وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
591
839
5479
2688263
14697
18901
2699578

از آن وقتی که احساس کردم، موجودی هستم  که دست و پا دارم، تنهایی همراه من بوده و با من راه رفته است، امادر این تنهایی همیشه کتاب وقلم نزدیکترین یاران من بوده اند.
 مدت زمانی را در این شک و تردید به سر بردم که  این موجودی با دست وپا چه هست! پیش از آن که پاسخی بیابم متوجه شدم که نه تنها دست وپای دارم ؛ بلکه چیزی به نام گوش، چشم وزبان نیز دارم.
می توانم ببینم ، بشنوم وفریاد بزنم.
زمانی رسید که احساس می کردم که گلویم فشرده می شود و چیزی دیگری در من زیست می کند که باید بیانش کنم. بعداً دریافتم که این چیز درونی من، درد من و تنهایی من است.
آن درد با من بزرگ شد و ازآن گاه تا کنون گوشی را نیافتم تا این درد را خود را برایش بگویم.
دستم با قلم آشنا شد و درد هایم  را روی صفحهء کاغذ نوششتم تا باشد کسی آن را بخواند.
گفتم که در دامن تنهایی پرورش یافته ام و بزرگ شده ام. به یاد د ارم که در کودکی وقتی با همسالانم بازی می کردم بسیار زود از بازی دلگیر می شدم و گوشه گیری می کردم. احساس می کردم که یک حس درونی بر من فرمان می دهد تا از همبازیهایم کناره گیری کنم. می دیدم که در کناره گیریهایم بیشتر لذت می بردم.
آن حس گوشه گیری هنوز در من است و هنوز مرا فرمان می دهد تا گوشه گیری کنم. از همان کودکی این حس را بسیار بزرگ می یافته بودم  و حالا  می پندارم که  بسیار بزرگ شده وژرفای بیشتری پیدا کرده است.
با این حال هنوز آن را درست نمی شناسم. می بینم که گاه نکوهشم می کند، گاه نوازشم می کند.گاه می خواندم بر خویش و گاه میراندم از خویش.گاه می خنداندم و گاهی هم می گریاندم.
می خواهم پاسخی برایش بیابم ؛ اما زمانی که به جستجوی پاسخ می برایم  پریشانی فکری بزرگی به من دست می دهد و من نمی توانم پاسخی برایش بیابم. گویی پاسخش بر من محال می شود.
شاید هیچگاهی پاسخی نیابم که آن حسی درونی که مرا به گوشه گیری می خواند، چیست.
هیچ نمی دانم که چیست، هیچ نمی دانم.
با این همه تنهایی کودکیهایم در خود گم کردم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، خیابانی نیم رنگی می بینم از شک ویقین که دیگر نمی توانم به آن برگشت کنم.
حال بزرگ شده ام کسانی مرا دیوانه می خوانند و کسانی هم مرا  فرزانه  می دانند. شاید این هر دو نباشم. با این وضع از انسانهای با درد خوشم می آید.و عاشق تنها ترین آدمهایم و می خواهم این درد را با تنهایی یک جا از همان زبان، فریادشوم:
 
در گوش دردین ترین انسانها
و در گوش تنها ترین آدم ها
و در گوش چه کسی
ودر گوش هیچ کسی
 
این جا همه شنواست
                       ولی کر
این جا همه گویاست
                ولی گنگ
این جا همه بیناست
              ولی کور
پس، بر چه کسی درد ترا خواهم گفت
                                      های درد!
                                               وای بر تنهایی!
 
این که چگونه مکتب خواندم، هیچ نمی دانم. تمام دورهء آموزشی ام در مکتب، تنها چهار و نیم  سال بود. بعد هم شامل موسسهء عالی تربیهء معلم در شهر پلخمری شدم و این روز ها ازبخش زبان و ادبیات فارسی دری آن سند فراغت به دست آورده ام.
وقتی نخستین بار با زبان درد آشنا شدم، چیزی می گفتم که خودم نمی شناختمش. بی وزن راه رفته بودم. بی وزن درد کشیده بودم. بی وزن گریسته بودم.بی وزن فریاد شده بودم بی صدا . بر روی تو ای کاغذ نوشته بودم.
امروز یک کسی از همزبانانم، این زبان بی زبانی، زبان درد را در من شناخته است . تسلایم داده است و برایم گفته است، که:« تو سپید می گویی !» من بی آن که دانسته باشم و بی آن که خواسته باشم، سپید راه رفته بودم، سپید درد کشیده بودم، سپید گریسته بودم و سپید فریاد شده و بر روی تو نبشته بودم و آخر سپید گفته بودم. او تشویقم کرده است. چیزی که با آن نا آشنا بودم. چون همیش تهدید شده ام و از همین رو خواسته ام راه سپیدم را بیشتر بروم. راهم را تند تر وبیشتر بروم.
راهش سپید باد!
من از او ممنونم
شعری از روشنک
 صدا صدایی ندارد
 شب است
و هوا ابرین وتاریک
خیابانهای ازدحامی روز های سپید
خالی خالیست
نوا نوایی ندارد
صدا صدایی ندارد
همه جا خاموشیست
 
گویا همه گان را
زبان ببریده اند
ودهن ها شان دوخته اند
و در شهر
در شهر هیچ گامی، بر خیابانها
                                      راه نمی رود ،هرگز
گویا همه گان را
دست و پا بسته اند
وآسمان
آسمان تاریک تاریک
و ابر های سیاه می خندند
گویا ماهتاب
وستاره گان و آفتاب را
                                کشته اند
و دروازه ء روشنایی را
در آن سوی ابر های سیاه
                                  قفل کین آویخته اند
زمین در خواب است
و زمینیان خواب آلود
                   با تردید می گویند
                                   که ما آیا هیچ گاهی روز داشته ایم!
و یا سپیدی گاهی از ما بوده است!
یقین
یقین  در این ها مرده است
و زمین
        زمین بوی شکست و مرگ میدهد
 
سنبله 1386
شهر پلخمری

در یکی از شب های سرد دلو یا بهمن ماه 1367 خورشیدی در شهر کابل به دنیا آمدم. زادگاه پدریم هندوکش( پنجهیر) است. آز آن گاه که بدینجا آمده ام تا هم اکنون با بهار بیگانه ام. گویی سرزمین هستی  من تنها یک فصل یعنی زمستان را داشته است.

از آن وقتی که احساس کردم، موجودی هستم  که دست و پا دارم، تنهایی همراه من بوده و با من راه رفته است، امادر این تنهایی همیشه کتاب وقلم نزدیکترین یاران من بوده اند.

 مدت زمانی را در این شک و تردید به سر بردم که  این موجودی با دست وپا چه هست! پیش از آن که پاسخی بیابم متوجه شدم که نه تنها دست وپای دارم ؛ بلکه چیزی به نام گوش، چشم وزبان نیز دارم.

می توانم ببینم ، بشنوم وفریاد بزنم.

زمانی رسید که احساس می کردم که گلویم فشرده می شود و چیزی دیگری در من زیست می کند که باید بیانش کنم. بعداً دریافتم که این چیز درونی من، درد من و تنهایی من است.

آن درد با من بزرگ شد و ازآن گاه تا کنون گوشی را نیافتم تا این درد را خود را برایش بگویم.

دستم با قلم آشنا شد و درد هایم  را روی صفحهء کاغذ نوششتم تا باشد کسی آن را بخواند.

گفتم که در دامن تنهایی پرورش یافته ام و بزرگ شده ام. به یاد د ارم که در کودکی وقتی با همسالانم بازی می کردم بسیار زود از بازی دلگیر می شدم و گوشه گیری می کردم. احساس می کردم که یک حس درونی بر من فرمان می دهد تا از همبازیهایم کناره گیری کنم. می دیدم که در کناره گیریهایم بیشتر لذت می بردم.

آن حس گوشه گیری هنوز در من است و هنوز مرا فرمان می دهد تا گوشه گیری کنم. از همان کودکی این حس را بسیار بزرگ می یافته بودم  و حالا  می پندارم که  بسیار بزرگ شده وژرفای بیشتری پیدا کرده است.

با این حال هنوز آن را درست نمی شناسم. می بینم که گاه نکوهشم می کند، گاه نوازشم می کند.گاه می خواندم بر خویش و گاه میراندم از خویش.گاه می خنداندم و گاهی هم می گریاندم.

می خواهم پاسخی برایش بیابم ؛ اما زمانی که به جستجوی پاسخ می برایم  پریشانی فکری بزرگی به من دست می دهد و من نمی توانم پاسخی برایش بیابم. گویی پاسخش بر من محال می شود.

شاید هیچگاهی پاسخی نیابم که آن حسی درونی که مرا به گوشه گیری می خواند، چیست.

هیچ نمی دانم که چیست، هیچ نمی دانم.

با این همه تنهایی کودکیهایم در خود گم کردم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، خیابانی نیم رنگی می بینم از شک ویقین که دیگر نمی توانم به آن برگشت کنم.

حال بزرگ شده ام کسانی مرا دیوانه می خوانند و کسانی هم مرا  فرزانه  می دانند. شاید این هر دو نباشم. با این وضع از انسانهای با درد خوشم می آید.و عاشق تنها ترین آدمهایم و می خواهم این درد را با تنهایی یک جا از همان زبان، فریادشوم:

 

در گوش دردین ترین انسانها

و در گوش تنها ترین آدم ها

و در گوش چه کسی

ودر گوش هیچ کسی

 

این جا همه شنواست

                       ولی کر

این جا همه گویاست

                ولی گنگ

این جا همه بیناست

              ولی کور

پس، بر چه کسی درد ترا خواهم گفت

                                      های درد!

                                               وای بر تنهایی!

 

این که چگونه مکتب خواندم، هیچ نمی دانم. تمام دورهء آموزشی ام در مکتب، تنها چهار و نیم  سال بود. بعد هم شامل موسسهء عالی تربیهء معلم در شهر پلخمری شدم و این روز ها ازبخش زبان و ادبیات فارسی دری آن سند فراغت به دست آورده ام.

وقتی نخستین بار با زبان درد آشنا شدم، چیزی می گفتم که خودم نمی شناختمش. بی وزن راه رفته بودم. بی وزن درد کشیده بودم. بی وزن گریسته بودم.بی وزن فریاد شده بودم بی صدا . بر روی تو ای کاغذ نوشته بودم.

امروز یک کسی از همزبانانم، این زبان بی زبانی، زبان درد را در من شناخته است . تسلایم داده است و برایم گفته است، که:« تو سپید می گویی !» من بی آن که دانسته باشم و بی آن که خواسته باشم، سپید راه رفته بودم، سپید درد کشیده بودم، سپید گریسته بودم و سپید فریاد شده و بر روی تو نبشته بودم و آخر سپید گفته بودم. او تشویقم کرده است. چیزی که با آن نا آشنا بودم. چون همیش تهدید شده ام و از همین رو خواسته ام راه سپیدم را بیشتر بروم. راهم را تند تر وبیشتر بروم.

راهش سپید باد!

من از او ممنونم

شعری از روشنک

 صدا صدایی ندارد

 شب است

و هوا ابرین وتاریک

خیابانهای ازدحامی روز های سپید

خالی خالیست

نوا نوایی ندارد

صدا صدایی ندارد

همه جا خاموشیست

 

گویا همه گان را

زبان ببریده اند

ودهن ها شان دوخته اند

و در شهر

در شهر هیچ گامی، بر خیابانها

                                      راه نمی رود ،هرگز

گویا همه گان را

دست و پا بسته اند

وآسمان

آسمان تاریک تاریک

و ابر های سیاه می خندند

گویا ماهتاب

وستاره گان و آفتاب را

                                کشته اند

و دروازه ء روشنایی را

در آن سوی ابر های سیاه

                                  قفل کین آویخته اند

زمین در خواب است

و زمینیان خواب آلود

                   با تردید می گویند

                                   که ما آیا هیچ گاهی روز داشته ایم!

و یا سپیدی گاهی از ما بوده است!

یقین

یقین  در این ها مرده است

و زمین

        زمین بوی شکست و مرگ میدهد

 

سنبله 1386

شهر پلخمری
روشنکروشنک
نویسنده: روشنک

در یکی از شب های سرد دلو یا بهمن ماه 1367 خورشیدی در شهر کابل به دنیا آمدم. زادگاه پدریم هندوکش( پنجهیر) است. آز آن گاه که بدینجا آمده ام تا هم اکنون با بهار بیگانه ام. گویی سرزمین هستی  من تنها یک فصل یعنی زمستان را داشته است.
از آن وقتی که احساس کردم، موجودی هستم  که دست و پا دارم، تنهایی همراه من بوده و با من راه رفته است، امادر این تنهایی همیشه کتاب وقلم نزدیکترین یاران من بوده اند.
 مدت زمانی را در این شک و تردید به سر بردم که  این موجودی با دست وپا چه هست! پیش از آن که پاسخی بیابم متوجه شدم که نه تنها دست وپای دارم ؛ بلکه چیزی به نام گوش، چشم وزبان نیز دارم.... ادامه


Facebook

Twitter