وارد شدن
مرام مجما را تقویت انکشاف جامعه مدنی متنوع، کثرت گرا، جامع و متحد تشکیل میدهد.

جامعه مدنی چیست؟

جامعهء مدني فرهنگ سازش براي توافق است، اين جامعه قانونمند رابطهء حكومت با مردم و روابط افراد با حكومت را تنظيم ميكند.

ارزیابی

ویب سایت جدید مجما را چگونه ارزیابی میکنید؟

عالی - 60.9%
خوب - 26.1%
متوسط - 4.3%
ویب سایت قبلی بهتر بود - 8.7%

Total votes: 23

اشتراک

برای دریافت مجله جامعه مدنی اشتراک نمائید!
captcha

ساحات تحت پوشش

تعداد بازدیدها

امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
595
839
5483
2688263
14701
18901
2699582


از همان کودکی، دقيق بيادم هست که يک کتابخانه ی خانوادگی داشتيم. کتاب هايی بود که درباره ی دين و مسايل دينی بود که بيشتر پدرم آن ها را مطالعه می کرد و در کنار آن کتاب هايی هم بود که بعد ها من به ارزشمند بودن آن ها پی بردم. جز کتاب های درسی، اولين کتابی که خوانده بودم، سه خواهر " انتوان چخوف" بود. حدود يازده سال سن داشتم و گرچه جزييات کتاب را بياد ندارم اما هنوز گاهی لذت آن را احساس می کنم. اين کتاب ها و شور و شوقی نهانی مرا به سمت نوشتن برد. حدود 14 سال سن داشتم که شروع کردم به نوشتن چيزهايی. شعر نبودند، بيشتر نوشته هايی بودند که احساس يک نوجوان 14 ساله را بازتاب می داد. چيزهايی به اسم مقاله می نوشتم و معمولا تنها کسی بودم که هر چند روز يکبار، در برنامه صبحگاهی مکتب آن ها را برای همه ی دانش آموزان می خواندم. حدود 15 ساله بودم که با شعر برخورد کردم. شعر مرا به سمت خود می خواند و من در تلاش از نوشته ای به نوشته ای ديگر. اول چيزهايی می نوشتم، کوشش می کردم يک ريتم و يک آهنگ داشته باشند و وزن و قافيه را بايد ياد می گرفتم و ياد گرفتم. در 16 سالگی وارد صنف نهم شدم. در مکتبی که درس می خواندم، شاعری هم بود که برای صنوف بالاتر، تاريخ درس می داد و او بود که مرا با فضاهای نو و تازه ی شعر آشنا کرد. زمان هر چه می گذشت به چيره دستی کار ادبی اين آموزگار تاريخ، محمد باقر کلاهی اهری، بيشتر پی می بردم. کلاهی يک شاعر منزوی بود و شعر غير سنتی می نوشت و گاهی هم به قول قدمای شعر، طبع آزمايی هايی سنتی هم داشت. برای شاعری که در خراسان زندگی می کند و شعر سنتی نداشته باشد، اين يک عيب بزرگ بود.
در سن 17 سالگی در رقابت های دانش آموزی شعر شرکت کردم و در سطح کشور مقام سوم را به دست آوردم. بعد از گذشت سال ها، هنوز معتقدم که نظر مخالف من درباره ی گفته های دو تن از داوران، درباره ی شعر سنتی و شعر نو باعث کسب مقام سوم شد، وگرنه من مقام اول را حق خود می دانستم. در همان 17 سالگی، در يک رقابت ادبی در ولايت خراسان، مقام اول را کسب کردم و پس از آن عملا شعرها و نوشته های من در روزنامه ی "توس" آن زمان نشر می شد. در 18 سالگی مسوول يک صفحه ی ادبی  با نام" شنبه ساعت 10" در روزنامه ی توس شدم. در 19 سالگی به تهران رفتم. کار می کردم، همان کارهای سخت را و به جلسات ادبی نيز می رفتم. ماهی يکبار خانه ی رضا براهنی، ماهی يکبار مجله ی گردون به مديريت عباس معروفی و هفته ای يکبار هم مجله ی کِلک. در مطبوعات ايران با نام های مختلف مقاله و شعر منتشر می کردم  و به عنوان يک نويسنده ی پاره وقت، ويراستار و مسوول يک بخش، کارهای رسانه ای را پيش بردم. در سال 1375 اولين دفتر شعرهايم را با نام " کتاب مهر" برای چاپ آماده کردم. اداره ی سانسور در ايران، نشر کتاب را به حذف پاره هايی از شعرها منوط دانست و من از چاپ آن صرف نظر کردم.
در اوايل سال 1378 نامه ی سرگشاده ای را  خطاب به سران سازمان ملل درباره ی اوضاع کودکان، زنان و مردان بی گناه افغانستان نوشتم. با کمک زنده ياد هوشنگ گلشيری، دبير کانون نويسندگان ايران، امضای 331 نويسنده، شاعر و روزنامه نگار دگر انديش را جمع کرديم و نامه منتشر شد. در ميان امضا کنندگان احمد شاملو بود که چندی بعد، در شفاخانه ی مهر تهران در اثر بيماری جان باخت.
در اين سال و سال بعد بيشتر با کارگران افغانستان بودم، هم کار می کردم و هم به آن ها خواندن و نوشتن را ياد می دادم. در همين زمان بود که يک گزارش تحقيقاتی درباره ی وضعيت آوارگان افغانستان در ايران را نيز به پايان رساندم. 
حدود سال های 1378 تا 1379 بود که اينترنت برای نخستين بار وارد ايران شد. نه تخصصی از کمپيوتر داشتم و نه پول اين را که آن را بخرم و استادی که آن را به من ياد بدهد. با اين وجود، در رويای يک سايت اينترنتی و برای فرار از سانسور، شماره ی اول و دوم يک مجله بنام "رها" را به صورت غير علنی نشر کردم و علاوه بر چاپ حدود 500 نسخه، آن را با کمک ديگران، ايميل می کردم.
چند ماهی به دليل نبود پول و خطرات نشر يک مجله ی غير قانونی، نشر رها متوقف شد و من در جستجوی راه اندازی يک سايت اينترنتی به هر دری می زدم. اينترنت واقعا يک جای فرار بود و يک جايی که بتوانم آزادانه بنويسم. در اواخر سال 1379 بود که سايت افغانستان رها دات اورگ را منتشر کردم. يک سال بعد نام آن را به "رهاپن دات اورگ" تغيير دادم و حلقه ی قابل ملاحظه ای از نويسندگان جوان از کشورهای مختلف بوجود آمد. " رها پن" بدليل مشکلات مالی و عدم پرداخت هزينه های مربوط به ميزبانی وب گاهی نمی توانست برای چند ماه نشر شود و اين تبديل شده بود به جنجال بسيار کلان برای من. کامپيوتری قسطی خريدم، طراحی و راه اندازی وب به شيوه ی ايستا را خودم ياد گرفتم. آهسته آهسته بيشتر وارد دنيای وب شدم و آن را تا امروز ادامه داده ام.
در سال 2003 سايت کابل پرس دات اورگ را راه اندازی کردم تا در کنار رها پن رويدادهای افغانستان را به شيوه ی انتقادی بازتاب دهد. در اواخر همان سال به افغانستان آمدم. اتشار يک هفته نامه ی انتقادی به نام "چای داغ" را آغاز کردم که در چهارمين شماره از انتشار بازماند. در طی چند سالی که در افغانستان هستم، مقالات و نوشته هايی در رسانه های کابل نشر کردم. در راديو کليد، حدود 1 سال مسوول بخش اخبار بودم. در يک بنياد غير دولتی، تحقيقی درباره ی " عدالت انتقالی " انجام دادم و در آخر به راديو سلام وطندار پيوستم و به عنوان مدير وب کار کرده و بعضی وقت ها هم ميزهای گرد را اداره می کنم.
تااکنون دو کتاب الکترونيکی منتشر کرده ام که می توان گفت از نخستين کتاب های الکترونيکی فارسی محسوب می شوند. "کتاب مهر" که دفتر شعرهايم است و کتاب " خواندن و نوشتن، مهندسی ادبيات افغانستان" که مجموعه مقاله هايی ادبی ست. 4 کتاب ديگر آماده ی انتشار دارم. " لحن تند اسبی در اضلای پروانه شدن" و "دالان های الکترونيکی " که دفتر شعرهايم می باشند و "روايتی از افغانستان لب بسته" و جلد دوم کتاب خواندن و نوشته که گزيده ای از مقالات من می باشد.
در اين چند سال بيش از 500 مقاله در رسانه های مختلف داخل افغانستان و بيشتر بيرون از افغانستان و روی شبکه ی وب منتشر کرده ام. بيشتر از 10 سايت اينترنتی را با برنامه های مختلف ( صفحات ايستا و پويا) راه اندازی کرده و وب و کار وب اکنون تبديل به يکی از کارهای اصلی من شده است.
 تلفيق نوشتن، آزادی و اينترنت، اين چيزی ست که از آن لذت می برم.

کامران میرهزارکامران میرهزار

در  فصل خزان سال 1355 در ولايت دايکندی به دنيا آمده ام. هنوز به سن يک سالگی نرسيده بودم که همه ی اعضای خانواده به آوارگی ناچار، به ايران رفتيم. در ايران همه ی اعضای خانواده بايد کار می کردند، تخصصی نبود و کارها، کارهای سخت و طاقت فرسا بود. از کار در کوره پزخانه های اطراف مشهد و تهران و کاشان گرفته تا کار های سنگين ساختمانی و کار در زمين های کشاورزی. پدر و مادر می خواست که فرزندانش درس بخوانند و به مکتب بروند. برای درس خواندن و به مکتب رفتن بايد بيشتر کار کرد.... ادامه


Facebook

Twitter