن و جان و روان درويش است
برتر ز زمين  و آسمان  درويش  است
 مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از اين جهان درويش است

تشقي بو تن و جان و روان دن درويش
اوستون بو زمين و آسمان دن درويش
مقصودِ خدا ايمس ايدي خلق جهان
مقصودِ خدا ايدي جهان دن درويش

***
تا چهرة آفتاب جان رخشانست
صوفي به مثال ذره ها رقصانست
گويند که اين وسوسة شيطانست
شيطان لطيف است و حيات جانست

تا جان گونشين گۉزه­ل يوزي رخشان دور
صوفي به مثال ذره­لر رقصان دور
ديرلر که بولر وسوسة شيطان دور
شيطان لطيف دور و حيات جان دور

***
تا حاصل دردم سبب درمان گشت
پستيم بلندي شد و کفر ايمان گشت
جان و دل و تن حجاب ره بود کنون
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

درديم ثمري تا مينگه درمان بۉلدي
پستيم يوقاري و کفريم ايمان بۉلدي
جان و دل و تن حجاب ايدي بو يۉلده
جان و تن و دل برچه سي جانان بۉلدي

***
تا ظن نبري دور زمانم کشته است
آن چشمه آب حيوانم کشته است
او نيست عجب که دشمن جانش کشت
من بوالجبم که جان جانم کشته است

ساغينمه ميني دورِ زمان اۉلديردي
اُول آب حياتِ جاودان اۉلديردي
اۉلديرسه کيشي ني دشمنِ جان، نه­عجب
ميني بو عجب که جانِ جان اۉلديردي

***
تا عرش زسوداي رخش ولوله­ هاست
در سينه ز بازار رخش غلغله ­هاست
از بادة او بر کف جان بلبله­ هاست
در گردن دل ز زلف او سلسله ­هاست

سوداي يوزي­دن عرش ده کۉپ وَلوله دور
بازار يوزي­دن دلده کۉپ غلغله دور
جان­نينگ کفي­ده باده­سيدن بلبله دور
دل بۉينيده زلفيدن اوزون سلسله دور

***
تا من بزيم پيشه و کارم اينست
صياد نيم صيد و شکارم اينست
روزم اينست و روزگارم اينست
آرام و قرار و غمگسارم اينست

تا مين بارمن، پيشه و کاريم شول دور
صياد ايمم، صيد و شکاريم شول دور
رۉزيم شو ايرور و رۉزگاريم شول دور
 آرام و قرار و غمگساريم شول دور

***
توبه چکنم که توبه­ام ساية تست
بار سر توبه جمله سرماية تست
بدتر گنهي به پيش تو توبه بود
کو آن توبه که لايق پاية تست

توبه ني کيره­ک که توبه بير سايه­نگ دور
بارِ سرِ توبه جمله سرمايه­نگ دور
يۉق توبه دن آغير سيني آلدينگده گناه
اُول توبه قني که لايق پايه­نگ دور

***
جاني که حريف بود بيگانه شده است
عقلي که طبيب بود ديوانه شده است
ميران همه گنجها به ويرانه نهند
ويرانة ما ز گنج ويرانه شده است

جان ايردي حريف، بۉلدي بيگانه بوگون
عقل ايردي طبيب، بۉلدي ديوانه بوگون
ويرانه ده گنج لرني کۉمگه­ي شاه لر
گنج اَيله­دي ويرانه ني ويرانه بوگون

***
حاشا که به عالم خوشتر از تو ياريست
يا خوبتر از ديدن رويت کاريست
اندر دو جهان دلبر و يارم تو بسي
هم پرتو تست هر کجا دلداريست

حاشا که جهانده سين کبي يار ايسه
يا سينگه باقيشدن اۉزگه بير کار ايسه
هر ايکّي جهانده دلبر و ياريم سين
سايه­نگ کبي دور قه­ييرده دلدار ايسه

***
خورشيد رُخت ز اسمان بيرونست
چون حسن تو کز شرح و بيان بيرونست
عشق تو درون جان من جا دارد
و اين طُرفه که از جان و جهان بيرونست

خورشيدِ جمالينگ آسمانده سيغمس
حسنينگ صفتي شرح و بيانده سيغمس
جانيم ده سينينگ محبتينگ جايلَشدي
بو طُرفه که او جان و جهانده سيغمس

***
خورشيد و ستارگان و بدر ما اوست
بستان و سراي و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عيد رمضان و شب قدر ما اوست

هم يولدوز و آفتاب و بدريم اُول دور
بستان و سراي و صحن و صدريم اُول­دور
هم قبله و هم رۉزه و صبريم اُول دور
عيد رمضان و ليلِ قدريم اُول دور

***
در باغ من اَر سرو و اگر گلزار است
عکس قد و رخسارة آن دلدار است
بالله به نامي که ترا اقرار است
امروز مرا اگر رگي هشيار است

باغيمده اگر سرو، اگر گل بار دور
دلدار يوزي و قديدن گلزار دور
تنگريم آتيگه آنت ايچيبان دييمن، ايمس
بوگون ميني بير رگيم  که او هشيار دور

***
در وصل جمالش گل خندان منست
در هجر خيالش دل و ايمان منست
دل با من و من با دل از آن در جنگم
هر يک گوييم آن صنم آنِ منست

وصل ايچره جمالي گل خندانيم دور
هجرانده خيالي دل و ايمانيم دور
دل مين بيله مين دل بيله دايم اوريشيب
دييميز که اوشل صنم مينينگ جانيم دور

***
دستت دو و پايت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست

قۉل و آياق و کۉزينگ ايکّي بۉلسه، روا
اما دل و معشوق ايکّي بۉلسه، خطا
معشوق بهانه بيزگه معبود خدا
هرکيم که ديسه ايکي، ايرور اُول ترسا

***
دلتنگم و ديدار تو درمان منست
بي­رنگ رخت زمانه زندان منست
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
آنچ از غم هجران تو بر جان منست

دلتنگ ليگيم ده، وصل ايرور درمانيم
سين­سيز بو زمانه دور مينينگ زندانيم
هيچ بير تن و دلگه ييتمه­سون اُول آزار
کيم چيکدي فراقينگ غميده بو جانيم

***
دلدار ظريف است و گناهش اينست
زيبا و لطيف است و گناهش اينست
آخر به چه عيب مي­گريزند از او
از عيب عفيف است و گناهش اينست

دلدار ظريف دور و گناهي شول دور
زيبا و لطيف دور و گناهي شول دور
ني دُور اوني عيبي کيم قاچرلر اوندن
بي­عيب و عفيف دور و گناهي شول دور

دوکتور شفیقه یارقیندوکتور شفیقه یارقین

در ميان بانوان سخنور در افغانستان بانو شفيقه يارقين يکي از چند نامي  شناخته شده  و آشنا در عرصه ء ادبيات و فرهنگ کشور است . او از چند دهه بدينسو مي نويسد و همه گان بر آنند که زيبا  و  محققانه مي نويسد.
بانو شفيقه يارقين  به سال  1333خورشيدي  در ولابت سرپل  که در آن روزگار بخشي ازولايت جوزجان  همان سر زميني که حکيم  ناصر خسرو بلخي آن  خواب  راه گشايانه اش را در آن جا ديده بود ، چشم به دنيا گشوده است .
او ابتدايه را  درهمانجا  در سرپل خواند ، بعد، خانواده است به  بلخ آمد و او دوره ء ليسه را در ليسه رابعه ء بلخي در شهر مزارشريف  به پايان آورد.... ادامه


Facebook

Twitter